{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرمو انداختم پایینو گفتم

سرمو انداختم پایینو گفتم
-نمیدونم...
اوناهم انگار فهمیده بودن نمیخوام دراین مورد حرف بزنم چیزی نگفتن..
وای خدایا من میترسم نکنه بلایی سره داداشم بیاد نکنه زبونم لال فلج شهــ من نمی تونم دووم بیارم...
خدایااا کفشام جای سوختگی های دیشبو داشت میوسوزوند...کفشمو درآوردم...
وای پام چیشده بود...وای جای زخما خیلی بد شده بود..
یهو آرتین ترمز کرد..
انگار منو مهیار لال شده بودیم...
رفت از صندق عقب آب برداشت...
اومد با حرص دره سمته منو باز کرد...
دستام داشت میلرزید..این چش بود واااا
یهو گفت..
بیا درست بشین ببینم...
با تعجب گفتم
-هان؟
-پاهاتو بزار به طرفه من...
بدونه حرفی همین کارو کردم..
یهو خم شد به طرفم..صورتش انقدر بهم نزدیک بود که یه لحظه ترسیدم...
یه پمادو یه باند از توی داشبرت..دراورد..
پامو گرفت دستش....
وقتی دستش بهم میخورد مور مورم میشدم...
اومدم پامو بکشمو گفتم
-آرتین نیازی نیس ولم کن..
آرتین انگشتشوگذاشت روی لبمو گفت هیس...
خیره شدم به صورتش..
انگار فهمید که تعجب کردمو خیره شدم بهش..
گفت
-چیه ؟...خب چرا به من نمیگی پات اینجوری شده...الان عفونت کرده...
-منم همین الان متوجه شدم...
خیلی با دقت داشت پماد می مالید..موهای جلوی صورتم وقتی خم نیشدم میرفت روی صورت آرتین..ولی حرفی نمیزد..
وقتی دستش میخورد روی زخم جیغم میرفت بالا...
مهیار خیلی بیخیال هندزفری تو گوشش بودو خوابیده بود...عجیب بود..
آرتین پامو با باند بستو ..اومد نشست سره جاش..
با خونسردی خیره شد به جلو و شروع مرد به حرکت کردن ضبط روشن شد...
امان از این تنهایی...
دم مثه دریایی
که هرطرف میچرخه
تو ساحلش تویی...
سراب تو میبینم
تمامه فکرش اینه..
مقابلش تویی
خدا منو ببین
این زندگی رویای من نیست..
میدونم اینجا جای من نیست...
خدا منو ببین..
خدا منو ببین
رویای منو برگردون به شبهام
من زندگیمو از تو میخوام
خدا منو ببین
خدا منو ببین
رفیق هرشبم
تنهاییامه
اینو نگاهه من به همه میگه
اگه فکره نجاته مردمونی..
به من فرصت بده یه باره دیگه
خدا منو ببین
این زندگی رویای من نیس
میدونم اینجا جای من نیس
خدا منو ببین
رویامو برگردون به شبهام
من زندگیمو از تو میخوام
خدا منو ببین
خدا منو ببین
(آهنگ خدا منو ببین از فرزاد فرزین)
....
از نگاه تو
دارم دور میشم
غم به جای تو یه دم میاد پیشم
تو سرم اینه
بعد تو چی میشم؟
دلخورم از سرنوشتی که
عمره من رفت پایه عشقی که
قرار نبود سهمه من بشه
راهه قلبه تو
با قلبه من یکی کن
حاله من بی تو
خرابه فکری کن که از تمومه دنیا دست کشیدم
دوری دلخراشه
واسم سخته جام تو قلبه تو نباشه
اگه نبینمت عمرم آخراشه
کی شد که منو تو حرفه همو بفهمیم..

به خودم که اومدم دیدم صورتم خیسه..
وا چرا ...گریه کردم...
شایددلم گرفته بود...
ناخداگاه برگشتم که یهو چشمه مهیار افتاد بهم..
یهو هول بلند شدو گفت
-مهتاب؟..چت شد..چیشده؟...
سرمو انداختم پایینو گفتم
-هیچی...
بعد یهوعالمه اصرار بازم نتونست از زیر زبونم بکشه بیرون...اخه مثلا میخواستم چی بگم؟...
آرتین هم خیلی خونسرد رانندگی میکرد...
چن کیلومتر دیگه فقط تا تهران داشتیم..
من خوابم برد..
با ضربه ی دسته مهیار بیدار شدم..
مهیار گفت
-مهتاب خانوم مهتاب...پاشو رسیدیم..
یه نگاه کردم به دوروورم..آرتین نبود..
پیاده شدم..زمه بیمارستان بود..
یهو همه چی یادم رفتو بدو بدو رفتم تو...
آرتینو دیدم داره با منشیه حرف میزنه و با عصبانیت میگه
-خانومه محترم ما اونجا با دکترا حرف زدیم..فقط بزارید چن دقیقه خانوادش ببیننش..منم ماتینا خواهرمو میبرم
دختره گفت
-آقای محترم صداتونو بیدارید پایین لطفا..اینجا بیمارستانه تویله که نیس..خواهرتونو ببرید ولی..آقای مهدی براتی نمیشه که برن..و نمیتونیم اجازه بدیم ملاقات بزارید
آرتین با مشت کوبید روی میز..جوری مه پرستاره یه لحظه لرزید..
رفتم طرفه آرتین
-چیشده؟...
-دختره ی نفهم نمیزاره بریم ملاقات مهدی..
سرمو انداحتم پایینو گفتم
-ولی...ولی من میخوام ببینمش..
-حالا یه کاریش میکنم...
دستمو یهو گرفتو رفت طرفه یه اتاق..
یه نگاه به دوروبر انداخت..و رفت تو اتاقو منو کشید تو..یه لحظه ترسیدم..رفت سره یه کشو...
کشورو کشید بیرونو یه لباس درآورد..لباسه هم اتو کشیده با فرم...بود
و البته زنونه و دخترونه..
لباسو گرفت به سمتم و گفت
-بیا اینو بگیر بپوش
با تعجب گفتم
-چییییییی؟.خول شدی پسر؟..
-هیس حرف نزن بپوش
-واسه چی
-عههههه انقدر فک میزنی...گفتم بپوش
-آخه جلوتو...
-اشکال نداره زود بپوش تا یکی نیومده تووو..
اخم کردم بشو کلمو به معنیه نوچ تکون دادم..
آرتین گفت
-خعلی خب اونوری میشم زود بپوش..
دیگه نمیتونستم حرفی بزنم...زود لباسو پوشیدم...چقدر بهم میومد..فک کن من پرستار میشدم این شکلی واوووو
رو کردم به سمته آرتینو گفتم
-واسه چی گفتی اینو بپوشم؟...
دیدگاه ها (۵)

dark love

ماهِ لورنزو 🌙🥀پارت 3 *لورا*گوشی رو برداشتم و با دستای لرزون ...

همسر پادشاه مین

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 188♡⁠。⁠)⁩قاشق ق...

رمان آرام باش

کپشنننن🎀🌚عروسک من😈🔞پارت سی و پنجوارد اتاق شدم پیرهنش تنش نبو...

p18عصر*تهیونگ:من میرم بیرون به جز تنقلات چیز دیگه ایی لازم د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط