پارت ۲: دیدارِ غیرمنتظره
پارت ۲: دیدارِ غیرمنتظره
سریع دویدیم سمتِ سالن پرواز، نفسم داشت بند میاومد. انقدر عجله داشتیم که اصلاً حواسم به جلو نبود؛ یهو با کله رفتم تویِ یه چیزِ سفت!
«آی سرم…»
یه پسرِ غریبه با تعجب پرسید: «عه، چیشد؟ خوبی؟»
«چی؟ آ… آره، خوبم.»
السا که عصبی بود، پرید وسط: «چیو آره؟ مرتیکه خیار! هواست کجاست؟»
«عه السا! بسه… واقعاً متاسفم آقا.»
السا کوتاه نمیاومد: «تو چرا عذرخواهی میکنی؟ اون باید عذرخواهی کنه!»
پسره که جا خورده بود گفت: «نه، من باید عذرخواهی کنم، ببخشید.»
تا السا خواست دوباره بپره بهش، دهنش رو گرفتم و کشانکشان بردمش سمتِ گیتِ پرواز.
«ساکت شو دیگه! دیرمون شد!»
بعد که خیالم راحت شد، دستم رو از روی دهنش برداشتم. السا هنوز زیرِ لب غر میزد: «مرتیکه بیشعور! دستم بهش برسه…»
«بسه دیگه! آبرو برامون نذاشتی، بیا بریم!»
بعد از کلی پرواز و خستگی، بالاخره رسیدیم. وقتی چمدونها رو تحویل گرفتیم و رفتیم بیرون، یه حسِ عجیب تو دلم بود.
«باورم نمیشه… ما واقعاً رسیدیم کنسرتِ بیتیاس!»
السا با خنده گفت: «منم باورم نمیشه.»
«تو دیگه چرا؟»
«همینطوری!»
«دیوونه!» (با خنده)
رفتیم هتل و چکاین کردیم. وقتی توی اتاقِ هتل تنها شدیم، یهو جدی شدم.
«میدونی چیه السا؟»
«چته؟»
«من میخوام عضوِ هشتمِ بیتیاس شم.»
السا نگاهی بهم انداخت و گفت: «واقعاً؟ چه خوب.»
«شوخی نمیکنم.»
«منم جدی بودم!»
السا گفت میخواد بره دستشویی و رفت. منم که دل توی دلم نبود، تصمیم گرفتم یه چرخی توی راهروهایِ هتل بزنم. داشتم کنجکاوی میکردم که رسیدم به یه اتاقِ خاص؛ دو تا بادیگاردِ هیکلی دمِ در بودن.
«ببخشید، اینجا چه اتاقیه؟»
بادیگاردها خشک جواب دادن: «اتاقِ افرادِ خاص.»
«چه افرادی؟»
«اعضایِ بیتیاس.»
چشمام از حدقه زد بیرون. «واقعاً؟»
«بله.»
«میشه برم تو؟»
«نه.»
یهو یه نقشه به ذهنم رسید! جیغِ بنفشی کشیدم و شروع کردم به گریه کردن: «کمک! کمک!»
درِ اتاق یهو باز شد و هفت تا پسر ریختن بیرون: نامجون، جین، جیهوپ، جیمین، یونگی، تهیونگ و جونگکوک!
نامجون: «چیشده؟»
جین: «چی شده؟»
جیهوپ: «کیه؟»
جیمین: «چیشده؟»
یونگی: «کی مرده؟»
تهیونگ: «یا خدا!»
جونگکوک: «چیکار کردین؟»
با جیغ گفتم: «وای برگام!»
جیمین با عصبانیت رو کرد به بادیگاردها: «خاک تو سرِ بیعرضهتون! برای چی این دختر رو زدین؟»
بادیگاردها: «قربان به خدا ما کاریش نکردیم!»
با گریهی الکیای که با واقعی مو نمیزد، گفتم: «داره دروغ میگه! میخواست منو بزنه!»
جین با دیدنم نرم شد: «الهی، این دختره چه نازه… گوگولی!»
جیهوپ: «وای خدا، شبیه عروسکه!»
با تعجب و ذوق گفتم: «عه؟ واقعاً؟»
تهیونگ با لبخند گفت: «آره.»
جونگکوک با اعصابانیت تشر زد: «تهیونگ!»
تهیونگ سریع گفت: «غلط کردم!»
منم که جلویِ چشمام تهکوک رو میدیدم، جیغِ بنفشِ دیگهای کشیدم: «وای عرررررررر!»
[پایان پارت دوم]
سریع دویدیم سمتِ سالن پرواز، نفسم داشت بند میاومد. انقدر عجله داشتیم که اصلاً حواسم به جلو نبود؛ یهو با کله رفتم تویِ یه چیزِ سفت!
«آی سرم…»
یه پسرِ غریبه با تعجب پرسید: «عه، چیشد؟ خوبی؟»
«چی؟ آ… آره، خوبم.»
السا که عصبی بود، پرید وسط: «چیو آره؟ مرتیکه خیار! هواست کجاست؟»
«عه السا! بسه… واقعاً متاسفم آقا.»
السا کوتاه نمیاومد: «تو چرا عذرخواهی میکنی؟ اون باید عذرخواهی کنه!»
پسره که جا خورده بود گفت: «نه، من باید عذرخواهی کنم، ببخشید.»
تا السا خواست دوباره بپره بهش، دهنش رو گرفتم و کشانکشان بردمش سمتِ گیتِ پرواز.
«ساکت شو دیگه! دیرمون شد!»
بعد که خیالم راحت شد، دستم رو از روی دهنش برداشتم. السا هنوز زیرِ لب غر میزد: «مرتیکه بیشعور! دستم بهش برسه…»
«بسه دیگه! آبرو برامون نذاشتی، بیا بریم!»
بعد از کلی پرواز و خستگی، بالاخره رسیدیم. وقتی چمدونها رو تحویل گرفتیم و رفتیم بیرون، یه حسِ عجیب تو دلم بود.
«باورم نمیشه… ما واقعاً رسیدیم کنسرتِ بیتیاس!»
السا با خنده گفت: «منم باورم نمیشه.»
«تو دیگه چرا؟»
«همینطوری!»
«دیوونه!» (با خنده)
رفتیم هتل و چکاین کردیم. وقتی توی اتاقِ هتل تنها شدیم، یهو جدی شدم.
«میدونی چیه السا؟»
«چته؟»
«من میخوام عضوِ هشتمِ بیتیاس شم.»
السا نگاهی بهم انداخت و گفت: «واقعاً؟ چه خوب.»
«شوخی نمیکنم.»
«منم جدی بودم!»
السا گفت میخواد بره دستشویی و رفت. منم که دل توی دلم نبود، تصمیم گرفتم یه چرخی توی راهروهایِ هتل بزنم. داشتم کنجکاوی میکردم که رسیدم به یه اتاقِ خاص؛ دو تا بادیگاردِ هیکلی دمِ در بودن.
«ببخشید، اینجا چه اتاقیه؟»
بادیگاردها خشک جواب دادن: «اتاقِ افرادِ خاص.»
«چه افرادی؟»
«اعضایِ بیتیاس.»
چشمام از حدقه زد بیرون. «واقعاً؟»
«بله.»
«میشه برم تو؟»
«نه.»
یهو یه نقشه به ذهنم رسید! جیغِ بنفشی کشیدم و شروع کردم به گریه کردن: «کمک! کمک!»
درِ اتاق یهو باز شد و هفت تا پسر ریختن بیرون: نامجون، جین، جیهوپ، جیمین، یونگی، تهیونگ و جونگکوک!
نامجون: «چیشده؟»
جین: «چی شده؟»
جیهوپ: «کیه؟»
جیمین: «چیشده؟»
یونگی: «کی مرده؟»
تهیونگ: «یا خدا!»
جونگکوک: «چیکار کردین؟»
با جیغ گفتم: «وای برگام!»
جیمین با عصبانیت رو کرد به بادیگاردها: «خاک تو سرِ بیعرضهتون! برای چی این دختر رو زدین؟»
بادیگاردها: «قربان به خدا ما کاریش نکردیم!»
با گریهی الکیای که با واقعی مو نمیزد، گفتم: «داره دروغ میگه! میخواست منو بزنه!»
جین با دیدنم نرم شد: «الهی، این دختره چه نازه… گوگولی!»
جیهوپ: «وای خدا، شبیه عروسکه!»
با تعجب و ذوق گفتم: «عه؟ واقعاً؟»
تهیونگ با لبخند گفت: «آره.»
جونگکوک با اعصابانیت تشر زد: «تهیونگ!»
تهیونگ سریع گفت: «غلط کردم!»
منم که جلویِ چشمام تهکوک رو میدیدم، جیغِ بنفشِ دیگهای کشیدم: «وای عرررررررر!»
[پایان پارت دوم]
- ۶۲۱
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط