بخش دوم
بخش دوم
شروع کردم پاک کردن تمام آرایش روی صورتم و به جاش فقط یه برق لب و زد آفتاب زدم
اخیشش راحت شدم اون آرایش خیلی روی صورتم سنگینی میکرد
به سمت کمد لباسام رفتم و یه لباس پوشیده برداشتم
این خوبه
لباس و پوشیدم و موهام و شونه کردم و بالا بستم
تموم شد
از اتاق بیرون اومدم و به ساعت نگاه کردم ۱۰ شب
چه زود شب شددددد
ولی خب کار جولی و پاک کردن آرایش هم خیلی طول کشید پس عادیِ
به سمت اتاق ارباب رفتم و آروم در زدم
با گرفتن اجازه ی ورود وارد اتاق شدم
چرا اتاق تاریک بود
یکم که یه اطراف نگاه کردم متوجه شدم ارباب روی کاناپه ی جلوی تخت نشسته و بهم نگاه میکنه
سرم و پایین انداختم و گفتم.
+: گفته بودین بیام به اتاقتون
-: آماده نشدی لباسم نپوشیدی
+: کاری باهام داشتن ارباب
سعی کردم حرف و بپیچونم
ولی انگار دست بردار نبود
-: چرا کارای که گفتم و انجام ندادی
عصبی و ریلکس واقعا از اینجوری بودنش میترسم
-:جواب منو بده (داد)
+:ببخشید ارباب
-: بیا اینجا
یکم جلو تر رفتم و جلوش ایستادم
+:بله ارباب
جعبهی لباس و به طرفم پرت کرد و گفت
-:بپوشش
+:..چ..چی
-: همین که شنیدی زود باش
+:اما...آخه
-: یادت رفته من اربابتم و هر چی بهت میگم و باید انجام بدی آرایشی که جولی برات انجام داده بود و پاک کردی و لباس و نپوشیدی الآنم نمیخوای به حرفم گوش بدی هااا
+:اما ارباب اون لباس تور بود...
سرم و پایین انداختم و به نگاهم و به زمین دادم
-: هه یادت رفته من تمام بدنت و دیدم پس از چی خجالت میکشی
+:هق...هق
-:بپوشش(داد )
بی حرکت همون جوری موندم که با داد گفت
-: نکنه میخوای حامله بشی هاااا(داد)
+:هق...نه..هق
-: بپوشش
اجباری جعبهی لباس و برداشتم و خواستم برم داخل حموم بپوشم که از جاش بلند شد و به سمتم اومد
سرم و بلند کرد و جعبه ی لباس و روی تخت گذاشت
لباسی که تنم بود و پاره کرد و اون لباس توری رو تنم کرد
آروم گریه میکردم و سرم و پایین انداخته بودم
من چرا انقدر بد شانسم هق..
ازم دور شد و روی همون کاناپه نشست و بهم نگاه میکرد
سعی کردم اندام همه ی خصوصی بدنم و بپوشونم
ولی هر بار این کار و میکردم داد میزد و مجبور میشدم دستام و بردارم
-:بیا اینجا(خمار)
به وسط پاهاش اشاره کرد
حرکتی نکردم که بلند داد زد
-:بیا اینجاااا
آروم به سمتش قدم برداشتم و روی پاش نشستم که کمرم و گرفت و منو وسط پاهاش کشید
دستاش و دور کمرم حلقه کرد و بوسه ی به...
شروع کردم پاک کردن تمام آرایش روی صورتم و به جاش فقط یه برق لب و زد آفتاب زدم
اخیشش راحت شدم اون آرایش خیلی روی صورتم سنگینی میکرد
به سمت کمد لباسام رفتم و یه لباس پوشیده برداشتم
این خوبه
لباس و پوشیدم و موهام و شونه کردم و بالا بستم
تموم شد
از اتاق بیرون اومدم و به ساعت نگاه کردم ۱۰ شب
چه زود شب شددددد
ولی خب کار جولی و پاک کردن آرایش هم خیلی طول کشید پس عادیِ
به سمت اتاق ارباب رفتم و آروم در زدم
با گرفتن اجازه ی ورود وارد اتاق شدم
چرا اتاق تاریک بود
یکم که یه اطراف نگاه کردم متوجه شدم ارباب روی کاناپه ی جلوی تخت نشسته و بهم نگاه میکنه
سرم و پایین انداختم و گفتم.
+: گفته بودین بیام به اتاقتون
-: آماده نشدی لباسم نپوشیدی
+: کاری باهام داشتن ارباب
سعی کردم حرف و بپیچونم
ولی انگار دست بردار نبود
-: چرا کارای که گفتم و انجام ندادی
عصبی و ریلکس واقعا از اینجوری بودنش میترسم
-:جواب منو بده (داد)
+:ببخشید ارباب
-: بیا اینجا
یکم جلو تر رفتم و جلوش ایستادم
+:بله ارباب
جعبهی لباس و به طرفم پرت کرد و گفت
-:بپوشش
+:..چ..چی
-: همین که شنیدی زود باش
+:اما...آخه
-: یادت رفته من اربابتم و هر چی بهت میگم و باید انجام بدی آرایشی که جولی برات انجام داده بود و پاک کردی و لباس و نپوشیدی الآنم نمیخوای به حرفم گوش بدی هااا
+:اما ارباب اون لباس تور بود...
سرم و پایین انداختم و به نگاهم و به زمین دادم
-: هه یادت رفته من تمام بدنت و دیدم پس از چی خجالت میکشی
+:هق...هق
-:بپوشش(داد )
بی حرکت همون جوری موندم که با داد گفت
-: نکنه میخوای حامله بشی هاااا(داد)
+:هق...نه..هق
-: بپوشش
اجباری جعبهی لباس و برداشتم و خواستم برم داخل حموم بپوشم که از جاش بلند شد و به سمتم اومد
سرم و بلند کرد و جعبه ی لباس و روی تخت گذاشت
لباسی که تنم بود و پاره کرد و اون لباس توری رو تنم کرد
آروم گریه میکردم و سرم و پایین انداخته بودم
من چرا انقدر بد شانسم هق..
ازم دور شد و روی همون کاناپه نشست و بهم نگاه میکرد
سعی کردم اندام همه ی خصوصی بدنم و بپوشونم
ولی هر بار این کار و میکردم داد میزد و مجبور میشدم دستام و بردارم
-:بیا اینجا(خمار)
به وسط پاهاش اشاره کرد
حرکتی نکردم که بلند داد زد
-:بیا اینجاااا
آروم به سمتش قدم برداشتم و روی پاش نشستم که کمرم و گرفت و منو وسط پاهاش کشید
دستاش و دور کمرم حلقه کرد و بوسه ی به...
- ۲۰.۵k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط