{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

dark life = 20

تهیونگ فقط نگاهش می‌کرد. با آن چشمان تیره و بی‌انتهایی که حالا پر از شهوت، خشم و جنون بودند. «چرا؟» تکرار کرد و با انگشت، اشک‌هایش را پاک کرد، اما ات فقط بیشتر می‌لرزید. «چون تو همون چیزی هستی که نمی‌تونم ازش بگذرم. چون وقتی گریه می‌کنی، وقتی می‌لرزی، وقتی التماس می‌کنی... من دیوونه‌تر می‌شم. تو خودت منو به اینجا کسوندی، ات. با همین چشمای قشنگ و این بدن نحیفت.»

و بعد، بدون هیچ هشدار دیگری، لب‌هایش را با خشونت روی لب‌های ات کوبید.

ات زیر او می‌پیچید، دهانش را می‌بست، سعی می‌کرد صورتش را برگرداند، اما تهیونگ با یک دست چانه‌اش را گرفت و دهانش را باز کرد. بوسه‌اش عمیق بود، خشن بود، پر از عطش و مالکیت. طعم ویسکی و دود و خون از لب‌های ترک‌خورده‌اش به دهان ات ریخت. ات فقط می‌توانست ناله‌های خفه و بی‌فایده سر بدهد.

وقتی بالاخره نفسش تمام شد، تهیونگ سرش را عقب کشید و به صورت خیس و ملتهب ات نگاه کرد. «می‌دونی چند وقته منتظر این لحظه بودم؟ از همون روز اول که توی اون اتاق سرد مرکز دیدمت... از همون روز اول که با اون کت سفید لعنتی اومدی و خواستی ذهن منو تحلیل کنی... می‌خواستم همین‌جا زیرم باشی، همین‌طوری که الان گریه می‌کنی، و بفهمی که من یه هیولام. و حالا...» دستش را به آرامی روی یقهٔ لباس حریرش گذاشت، «...حالا دیگه وقتشه که این هیولا، طعمه‌ش رو کامل ببلعه.»

و با یک حرکت خشونت‌آمیز، پارچهٔ نازک حریر سفید را از یقه تا پایین پاره کرد.

ات فریاد زد. فریادی که توی دیوارهای سنگی عمارت پیچید و در سکوت باران گم شد. بدنش حالا زیر نور زرد شمع‌ها، سفید و لرزان و بی‌دفاع بود. جای زخم‌های کهنهٔ شلاق روی شانه‌اش هنوز کمرنگ مانده بود، و این منظر، تهیونگ را بیشتر از قبل به جنون می‌رساند.

او به تماشای بدن ات نشست. نگاهش سنگین و سوزان بود، مثل کسی که سال‌ها تشنه بوده و حالا به چشمه رسیده. دستش را روی گردنش گذاشت، به آرامی پایین آمد، روی ترقوه‌ها، روی جناغ سینه... هر توقفش، لرز عمیق‌تری به بدن ات می‌انداخت.

«ازت متنفرم...» ات میان گریه‌ها زمزمه کرد. «ازت متنفرم... ازت متنفرم...»

تهیونگ لبخند زد، لبخندی که از تمام تاریکی دنیا ساخته شده بود. «مهم نیست... من عاشقتم. کافیه...» و دوباره خم شد، این بار بوسه‌هایش از گردن شروع شد. بوسه‌هایی خشن، گازهای کوتاه و دردناک، مکیدن‌های عمیقی که جای کبودی روی پوست سفیدش به جا می‌گذاشت. ات به خودش می‌پیچید، ناخن‌هایش را به شانه‌های پهن تهیونگ می‌کشید، اما او انگار اصلاً درد را حس نمی‌کرد.

وقتی به سینه‌اش رسید، نفس‌هایش سنگین‌تر شد. دست‌هایش این‌بار از پهلوهای ات پایین‌تر رفتند و لباس پاره‌شده را کاملاً از تنش بیرون کشید. ات حالا کاملاً برهنه و بی‌پناه زیر او بود. اشک‌هایش مثل باران بیرون، بی‌وقفه می‌ریختند.

«چرا گریه می‌کنی، عشق من؟» تهیونگ زمزمه کرد و در حالی که با یک دست هر دو مچ ات را بالای سرش نگه داشته بود، با دست دیگرش به‌آرامی ران‌های لرزانش را از هم جدا کرد. «من که قراره بهت لذت بدم... فقط باید تسلیم باشی... فقط باید مال من باشی...»

ات آخرین بار تقلا کرد. با تمام ضعفش، دست‌هایش را کشید، اما تهیونگ محکم‌تر فشار داد. بعد بدنش را بین پاهای ات جا داد و سنگینی هیکل عضلانی‌اش را روی او انداخت. ات نفسش بریده شد. دیگر حتی توان گریه‌کردن هم نداشت. فقط زل زده بود به چشمان هیولایی که دوستش داشت... نه، متنفرش بود... نه، هنوز نمی‌دانست چه حسی دارد.
دیدگاه ها (۴)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

چند پارتی تهیونگ

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁹﴿ویو راوی﴾چند روز از ماجرای اتاق مخفی ...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده د...

سناریو

جادویی به نام عشق

چندپارتی جونگ کوک

جنگل نفرین شده پارت ۱۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط