When bitterness became sweet
#وقتی_تلخی_شیرین_شد
Part ¹⁶
جیمین و پشت سرش یونگی وارد کافه شدن، سکوتی سنگینی کافه رو گرفته بود،صدای تیک تاک ساعت مثل ضربه ی پتک به سر یونگی بود، جیمین ایستاد، او نه خندید نه عصبی شد، فقط با نگاهی عمیق و کمی غمگین به یونگی نگاه کرد
«یونگی»
جیمین با صدایی که ارام بود گفت
« تو نویسنده ای هستی که زندگی رو توی کلمات پیدا میکنی، ولی یادت باشه، کلمات بعضی وقتا کم میارن، تو میتونی در مورد "گرمی دست های من" بیست صفحه بنویسی، ولی هیچ کدوم از این کلمه ها از صفحه ها، جای گرمای واقعی اون لحظه که دست منو گرفتی نمیگیره»
جیمین یک قدم جلو امد و فاصله ای که بین شون بود رو پر کرد و گفت
«اگه میترسی که من فقط یه الهام باشم یه رویا باشم،پس امتحان کن، بیا از کلمات از دنیای رمان ها فاصله بگیریم، بیا اینبار فقط دوتا ادم باشیم که باهم درگیرن، که باهم میجنگن و گاهی هم همدیگر رو نمیفهمن، من نمیخوام شخصیت داستان تو باشم،یونگی،من میخوام ادم واقعی زندگیت باشم، حتی اگه اون زندگی بعضی وقتا تلخ تر سیاه تر از قهوه باشه»
یونگی که تا حالا به تک تک حرف های جیمین گوش داده بود، سرش رو پایین انداخت، یونگی تازه فهمیده بود که اون تموم تلاشش رو برای نوشتن "بینقص ترین" نسخه جیمین کرده بود، اما نمی دانست که داره " واقعی ترین" نسخه ی جیمین رو از دست میده، او میخواست جیمین را توی بهترین نسخه ی ادبی یا هر چیزی که او را بهتر نشان دهد اسیر کند، درحالی که زیبایی واقعی در همان نقص ها، در همان لرزش های ناگهانی، در همان ترس غم و خوشحالی، در همان تضاد های انسانی بود
چند لحظه بعد یونگی ارام سرش را بلند کرد، چشمانش کمی نمناک بود، او برای اولین بار به جای فکر کردن به اینکه "چطوری این رو بنویسم"، فقط یه یک چیز فکر میکرد به چیزی فکر میکرد که با همیشه فرق داشت، به این فکر میکرد که "چطوری این رو حس کنم"
یونگی از فکر کردن دست برداشت و به سمت جیمین قدمی برداشت، اما اینبار نمیخواست فقط یه نگاه الهام بخش بهش بندازد، بلکه برای یک اغوش واقعی، برای یک احساس واقعی، یونگی دست هایش رو بالا اورد به دور کمر جیمین ارام حلقه کرد، جیمین که خودش رو برای همچین موقعیتی اماده کرده بود هیچ تعجبی نکرد، بلکه در عوضش یونگی رو ارام ولی محکم در اغوشش کشید
یونگی در ان لحظه احساس کرد که تمام دنیا در کنارش، در اغوشش است، در ان لحظه بود فهمید که بزرگترین چالش زندگی اون، نوشتن پایان داستان نبود، بلکه شروع کردن زندگی ای بدون نیاز به هیچ کلمه ای اضافی بدون نیاز به هیچ ترس اضافه ای و بدون نیاز به هیچ تلخی اضافه ای......
پارت بعدی پارت اخرههه هپیی خودم سر اخرش احساساتی شدم😢🤣
Part ¹⁶
جیمین و پشت سرش یونگی وارد کافه شدن، سکوتی سنگینی کافه رو گرفته بود،صدای تیک تاک ساعت مثل ضربه ی پتک به سر یونگی بود، جیمین ایستاد، او نه خندید نه عصبی شد، فقط با نگاهی عمیق و کمی غمگین به یونگی نگاه کرد
«یونگی»
جیمین با صدایی که ارام بود گفت
« تو نویسنده ای هستی که زندگی رو توی کلمات پیدا میکنی، ولی یادت باشه، کلمات بعضی وقتا کم میارن، تو میتونی در مورد "گرمی دست های من" بیست صفحه بنویسی، ولی هیچ کدوم از این کلمه ها از صفحه ها، جای گرمای واقعی اون لحظه که دست منو گرفتی نمیگیره»
جیمین یک قدم جلو امد و فاصله ای که بین شون بود رو پر کرد و گفت
«اگه میترسی که من فقط یه الهام باشم یه رویا باشم،پس امتحان کن، بیا از کلمات از دنیای رمان ها فاصله بگیریم، بیا اینبار فقط دوتا ادم باشیم که باهم درگیرن، که باهم میجنگن و گاهی هم همدیگر رو نمیفهمن، من نمیخوام شخصیت داستان تو باشم،یونگی،من میخوام ادم واقعی زندگیت باشم، حتی اگه اون زندگی بعضی وقتا تلخ تر سیاه تر از قهوه باشه»
یونگی که تا حالا به تک تک حرف های جیمین گوش داده بود، سرش رو پایین انداخت، یونگی تازه فهمیده بود که اون تموم تلاشش رو برای نوشتن "بینقص ترین" نسخه جیمین کرده بود، اما نمی دانست که داره " واقعی ترین" نسخه ی جیمین رو از دست میده، او میخواست جیمین را توی بهترین نسخه ی ادبی یا هر چیزی که او را بهتر نشان دهد اسیر کند، درحالی که زیبایی واقعی در همان نقص ها، در همان لرزش های ناگهانی، در همان ترس غم و خوشحالی، در همان تضاد های انسانی بود
چند لحظه بعد یونگی ارام سرش را بلند کرد، چشمانش کمی نمناک بود، او برای اولین بار به جای فکر کردن به اینکه "چطوری این رو بنویسم"، فقط یه یک چیز فکر میکرد به چیزی فکر میکرد که با همیشه فرق داشت، به این فکر میکرد که "چطوری این رو حس کنم"
یونگی از فکر کردن دست برداشت و به سمت جیمین قدمی برداشت، اما اینبار نمیخواست فقط یه نگاه الهام بخش بهش بندازد، بلکه برای یک اغوش واقعی، برای یک احساس واقعی، یونگی دست هایش رو بالا اورد به دور کمر جیمین ارام حلقه کرد، جیمین که خودش رو برای همچین موقعیتی اماده کرده بود هیچ تعجبی نکرد، بلکه در عوضش یونگی رو ارام ولی محکم در اغوشش کشید
یونگی در ان لحظه احساس کرد که تمام دنیا در کنارش، در اغوشش است، در ان لحظه بود فهمید که بزرگترین چالش زندگی اون، نوشتن پایان داستان نبود، بلکه شروع کردن زندگی ای بدون نیاز به هیچ کلمه ای اضافی بدون نیاز به هیچ ترس اضافه ای و بدون نیاز به هیچ تلخی اضافه ای......
پارت بعدی پارت اخرههه هپیی خودم سر اخرش احساساتی شدم😢🤣
- ۱۲.۴k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط