داستان
چند دقیقه بعد، همه مشغول حرف زدن بودن.
اما و دراکن کنار هم نشسته بودن و دستهای همدیگه رو گرفته بودن.
هینا کنار تاکهمیچی بود و تاکهمیچی هم با خجالت لبخند میزد.
هینا سرش رو کمی به شونهی تاکهمیچی نزدیک کرد.
هینا: تاکهمیچی، تو همیشه اینقدر مهربونی؟
تاکهمیچی: مـ... من فقط با تو راحتترم.
هینا سرخ شد.
هینا: واقعاً؟ 🥹💗
تاکهمیچی: آره...
نابی از اون طرف نگاهشون کرد و لبخند زد.
نابی: اووووه! داداشم بالاخره داره پیشرفت میکنه! 😂
تاکهمیچی: نابییییی! 😭
هینا: نابییی! 😂💗
اما نابی خودش درگیر فکرهای دیگهای بود.
«یعنی واقعاً از من خوشش میاد؟»
«این همون آدمیه که هر روز بهم میگه مرغ!»
«همونی که آخرین تکهی کیک رو ازم میدزده!»
«همونی که سر یه لیوان آب باهام دعوا میکنه!»
«پس چرا وقتی گفت ازم خوشش میاد، قلبم یهجوری شد؟!»
نابی سریع سرش رو تکون داد.
**نابی:**نابی،امکان نداره!
مایکی که کنارش نشسته بود، برگشت.
مایکی: چی امکان نداره؟
نابی: هیچی!
مایکی: داری دربارهی من فکر میکنی؟
نابی: توهم زدی؟!
مایکی: پس چرا اسمت رو زیر لب گفتی؟
نابی: من اسم خودم رو گفتم!
مایکی: عجب خودشیفتهای! 😂
نابی بالش رو برداشت.
نابی: میزنمت!
مایکی خندید و بالش رو از دستش گرفت.
اما بعد، وقتی بقیه حواسشون نبود، کمی به نابی نزدیک شد و آهسته گفت:
مایکی: هی، نابی.
نابی: چیه؟
مایکی: لازم نیست همین الان جوابم رو بدی.
نابی ساکت شد.
مایکی: فقط... نمیخواستم فکر کنی تمام این مدت باهات دعوا میکردم چون ازت بدم میاد.
نابی به صورتش نگاه کرد.
مایکی: تو رو اعصابم میری. خیلی هم میری. گاهی دلم میخواد پرتت کنم بیرون! 😂
نابی: چه اعتراف عاشقانهی دلنشینی! واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم! 🙄
مایکی خندید.
مایکی: بذار حرفم تموم شه، احمق!
نابی: خودت احمقی!
مایکی: دیدی؟ دقیقاً همین!
بعد لبخندش آرومتر شد.
مایکی: ولی وقتی نیستی، خونه یهجوری ساکته که خوشم نمیاد.
نابی دیگه چیزی نگفت.
مایکی ادامه داد:
مایکی: وقتی با تاکهمیچی میای، اون همیشه آرومه و با همه خوب رفتار میکنه... ولی تو میای و کل خونه رو بههم میریزی.
نابی: ممنون بابت تعریف فوقالعادهات! 😐
مایکی: هنوز تموم نشده!
مایکی به چشمهاش نگاه کرد.
مایکی: و وقتی میخندی... نمیدونم. دوست دارم بیشتر ببینمش.
اما و دراکن کنار هم نشسته بودن و دستهای همدیگه رو گرفته بودن.
هینا کنار تاکهمیچی بود و تاکهمیچی هم با خجالت لبخند میزد.
هینا سرش رو کمی به شونهی تاکهمیچی نزدیک کرد.
هینا: تاکهمیچی، تو همیشه اینقدر مهربونی؟
تاکهمیچی: مـ... من فقط با تو راحتترم.
هینا سرخ شد.
هینا: واقعاً؟ 🥹💗
تاکهمیچی: آره...
نابی از اون طرف نگاهشون کرد و لبخند زد.
نابی: اووووه! داداشم بالاخره داره پیشرفت میکنه! 😂
تاکهمیچی: نابییییی! 😭
هینا: نابییی! 😂💗
اما نابی خودش درگیر فکرهای دیگهای بود.
«یعنی واقعاً از من خوشش میاد؟»
«این همون آدمیه که هر روز بهم میگه مرغ!»
«همونی که آخرین تکهی کیک رو ازم میدزده!»
«همونی که سر یه لیوان آب باهام دعوا میکنه!»
«پس چرا وقتی گفت ازم خوشش میاد، قلبم یهجوری شد؟!»
نابی سریع سرش رو تکون داد.
**نابی:**نابی،امکان نداره!
مایکی که کنارش نشسته بود، برگشت.
مایکی: چی امکان نداره؟
نابی: هیچی!
مایکی: داری دربارهی من فکر میکنی؟
نابی: توهم زدی؟!
مایکی: پس چرا اسمت رو زیر لب گفتی؟
نابی: من اسم خودم رو گفتم!
مایکی: عجب خودشیفتهای! 😂
نابی بالش رو برداشت.
نابی: میزنمت!
مایکی خندید و بالش رو از دستش گرفت.
اما بعد، وقتی بقیه حواسشون نبود، کمی به نابی نزدیک شد و آهسته گفت:
مایکی: هی، نابی.
نابی: چیه؟
مایکی: لازم نیست همین الان جوابم رو بدی.
نابی ساکت شد.
مایکی: فقط... نمیخواستم فکر کنی تمام این مدت باهات دعوا میکردم چون ازت بدم میاد.
نابی به صورتش نگاه کرد.
مایکی: تو رو اعصابم میری. خیلی هم میری. گاهی دلم میخواد پرتت کنم بیرون! 😂
نابی: چه اعتراف عاشقانهی دلنشینی! واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم! 🙄
مایکی خندید.
مایکی: بذار حرفم تموم شه، احمق!
نابی: خودت احمقی!
مایکی: دیدی؟ دقیقاً همین!
بعد لبخندش آرومتر شد.
مایکی: ولی وقتی نیستی، خونه یهجوری ساکته که خوشم نمیاد.
نابی دیگه چیزی نگفت.
مایکی ادامه داد:
مایکی: وقتی با تاکهمیچی میای، اون همیشه آرومه و با همه خوب رفتار میکنه... ولی تو میای و کل خونه رو بههم میریزی.
نابی: ممنون بابت تعریف فوقالعادهات! 😐
مایکی: هنوز تموم نشده!
مایکی به چشمهاش نگاه کرد.
مایکی: و وقتی میخندی... نمیدونم. دوست دارم بیشتر ببینمش.
- ۱۶۱
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط