{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دو

مایکی چند لحظه به میتا خیره موند. سکوتش از هر داد زدنی ترسناک‌تر بود. بعد سرش رو کمی کج کرد و با صدایی آروم پرسید:
مایکی: میتا... من تا حالا بهت گفتم دوست ندارم چیزی رو ازم پنهون کنی؟
بدون اینکه منتظر جواب بمونه، دستش رو به موهاش کشید و نفس عمیقی بیرون داد. مشخص بود که به‌زور داره عصبانیتش رو کنترل می‌کنه.
مایکی: من تمام روز سرم توی کارای بونتن بود. از صبح تا الان حتی یه لحظه هم استراحت نکردم، بعد برمی‌گردم و می‌فهمم تو...
حرفش رو نیمه‌کاره رها کرد و نگاهش رو برای چند ثانیه از میتا گرفت.
مایکی: لعنتی، میتا. تو چرا این‌قدر منو نگران می‌کنی؟
دیدگاه ها (۱)

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

part seven ::⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁⚜️🧁مایکی یهو د...

ادامه سناریو

مهمونی پارت ۴۸

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p91آروم زمزمه کرد:«کی برمی‌گردم...؟ اصلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط