{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 53:

پارت 53:
غریبه ها و قول ها

تاکه میچی تعجب زده و گیج بود: وایستا ببینم اینجا چه خبره ؟

موچو جواب سوالش را نداد به نظر مشت زدن را به حرف زدن ترجیح می‌داد پس شروع به مشت زدن به سمت تاکه میچی کرد دنیا از نظر تاکه میچی تار شد....

-+-+-+-+-
مدت بعد ( مقدار زمانِ گذشته: نامعلوم)

تاکه میچی چشم هایش را باز کرد اولین چیزی که متوجه ان شد زمین سردی بود که رویش به پهلو دراز کشیده بود دومی این بود که دست و پایش بسته شده و سومی اینکه همه جا انقدر تاریک بود که اطراف را نمیدید

ناگهان متوجه موضوع چهارمی هم شد صدای قدم های که نزدیک و نزدیک تر میشدند

مردی که صاحب قدم ها بود در نزدیکی تاکه میچی ایستاد

مرد: بیدار شدی ؟ تاکه میچی...خوبه

تاکه میچی توانست صاحب صدا را تشخیص دهد...موچو بود کاپیتان دسته شیشم

تاکه میچی: ما وسط درگیری با تنجیکو هستیم الان وقت این مسخره بازی ها نیست

موچو چراغ ها را روشن کرد به غیر از تاکه میچی چند نفر دیگر هم انجا بودند که تاکه دلیل حضورشان رو نمیفهمید کوکونوی هاجیمه و اینوپی سیشو

❀❀❀❀❀
خونه سانو ها/ از دیده اِما:

جعبه قدیمی رو باز کردم این جعبه قبلاً متعلق به شینچیرو بود....

نفسم با دیدن محتوای جعبه بند اومد !یه عالمه نامه از طرف ایزانا

ایزانا برادر بزرگ ترم بود خاطرات زیادی از اون نداشتم اما برادر خوبی بود یادمه یه روز دو نفر اومدن دنبالش تا اون رو ببرن مادرم اون لحظه گفت

مادر اِما : با ایزانا خدافظی کن عزیزم

یادمه اون لحظه گیج شدم خدافظی؟ چرا ؟ مگه اون داشت کجا میرفت؟

وقتی پرسیدم چرا مادرم سرش رو انداخت پایین ولی ایزانا خودش جوابم رو داد

ایزانا: باید برم یتیم خونه آبجی تا به سرپرستی منو بگیرن

به برادرم نگاه کردم و سرکج کردم فقط چهار سالم بود و معنی سرپرستی را نمیدانستم

ایزانا انگار گیجی من را فهمید لبخند محوی زد

اون موقع پرسیدم: جایی که میری باحاله ؟

ایزانا با این حرفم خندید یادمه اون موقع فکر می‌کردم خوشحاله اما الان خنده تلخی به نظر میرسه

ایزانا: اره مطمنم خیلی باحاله

انقدر کوچک و بچه بودم که غمیگینی احوال ایزانا را درک نمیکردم

ایزانا: اما یه روزی وقتی بزرگ شدیم میام دنبالت ! قول میدم اِما...

ان خاطرات الان در ذهن اِما محو ، تار و قدیمی بودند با خودش فکر میکرد به این راحتی از برادرش جدا شده بود؟ یعنی ادم ها به همین راحتی با هم غریبه میشوند ؟
دیدگاه ها (۳)

دازای 🛐🛐🛐

گرما باعث شده ✓

هدف اون انتقام نبود....ازادی میخواست

پارت 52:ان سوی لبخند هایه دفعه میون این همه هرج و مرج تاکه م...

پارت 51مورد استثنا سوزومه برای اولین بار در طول جلسه صحبت کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط