بیم است که سودایت دیوانه کند ما را..
بیم است که سودایت دیوانه کند ما را..
در شهر به بدنامی افسانه کند ما را...
بهر تو ز عقل و دل بیگانه شدم آری...
ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را...
در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد...
زلفت به سر یک مو در شانه کند ما را....
من می زده دوشم شاید که خیال تو...
امروز به یک ساغر مستانه کند ما را...
در شهر به بدنامی افسانه کند ما را...
بهر تو ز عقل و دل بیگانه شدم آری...
ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را...
در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد...
زلفت به سر یک مو در شانه کند ما را....
من می زده دوشم شاید که خیال تو...
امروز به یک ساغر مستانه کند ما را...
- ۱.۳k
- ۱۶ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط