{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیم است که سودایت دیوانه کند ما را

بیمٖ است که سودایت دیوانه کند ما را
در شهر به بدنامی افسانه کند ما را

بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری
ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را

در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد
زلفت به سر یک مو در شانه کند ما را

زان سلسله گیسو منشور نجاتم ده
زان پیش که زنجیرت دیوانه کند ما را

#امیرخسرو_دهلوی
دیدگاه ها (۳)

امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟من نــدارم به غم ه...

تو همان آب گوارای به وقت سحرینچشیدیم لبی از تو، اذان را گفتن...

حکایت از لب شیرین دهان سیم اندامتفاوتی نکند گر دعاست یا دشنا...

گل اگر خار نداشت ، دل اگر بی غم بود ، اگر از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط