{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

فصل دوم | پارت ۱۶ | «هدفِ نقشه» 🖤

جیا چند قدم جلوتر رفت و جلوی یک قفسه ایستاد.

چشم‌هایش برق زد.

تهیونگ که هنوز حواسش به او بود، نزدیک شد.

— چی پیدا کردی؟

جیا بدون اینکه جواب بدهد، یک وسیله را از قفسه برداشت.

تهیونگ نگاه کرد و فوراً خندید.

— نه... جیا! جدی می‌گی؟

جیا با جدیت سر تکان داد.

— خیلی هم جدی.

تهیونگ به وسیله نگاه کرد و بعد به جونگ‌کوک که کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

— می‌خوای اینو بدی به جونگ‌کوک؟

جیا با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت:

— نه فقط بدم...

کمی مکث کرد.

— می‌خوام خودش استفاده‌ش کنه!

تهیونگ دستش را جلوی دهانش گرفت تا خنده‌اش بلند نشود.

— تو واقعاً امروز تصمیم گرفتی جونگ‌کوک رو اذیت کنی.

جیا با افتخار گفت:

— من؟!
— من فقط می‌خوام بابام خوشحال باشه!

تهیونگ خندید.

— آره، معلومه!

جیا وسیله را پشت سرش پنهان کرد و به سمت بقیه رفت.

جونگ‌کوک همان لحظه متوجه او شد.

— جیا، چی دستته؟

جیا سریع دست‌هایش را پشتش برد.

— هیچی.

جونگ‌کوک با شک نگاهش کرد.

— چرا هر وقت می‌گی «هیچی»، یه چیزی پشتته؟

جیا شانه بالا انداخت.

— تصادفه.

یونگی از کنارشان گفت:

— این دختر حتی وقتی دروغ می‌گه هم خیلی مطمئنه.

جیا برگشت.

— عمو یونگی!

یونگی لبخند زد.

— بله؟

جیا با اخم مصنوعی گفت:

— شما امروز زیادی حرف می‌زنید.

جیمین خندید.

— من پیشنهاد می‌کنم قبل از اینکه نقشه‌اش رو اجرا کنه، فرار کنیم.

جیا با شنیدن این حرف، سریع گفت:

— نه! هیچ‌کس تکون نخوره!

همه ساکت شدند.

جونگ‌کوک ابرو بالا انداخت.

— چرا؟

جیا لبخند زد.

— چون مرحله‌ی اصلی نقشه شروع شده.

تهیونگ زیر لب گفت:

— خدا به داد جونگ‌کوک برسه...

جونگ‌کوک به جیا نگاه کرد.

— خب، حالا چی می‌خوای؟

جیا آرام جلو آمد.

— بابا...

— بله؟

جیا وسیله‌ای را که پشتش پنهان کرده بود، بیرون آورد.

همه نگاه کردند.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد جین نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

— جیا!

جیا با افتخار وسیله را بالا گرفت.

— این خیلی به بابا میاد!

جونگ‌کوک با ناباوری نگاهش کرد.

— اصلاً!

جیا خندید.

— هنوز امتحانش نکردی!

جونگ‌کوک سرش را تکان داد.

— جیا، جواب من همینه.

جیا لبخندش را بیشتر کرد.

— باشه...

بعد رو به تهیونگ کرد.

— عمو تهیونگ، مرحله‌ی دوم.

تهیونگ با خنده گفت:

— من هیچ دخالتی ندارم!

جیا با تعجب گفت:

— چی؟! تو دستیار مخصوص من بودی!

تهیونگ سریع گفت:

— من از این لحظه استعفا می‌دم!

همه زدند زیر خنده.

جیا دوباره به جونگ‌کوک نگاه کرد.

— خب بابا...

جونگ‌کوک آه کشید.

— چی؟

جیا با همان لبخند شیطنت‌آمیز گفت:

— فقط یک بار امتحانش کن.

جونگ‌کوک چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد با تسلیم دستش را بالا آورد.

— باشه... فقط یک بار.

چشم‌های جیا از خوشحالی برق زد.

— یِس!

یونگی آرام گفت:

— تموم شد...

جیمین خندید.

— جونگ‌کوک خودش وارد نقشه شد!

و جیا در حالی که با ذوق به جونگ‌کوک نگاه می‌کرد، فهمید نقشه‌اش دقیقاً همان‌طور که می‌خواست پیش می‌رود... 😂🖤
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۵ | «نقشه‌ی جیا»...

فالو شه؟ @aasasmasma

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۸ | «یک نقشه‌ی خیلی بد» 😂 ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۴ | «اولین انتخا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۹ | «نقشه‌ی جدید» 😂 جیا و ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۵ | «انگار همیشه ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂 ب...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۱ | «انتخاب جیا»...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط