بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدا

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای رعد میاد، می‌پره.

جونگ‌کوک: بیا یه کاری کنیم حواست پرت بشه.

ات: چی کار؟

جونگ‌کوک: یه بازی دیگه.

ات: چه بازی؟

جونگ‌کوک: اسم و فامیل!

ات: الان؟!

جونگ‌کوک: آره.

ات خندید.

ات: باشه، ولی من برنده میشم.

جونگ‌کوک: خوابشو ببینی.

چند دور بازی کردند و کم‌کم ات کاملاً حواسش از تاریکی و صدای بارون پرت شد.

حتی چند بار آنقدر خندیدند که صدای رعد هم دیگه توجهشون رو جلب نکرد.

بعد ات آروم به پنجره نگاه کرد.

ات: بارون قشنگه، نه؟

جونگ‌کوک: آره.

ات: فکر کنم اگه برق قطع نمی‌شد، هیچوقت اینجوری بهش نگاه نمی‌کردم.

جونگ‌کوک لبخند زد.

جونگ‌کوک: بعضی وقتا اتفاقای کوچیک باعث میشن یه شب معمولی تبدیل به یه خاطره بشه.

ات نگاهش کرد و لبخند زد.

ات: این جملت خیلی قشنگ بود.

جونگ‌کوک: می‌دونم.

ات: حالا خرابش کردی.

جونگ‌کوک خندید.

بعد صدای رعد دیگه‌ای اومد.

ات این بار فقط کمی جا خورد.

جونگ‌کوک: دیدی؟ دیگه نمی‌ترسی.

ات: چون تو کنارمی.

جونگ‌کوک چند لحظه ساکت شد و لبخند زد.

جونگ‌کوک: پس همین‌جا می‌مونم.

نزدیک نیمه‌شب بود.

بارون کم‌کم آروم شده بود و ات و جونگ‌کوک هنوز روی مبل نشسته بودند.

ات سرش رو به پشتی مبل تکیه داده بود و با صدای بارون آروم‌تر شده بود.

ناگهان...

تق!

چراغ‌ها روشن شدند.

ات چند لحظه به اطراف نگاه کرد.

ات: بالاخره!

جونگ‌کوک: خوشحال شدی؟

ات: خیلی!

بعد به شمعی که تقریباً تا آخر سوخته بود نگاه کرد.

ات: ولی...

جونگ‌کوک: چی؟

ات: این شب خیلی بد هم نبود.

جونگ‌کوک لبخند زد.

جونگ‌کوک: منم همینو می‌خواستم بگم.

ات: حتی با اینکه من همش می‌ترسیدم؟

جونگ‌کوک: اره عزیزمم زن ترسوی من.

ات: جونگ‌کوک!

جونگ‌کوک خندید.

جونگ‌کوک: باشه بابا.

ات هم خندید و لیوان چای نیمه‌ خورده‌اش رو برداشت.

ات: دفعه بعد که برق رفت، من دیگه نمی‌ترسم.

جونگ‌کوک: مطمئنی؟

ات: صددرصد.

همان لحظه یک رعد کوچک از دور شنیده شد.

ات ناخودآگاه یک قدم به جونگ‌کوک نزدیک شد.

جونگ‌کوک با خنده گفت:

جونگ‌کوک: صددرصد؟

ات: ..فعععکک نکنم.

و هر دو زدند زیر خنده....
تمام✨🎀
دیدگاه ها (۸)

چندپارتی جونگ کوک

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

« فقط پیش تو » چند دقیقه گذشته بود و جونگ‌کوک هنوز سرش روی پ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

پارت ۱۹۵

سناریو

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط