ره میخانه ام بنما که با خود بر سر جنگم
ره میخانه ام بنما که با خود بر سر جنگم
در خُمخانه را بگشا که بس بیمار و دلتنگم
تو تا دوری زمن ساقی،چنان مجنون و حیرانم
که دل فرسوده از هجران،کجا ساز خوش آهنگم؟
سرشتی از ازل ما را به سودای مِی و مُطرب
که غوغا می کند در دل هوای ساغر و چنگم
بیا ساقی، بیا ساقی ز سودای وصال تو
اگر تیرم زنی بر سر،وگر بر سر زنی سنگم
ز هجر تو من ای ساقی،چنین بی جان همی گردم
گهی مست و گهی مدهوش،در این میدان همی گردم
تو را گویم که تنهایی دوای زخم هجرانی
وصالت را مگیر از من،پی درمان همی گردم
تو را گویم که شیدایی،که من شیدای حیرانم
در این بازار آشفته، پی ایمان همی گردم
بیا ساقی تو جانم ده،شراب ارغوانم ده
هوای کوی رندانم٬پی مستان همی گردم
در خُمخانه را بگشا که بس بیمار و دلتنگم
تو تا دوری زمن ساقی،چنان مجنون و حیرانم
که دل فرسوده از هجران،کجا ساز خوش آهنگم؟
سرشتی از ازل ما را به سودای مِی و مُطرب
که غوغا می کند در دل هوای ساغر و چنگم
بیا ساقی، بیا ساقی ز سودای وصال تو
اگر تیرم زنی بر سر،وگر بر سر زنی سنگم
ز هجر تو من ای ساقی،چنین بی جان همی گردم
گهی مست و گهی مدهوش،در این میدان همی گردم
تو را گویم که تنهایی دوای زخم هجرانی
وصالت را مگیر از من،پی درمان همی گردم
تو را گویم که شیدایی،که من شیدای حیرانم
در این بازار آشفته، پی ایمان همی گردم
بیا ساقی تو جانم ده،شراب ارغوانم ده
هوای کوی رندانم٬پی مستان همی گردم
- ۱۴۴
- ۱۵ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط