پارت چهارم
پارت چهارم
.
.
.
.
.
.
از آسانسور دراومدم بیرون و به طرف اتاق آرشام رفتم.
وقتی منشیش منو دید، از جاش بلند شد و سلام کرد، و تلفن رو برداشت و به آرشام اومدنم رو اطلاع داد و گفت که آرشام اجازه داد برم تو اتاقش.
آره دیگه حالا این جوجه داره به من اجازه رفتن یا نرفتن به اتاقش رو می ده.
بدون این که در بزنم وارد اتاق شدمو دیدم داره با لب تاپش کار می کنه و چیزی رو می خونه.
آروم سرشو بلند کرد و تا منو جلوی در دید، یه لبخند دختر کش زد و لپاش رفت تو.
بیشعور می دونست وقتی می خنده دلم براش ضعف می ره، واسه همین هر وقت که می خواست منو اذیت کنه یا لبخند می زد یا می خندید.
در رو بستمو روی یکی از مبلای نزدیک به میز آرشام نشستم.
+ بله دیگه از این به بعد باید واسه وارد شدن به اتاقت اجازه بگیرم؟
بهم نگاه کرد و گفت :
_ بله باید از این به بعد در بزنی بیای تو، از بس در نزدی همین جوری اومدی تو، عادت کردی.
+ باشه، آرشام خان اینجوریاست، برات دارم.
ابرو هاشو داد بالا و با شیطنت گفت :
_ بله اینجوریاست، حالا بگذریم قهوه می خوری یا نسکافه؟
+ هیچ کدوم، فقط اومدم ببینمت برم بخش اطفال، از بابا اجازه گرفتم.
_ وای آرشیدا نیومده باز شروع کردی؟ آخه چه قدر می ری بخش اطفال دختر؟
+ اصلا به تو چه، دوست دارم برم، مگه مسئول بخش اطفالی که داری اینجوری سنگ شو به سینت می زنی، بعدشم من اجازه رفتنم رو از کسی که باید می گرفتم
گرفتم، اینم آخرین بارت باشه که تو کارای من دخالت
می کنی و برام تعیین تکلیف می کنی که کجا برم و کجا نرم، دیگم واست هیچ کاری نمی کنم حتی اگه یه جایی گیر باشی، اصلا می دونی چیه، خوب که می خوام برم مشهد، از دستت راحت می شم و با قهر صورتمو سمت مخالفش کردم.
از روی صندلیش بلند شد و اومد جلوم زانو زد
_ ا، آجی جون چرا با من قهر می کنی؟ من تحمل قهرتو ندارم آرشیدا!!!!
با دستش چونمو بالاآورد و گفت :
_ به من نگاه کن.
بهش نگاه کردم.
لبخند زد و گفت :
+ آرشیدا چرا تازگیا زود رنج شدی؟ تو که این طوری نبودی؟؟
لبخند زدمو گفتم :
+ خودمم نمی دونم چرا این طوری شدم، فک کنم به خاطر این که می خوام برم، کم طاقت شدم.
اشک تو چشمام جمع شد
+ خیلی دلم براتون تنگ می شه، مخصوصا واسه تو که تک داداشم که عاشقتم.
حس کردم صورتم خیس شد. وای من دارم گریه می کنم؟؟؟!!! آخه چرا من این همه کم طاقت و زود رنج شدم؟؟؟!!
سرمو گرفت تو بغلشو و آروم بوسید و گفت :
_ منم دلم برات تنگ می شه آجی کوچیکه، می دونم خودت بهت از من می دونی که نفسم به نفس تو بنده و خیلی دوست دارم. الانم که داری گریه می کنی، دلم داره آتیش می گیره، بس کن دختر، وقتی گریه می کنی من خیلی ناراحت می شم. وبعد تموم شدن حرفش سرمو از بغلش بیرون آورد و اشکامو پاک کرد و پیشونیم رو بوسید و گفت :
_ آرشیدا خیلی دوست دارم. تا وقتی که زندم نمی زارم هیچ کسی اذیتت کنه و اشکتو در بیاره.
با حرفش لبخند زدمو دستای مردونشو تو دستام گرفتمو نزدیک صورتش شدمو لپش رو بوسیدم و گفتم :
+ آرشام خیلی دوست دارم. ❤
تا حرفم تموم شد نمی دونم چی شد که دیدم توی زمین و هوا مو آرشام منو بغل کرده و داره منو می بره به سمت مبل سه نفری.
یه دفعه ای پر تم کرد، روی مبل و شروع کرد به قلقلک دادنم.
آنقدر قلقلکم دادو خندیدم، که شکمم داشت درد می کرد.
بعد از چند دقیقه ولم کرد و پیشونیم رو برای چندمین بار بوسید و گفت :
_ بلند شو که الان موقع عملم می رسه، تو هم برو بخش اطفال.
بلند شدمو گفتم :
+ باشه من می رم، بهت خوش بگذره ولی یادت باشه که اسم شاهزاده ی سوار بر اسبت رو به من نگفتی، ولی من هم چنان منتظر و صبورمکه به من بگی وگرنه به اون کس که نباید بگم، می گم.
_ بابا باشه توام، منو کشتی، بهت می گم
+ باشه، ببینیم و تعریف کنیم، در ضمن من کولمو می زارم این جا، فقط گوشیمو بر می دارم.
_ باشه موردی نداره، بزار بمونه این جا.
رفتم از توی کیفم گوشیمو برداشتمو به سمت در رفتم. داشتم دستگیره رو فشار می دادم که برم بیرون که آرشام صدام زد.
+ بله
لبخند زد و گفت :
-مواظب خودت باش.
با لبخند گفتم :
+ باشه و براش دست تکون دادمو خارج شدم
منشیش بلند شدو گفت :
-دارید می ریدخانم راد؟
نه حالا بیمارستان هستم. دارم می رم بخش اطفال.
لبخند زد و چیزی نگفت.
از دومین در اتاق آرشام بیرون اومدم.
دستمو کردم تو جیب مانتوم و بت لبخند به همه جای بیمارستان نگاه کردم.
به آسانسور رسیدم.
دکمه ی طبقه ی بخش اطفال رو زدم.
بعد از چند ثانیه آسانسور وایساد و در باز شد.
از آسانسور خارج شدم که گوشیم زنگ خورد.
از جیبم در آوردمو با دیدن کسی که بهم زنگ زده، خود به خود لبخند روی لبم اومد.
+ بله
_ آرشیدا صبر کن الان منم توی بخش اطفال کار دارم با هم بریم.
+ باشه منتظرم.
.
.
.
.
.
.
از آسانسور دراومدم بیرون و به طرف اتاق آرشام رفتم.
وقتی منشیش منو دید، از جاش بلند شد و سلام کرد، و تلفن رو برداشت و به آرشام اومدنم رو اطلاع داد و گفت که آرشام اجازه داد برم تو اتاقش.
آره دیگه حالا این جوجه داره به من اجازه رفتن یا نرفتن به اتاقش رو می ده.
بدون این که در بزنم وارد اتاق شدمو دیدم داره با لب تاپش کار می کنه و چیزی رو می خونه.
آروم سرشو بلند کرد و تا منو جلوی در دید، یه لبخند دختر کش زد و لپاش رفت تو.
بیشعور می دونست وقتی می خنده دلم براش ضعف می ره، واسه همین هر وقت که می خواست منو اذیت کنه یا لبخند می زد یا می خندید.
در رو بستمو روی یکی از مبلای نزدیک به میز آرشام نشستم.
+ بله دیگه از این به بعد باید واسه وارد شدن به اتاقت اجازه بگیرم؟
بهم نگاه کرد و گفت :
_ بله باید از این به بعد در بزنی بیای تو، از بس در نزدی همین جوری اومدی تو، عادت کردی.
+ باشه، آرشام خان اینجوریاست، برات دارم.
ابرو هاشو داد بالا و با شیطنت گفت :
_ بله اینجوریاست، حالا بگذریم قهوه می خوری یا نسکافه؟
+ هیچ کدوم، فقط اومدم ببینمت برم بخش اطفال، از بابا اجازه گرفتم.
_ وای آرشیدا نیومده باز شروع کردی؟ آخه چه قدر می ری بخش اطفال دختر؟
+ اصلا به تو چه، دوست دارم برم، مگه مسئول بخش اطفالی که داری اینجوری سنگ شو به سینت می زنی، بعدشم من اجازه رفتنم رو از کسی که باید می گرفتم
گرفتم، اینم آخرین بارت باشه که تو کارای من دخالت
می کنی و برام تعیین تکلیف می کنی که کجا برم و کجا نرم، دیگم واست هیچ کاری نمی کنم حتی اگه یه جایی گیر باشی، اصلا می دونی چیه، خوب که می خوام برم مشهد، از دستت راحت می شم و با قهر صورتمو سمت مخالفش کردم.
از روی صندلیش بلند شد و اومد جلوم زانو زد
_ ا، آجی جون چرا با من قهر می کنی؟ من تحمل قهرتو ندارم آرشیدا!!!!
با دستش چونمو بالاآورد و گفت :
_ به من نگاه کن.
بهش نگاه کردم.
لبخند زد و گفت :
+ آرشیدا چرا تازگیا زود رنج شدی؟ تو که این طوری نبودی؟؟
لبخند زدمو گفتم :
+ خودمم نمی دونم چرا این طوری شدم، فک کنم به خاطر این که می خوام برم، کم طاقت شدم.
اشک تو چشمام جمع شد
+ خیلی دلم براتون تنگ می شه، مخصوصا واسه تو که تک داداشم که عاشقتم.
حس کردم صورتم خیس شد. وای من دارم گریه می کنم؟؟؟!!! آخه چرا من این همه کم طاقت و زود رنج شدم؟؟؟!!
سرمو گرفت تو بغلشو و آروم بوسید و گفت :
_ منم دلم برات تنگ می شه آجی کوچیکه، می دونم خودت بهت از من می دونی که نفسم به نفس تو بنده و خیلی دوست دارم. الانم که داری گریه می کنی، دلم داره آتیش می گیره، بس کن دختر، وقتی گریه می کنی من خیلی ناراحت می شم. وبعد تموم شدن حرفش سرمو از بغلش بیرون آورد و اشکامو پاک کرد و پیشونیم رو بوسید و گفت :
_ آرشیدا خیلی دوست دارم. تا وقتی که زندم نمی زارم هیچ کسی اذیتت کنه و اشکتو در بیاره.
با حرفش لبخند زدمو دستای مردونشو تو دستام گرفتمو نزدیک صورتش شدمو لپش رو بوسیدم و گفتم :
+ آرشام خیلی دوست دارم. ❤
تا حرفم تموم شد نمی دونم چی شد که دیدم توی زمین و هوا مو آرشام منو بغل کرده و داره منو می بره به سمت مبل سه نفری.
یه دفعه ای پر تم کرد، روی مبل و شروع کرد به قلقلک دادنم.
آنقدر قلقلکم دادو خندیدم، که شکمم داشت درد می کرد.
بعد از چند دقیقه ولم کرد و پیشونیم رو برای چندمین بار بوسید و گفت :
_ بلند شو که الان موقع عملم می رسه، تو هم برو بخش اطفال.
بلند شدمو گفتم :
+ باشه من می رم، بهت خوش بگذره ولی یادت باشه که اسم شاهزاده ی سوار بر اسبت رو به من نگفتی، ولی من هم چنان منتظر و صبورمکه به من بگی وگرنه به اون کس که نباید بگم، می گم.
_ بابا باشه توام، منو کشتی، بهت می گم
+ باشه، ببینیم و تعریف کنیم، در ضمن من کولمو می زارم این جا، فقط گوشیمو بر می دارم.
_ باشه موردی نداره، بزار بمونه این جا.
رفتم از توی کیفم گوشیمو برداشتمو به سمت در رفتم. داشتم دستگیره رو فشار می دادم که برم بیرون که آرشام صدام زد.
+ بله
لبخند زد و گفت :
-مواظب خودت باش.
با لبخند گفتم :
+ باشه و براش دست تکون دادمو خارج شدم
منشیش بلند شدو گفت :
-دارید می ریدخانم راد؟
نه حالا بیمارستان هستم. دارم می رم بخش اطفال.
لبخند زد و چیزی نگفت.
از دومین در اتاق آرشام بیرون اومدم.
دستمو کردم تو جیب مانتوم و بت لبخند به همه جای بیمارستان نگاه کردم.
به آسانسور رسیدم.
دکمه ی طبقه ی بخش اطفال رو زدم.
بعد از چند ثانیه آسانسور وایساد و در باز شد.
از آسانسور خارج شدم که گوشیم زنگ خورد.
از جیبم در آوردمو با دیدن کسی که بهم زنگ زده، خود به خود لبخند روی لبم اومد.
+ بله
_ آرشیدا صبر کن الان منم توی بخش اطفال کار دارم با هم بریم.
+ باشه منتظرم.
- ۱۳.۲k
- ۲۷ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط