«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۸۰
نقطه سرخطتت میشه و..
چشماشو بست و گفت: دیگه نخواستم..بعد اون نقطه همه
چیز رو رها کردم.
با غم گفتم: نقطه سرخطتت چی بود؟
تلخ اخم کرد و سریع بلند شد و گفت:دیگه شب زنده داري
بسه..به اندازه کافي شب پرماجرايي بود..
تلخ اخم کرد و سریع بلند شد و گفت:دیگه شب زنده داري بسه..به اندازه کافي شب پرماجرايي بود..
جدي گفتم به خاطر مستي و اينكه فك ميكردي ميخوام خودکشي کنم بهم ترحم کردی که اینجا موندي و اين حرفا
رو زدي؟ جدي و کلافه گفت نه...
مکثی کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:فك كنم..هر دومون
به این جور مستیت نیاز داشتیم.
اين يعني به حرف زدن نیاز داشت.. و دستش رو سمتم گرفت و گفت: پاشو.
لبخند شيريني روي لبم نقش بست و دستم رو سمت دستش بردم که دستشو عقب کشید و جدي گفت:من و تو
رو پشت بوم نبودیم..هیچ وقت...
نرم خندیدم و گفتم يعني شتر ديدي نديدي دیگه...باشه.. قبول رئيس.. من ادم راز داریم. مطمین باش.. باز دستش رو جلو آورد.
اروم دست توی دستش گذاشتم و بلند شدم. دستاش گرم بود و محکم و بهم توان ایستادن میداد.. بدون این گرما هیچ چیز زندگی درست نمیشد..هیچ
چیزش
دستم رو رها کرد و هر دو بي حرف سمت اسانسور رفتیم و منتظر شدیم بیاد و بعد اومدنش رفتیم داخل.
اسانسور طبقه ٢٤ و ایستاد..
پیاده شدم ولي دلم نیومد نگمش.. در رو نگه داشتم و برگشتم نگاش کردم که جدی به دیوار
اسانسور تکیه داده بود و گفتم:رییس..
جدي گفت: بله..
لبخند پرعشقي زدم و گفتم:مرسی که هستي..
خيلي عميق نگام کرد و بعد همونجور جدي، اروم سر تكون
داد.
داد.
لبخندم رو عمیق تر کردم و در رو رها کردم که
گفت: دستیار..
با لبخند عميقي دوباره تند در رو باز کردم و نگاش کردم.
كاملاً.
جدي گفت:دیگه نخور..
شیطون گفتم اونوقت نباید انتظار به گفت و گوي خوب با جناب رییسم رو داشته باشم که...
نگاه ازم کند و لبخند خاص و شيريني زد و به دکمه هاي
part ۱۸۰
نقطه سرخطتت میشه و..
چشماشو بست و گفت: دیگه نخواستم..بعد اون نقطه همه
چیز رو رها کردم.
با غم گفتم: نقطه سرخطتت چی بود؟
تلخ اخم کرد و سریع بلند شد و گفت:دیگه شب زنده داري
بسه..به اندازه کافي شب پرماجرايي بود..
تلخ اخم کرد و سریع بلند شد و گفت:دیگه شب زنده داري بسه..به اندازه کافي شب پرماجرايي بود..
جدي گفتم به خاطر مستي و اينكه فك ميكردي ميخوام خودکشي کنم بهم ترحم کردی که اینجا موندي و اين حرفا
رو زدي؟ جدي و کلافه گفت نه...
مکثی کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:فك كنم..هر دومون
به این جور مستیت نیاز داشتیم.
اين يعني به حرف زدن نیاز داشت.. و دستش رو سمتم گرفت و گفت: پاشو.
لبخند شيريني روي لبم نقش بست و دستم رو سمت دستش بردم که دستشو عقب کشید و جدي گفت:من و تو
رو پشت بوم نبودیم..هیچ وقت...
نرم خندیدم و گفتم يعني شتر ديدي نديدي دیگه...باشه.. قبول رئيس.. من ادم راز داریم. مطمین باش.. باز دستش رو جلو آورد.
اروم دست توی دستش گذاشتم و بلند شدم. دستاش گرم بود و محکم و بهم توان ایستادن میداد.. بدون این گرما هیچ چیز زندگی درست نمیشد..هیچ
چیزش
دستم رو رها کرد و هر دو بي حرف سمت اسانسور رفتیم و منتظر شدیم بیاد و بعد اومدنش رفتیم داخل.
اسانسور طبقه ٢٤ و ایستاد..
پیاده شدم ولي دلم نیومد نگمش.. در رو نگه داشتم و برگشتم نگاش کردم که جدی به دیوار
اسانسور تکیه داده بود و گفتم:رییس..
جدي گفت: بله..
لبخند پرعشقي زدم و گفتم:مرسی که هستي..
خيلي عميق نگام کرد و بعد همونجور جدي، اروم سر تكون
داد.
داد.
لبخندم رو عمیق تر کردم و در رو رها کردم که
گفت: دستیار..
با لبخند عميقي دوباره تند در رو باز کردم و نگاش کردم.
كاملاً.
جدي گفت:دیگه نخور..
شیطون گفتم اونوقت نباید انتظار به گفت و گوي خوب با جناب رییسم رو داشته باشم که...
نگاه ازم کند و لبخند خاص و شيريني زد و به دکمه هاي
- ۱۲۵
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط