داستان دوم(شبی با معشوقه)پارت(۳)

🩵مارلین:راستشو بگو.....
🖤عزراعیل: عاه........باشه! ولی مسخرم نکنیا!
🩵مارلین:مسخره چی؟من داداشتم......چرا باید مسخرت کنم؟
🖤عزراعیل: باشه......من دیگه از فرشته بودن خسته شدم!
🩵مارلین: چرا؟.....«نشستن کنار تخت عزراعیل»منکه خیلی دوست دارم جایه تو باشم.......
🖤عزراعیل: برای این که همیشه همه ازم می ترسن......هیچ کس منو به عنوان یه فرشته قبول نداره......من همه جا تنهام.......
🩵مارلین: «شوکه شدن» چی؟ کی بهت اینو گفته؟ تا بزنم نابودش کنم....هان؟
🖤عزراعیل:«بغض» همه«نشستن روتخت» هیچ کدوم از آدم ها از من تصور خوبی ندارن....ولی!
🩵مارلین: ولی چی؟«خودشو انداختن رو عزراعیل» «بغل»
بگو چی!
🖤عزراعیل:کمک! خفه شدم! ولم کین چومک!😅
🩵مارلین:باشه! ولت مکینم😅
«بغل»ولی تا زمانی که بهم نگی چیشده ولت نمیکنم......
🖤عزراعیل: «بغل»«گریه» ممنون!
تو تنها کسی هستی که منو درک می کنی!
🩵مارلین:«تو ذهنش» چی؟اون افسرده شده! ولی اون همیشه
می خنده؟ ولی منم مثل اونم.....
بهتره منم مشکلاتمو در میون بزارم........
🖤عزراعیل:«گریه کردن» مارلین می فهمی!من افسرده شدم!
🩵مارلین:«بستن چشماش»...........
🖤عزراعیل: یه چیزی بگو!می دونم
داری منو مسخره می کنی!
🩵مارلین: «نگاه وحشت زده» نه!....
🖤عزراعیل:مارلین!گردومک چشمت
چقد کوچیک شده!«توذهنش»
اون خیلی از این حرف بدش اومد...
چون وقتی از چیزی بدش میاد اینجوری میشه!
🩵مارلین:«گریه کردن».............
🖤عزراعیل: توداری واقعا گریه میکنی؟
🩵مارلین: آره......واقعا دارم گریه می کنم! منم مثل توهم.....منم تو پرورشگاه اینجوری بودم......
🖤عزراعیل: چی؟«تو ذهنش»
ولی اون چشمای پر اعتماد به نفسی داره! چطور اینقدر ناامید؟
🩵مارلین: موقعی که اون خانوادم
ولم کردن ومن کلا۲روزم بود.....
«نفس عمیق»با یه دختری آشنا شدم.......من واقعا از اون دختره
خوشم میومد! شبا روی سقف باهم به ستاره ها نگاه می کردیم!
راستی اسم اون دختر نین بود!
وقتی صاحب پرورشگاه منو بدون دلیل میزد اون بود که منو آروم میکرد!
🖤عزراعیل: خب چیشد؟
🩵مارلین: اون منو ول کرد.......
«لبخند وحشت ناک» اون منو ول کردو رفت.....اون بهم قول داده بود
که از پیشم نره.......
🖤عزراعیل:.......
🩵مارلین:«سفت گرفتن دستای عزراعیل» اینو بدون! هیچ چیز ارزش یک عمر جنگیدن واسش نداره.......درسته من بی عرضم! من حق هیچ کاری رو ندارم....من اگه مرده بودم دنیا جاین بهتری......
🖤عزراعیل: نه....«گرفتن صورت مارلین» نه این حرفو نزن!.....تو اهمیت نده به حرفهای دیگران....
منم مثل تو بودم.....ولی نظرم تغییر کرد‌‌‌‌........
💬خب....خب....من اومد واسه خلاصه.....کل خانواده از اول تا آخر
داستان داشتن نگاه می کردن اونا حالا بحثو تموم کردن.........
🩵مارلین: بریم......چی؟
ادامه دارد........
دیدگاه ها (۵)

وقتی جلوشون گریه میکنیم

پارت سههانا: چیییی واقعا نکشتینش یونگی: مگه تو بیهوش نبودیها...

From hate to lovePart:6وقتی رسیدم دقیقا ساعت هشت بودکه لیا ر...

♡سلام من مین ا.ت هستم و ۱۳ سالمه و من ایرانی هستم و وقتی کوچ...

ایگ نکنید لطفا

تو نمی‌دونی ولی باد لای موهات منم. اون شب که درد داری، گرمی ...

🖤🥀 مَـن هَـمیشـه پـایِـت بـودَم...بـالـا سَـرِت مِـثـل سـایـ...

قسمت ۸(بخش دو)

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط