معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۷۲
پیامم سین خورد اما جوابی دریافت نکردم . البته این برام چیز جدیدی نیست ، چون توی صفحه چتم با رین ، تنها کسی که پیام میده منم . اون معمولا با استیکر 👍🏻 جواب میده ، بعضی وقتا حتی اون هم نه .
ولی الان ؟ واقعا دلم میخواست جوابش رو بدونم . ازش عصبانیه ؟ نیست ؟ براش مهم نیستم ؟ یا شایدم قصد داره بهم بفهمونه الان اون وقتیه که باید برم و خودمو پرت کنم توی سطل اشغال .
از این وضعیت متنفرم . البته شاید هنوز راهی برای درست کردنش باشه .
به مباشرم پیام دادم که دوتا از جعبه هایی که گوشه کلوزت روم ( ببخشید فکر نکنم معادل فارسی داشته باشه ) رو به ادرس رین ارسال کنه . خیلی وقت بود که این رشوه ها رو نگه داشته بودم ، برام سوال بود که چرا رین تا الان به دیر کرد غیر معمول سفارش ها مشکوک نشده ولی مهم نیست . یه هوانگ همیشه چندتا حقه توی استینش داره و اینم یکی از اوناست . البته که احساس خوبی براش ندارم ، چون انگار یه طلسمه که هوانگ ها توی عشق بد شانسن . یونجین ، اه جین و هه جین که مجردن ، ( عاشق اینم که خودشو جزو مجردا حساب نکرد ) روجین هم قبل از مونیکا حداقل ۱۰ بار رابطه نا موفق داشت . پدرم هم بعد از ۴۰ سال زندگی مشترک هنوز نتونسته کاری کنه مادرم عاشقش بشه .
من توی تموم این سال ها مجرد بودم ، امیدوارم حداقل الان اون طلسم رو پشت سر گذاشته باشم و به قسمت خوبش رسیده باشم . دلم نمیخواد رین برام تبدیل به یه تجربه باشه . اون قراره اولین و اخرین باشه ، پس از دستش نمیدم .
« هوانگ روجین ، محض رضای خدا ! زوپ باش ازت خواهش میکنم »
روجین برای چندمین بار در ده دقیقه اخیر بهم چشم غره رفت . مثل به گربه اخمالو روی صندلی لم داده بود و با چشمای قلبی به مونیکا نگاه میکرد که داشت براش « ضد افتاب » میزد !
« پوست من مهم تره یا اسلحه های تو ؟»
دوباره به ساعتم خیره شدم « قطعا اسلحه های من . اون بیچاره هایی که توی این سرما بیرون موندن هم حساب کن »
« هوانگ هیونجین ، همه شبیه تو نیستن که روزانه صد مدل روتین پوستی برای خودت داری . پس افرادی مثل من نباید وقتی کسی پیشنهاد میده ازشون مراقبت کنه پیشنهادشو رد کنن . میدونی اخرین باری که مونیکا بهم اهمیت داد کی بود ؟»
مونبکا قاطع جواب داد « سه هفته پیش »
غرغر کردم « نسبت به دفعه های قبلی کمتره ، پس مشکلت چیه ؟»
روجین درحالی که از روی صندلی بلند میشد کراواتش رو نامرتب کرد تا مونیکا براش درستش کنه که باعث شد تقریبا صندلی چوبی کنار دستم رو پرت کنم سمتش « خب ، اره . بعد از این همه سال ما یه پیشرفتایی هم داشتیم ، اما باعث نمیشه ازش سیر بشم »
این که یه جورایی درکش میکنم باعث ناراحتیه . یعنی منم در همین حد رومخم ؟
پارت ۷۲
پیامم سین خورد اما جوابی دریافت نکردم . البته این برام چیز جدیدی نیست ، چون توی صفحه چتم با رین ، تنها کسی که پیام میده منم . اون معمولا با استیکر 👍🏻 جواب میده ، بعضی وقتا حتی اون هم نه .
ولی الان ؟ واقعا دلم میخواست جوابش رو بدونم . ازش عصبانیه ؟ نیست ؟ براش مهم نیستم ؟ یا شایدم قصد داره بهم بفهمونه الان اون وقتیه که باید برم و خودمو پرت کنم توی سطل اشغال .
از این وضعیت متنفرم . البته شاید هنوز راهی برای درست کردنش باشه .
به مباشرم پیام دادم که دوتا از جعبه هایی که گوشه کلوزت روم ( ببخشید فکر نکنم معادل فارسی داشته باشه ) رو به ادرس رین ارسال کنه . خیلی وقت بود که این رشوه ها رو نگه داشته بودم ، برام سوال بود که چرا رین تا الان به دیر کرد غیر معمول سفارش ها مشکوک نشده ولی مهم نیست . یه هوانگ همیشه چندتا حقه توی استینش داره و اینم یکی از اوناست . البته که احساس خوبی براش ندارم ، چون انگار یه طلسمه که هوانگ ها توی عشق بد شانسن . یونجین ، اه جین و هه جین که مجردن ، ( عاشق اینم که خودشو جزو مجردا حساب نکرد ) روجین هم قبل از مونیکا حداقل ۱۰ بار رابطه نا موفق داشت . پدرم هم بعد از ۴۰ سال زندگی مشترک هنوز نتونسته کاری کنه مادرم عاشقش بشه .
من توی تموم این سال ها مجرد بودم ، امیدوارم حداقل الان اون طلسم رو پشت سر گذاشته باشم و به قسمت خوبش رسیده باشم . دلم نمیخواد رین برام تبدیل به یه تجربه باشه . اون قراره اولین و اخرین باشه ، پس از دستش نمیدم .
« هوانگ روجین ، محض رضای خدا ! زوپ باش ازت خواهش میکنم »
روجین برای چندمین بار در ده دقیقه اخیر بهم چشم غره رفت . مثل به گربه اخمالو روی صندلی لم داده بود و با چشمای قلبی به مونیکا نگاه میکرد که داشت براش « ضد افتاب » میزد !
« پوست من مهم تره یا اسلحه های تو ؟»
دوباره به ساعتم خیره شدم « قطعا اسلحه های من . اون بیچاره هایی که توی این سرما بیرون موندن هم حساب کن »
« هوانگ هیونجین ، همه شبیه تو نیستن که روزانه صد مدل روتین پوستی برای خودت داری . پس افرادی مثل من نباید وقتی کسی پیشنهاد میده ازشون مراقبت کنه پیشنهادشو رد کنن . میدونی اخرین باری که مونیکا بهم اهمیت داد کی بود ؟»
مونبکا قاطع جواب داد « سه هفته پیش »
غرغر کردم « نسبت به دفعه های قبلی کمتره ، پس مشکلت چیه ؟»
روجین درحالی که از روی صندلی بلند میشد کراواتش رو نامرتب کرد تا مونیکا براش درستش کنه که باعث شد تقریبا صندلی چوبی کنار دستم رو پرت کنم سمتش « خب ، اره . بعد از این همه سال ما یه پیشرفتایی هم داشتیم ، اما باعث نمیشه ازش سیر بشم »
این که یه جورایی درکش میکنم باعث ناراحتیه . یعنی منم در همین حد رومخم ؟
- ۴۱
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط