رمان یادت باشد ۹۸

#رمان_یادت_باشد #پارت_نود_و_هشت
بود. این هوا با طعم یک پاییز عاشقانه کنار حرم امام رضا به نظرم خیلی دلچسب می‌آمد وسایل و ساک ها را داخل اتاق گذاشتیم و به سمت حرم راه افتادیم حس و حال عجیبی داشتم از دور گنبد طلایی امام رضا را که دیدیم چشمای هر دوی ما بارانی شد. به فلکه آب که رسیدیم حمید دستش را روی سینه اش گذاشت و سلام داد السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا.
صحن جامع رضوی که بودیم نمی‌توانستم جلوتر بروم همانجا در صحن رو به گنبد فقط گریه می کردم دست خودم نبود حمید در حالی که سعی می کرد حال مرا با شوخی بهتر کند گفت عزیزم این ناراحتی برای چیه آخه این همه اشک از کجا آوردی دختر! حالا یکی ببینه فکر میکنه بچه دار نمیشیم داری گریه می کنی اشک میریزی با این حرفش لبخند زدم سعی کردم کمی آرام شوم ولی نمیدونم چرا ته دلم آشوب بود حس میکردم این آخرین باری است که با هم مشهد می آییم.
بیشتر اوقات حرم بودیم فقط برای خوردن غذا و کمی استراحت به هتل می رفتیم هر بار در یکی از صحن ها گوشه ی دنجی پیدا می کردیم و رو به گنبد می نشستیم هر بار به زیارت رفتم برای خوشبختی و عاقبت بخیری خودمان دعا کردم از امام رضا خواستم تا زنده هستم حمید کنارم باشد. خواستم کنار هم پیر شویم و هر ساله به زیارتش برویم اما نه کنار حمید پیر شدم و نه دیگر قسمت شد که با حمید به پابوسی امام رضا بروم.
دو روز آخر سفر اصلا حال خوبی نداشتم سر درد عجیبی گرفته بودم تازه از حرم به هتل برگشته بودیم که به حمید گفتم این سردرد خیلی اذیتم میکنه بی زحمت از داروخانه برام قرص مسکن بگیر آنقدر...
#مدافع_حرم #شهید_سیاهکالی_مرادی #یادت_باشه
دیدگاه ها (۱)

🕗 #وقت_سلام

به محض اینکه وارد حرم شدم گوشیمو بیرون آوردم، این کلیپ اومد ...

1. 🐟🦋«ماهی با دریا خوشه، دریا کجاست؟آهو با صحرا خوشه، صحرا ک...

هر روز به خادم امام رضا علیه السلام باشیم!

آمده‌ام به پابوس آقایی که پناه دل‌های بی‌قرار است… 🥹🤍 میان ا...

عنوان: «جرئتی که حقیقت شد»پارت ۱سالن نامزدی یکی از دوستای قد...

بین‌الحرمین؛ از ضریح شمس‌الشموس تا مزار آقای شهید ایران✍ سید...

سلام و احترام 🌹آدم‌های بزرگ قامتشان بلندتر نیست! خانه‌شان بز...

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)پارت ۲**ویو آت**ساعتم داشت تیک‌تیک می‌...

پارت ۳ داشتم دور و بر رو نگاه می کردم که چشمم افتاد به همون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط