{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عنوان: «جرئتی که حقیقت شد»

عنوان: «جرئتی که حقیقت شد»

پارت ۱
سالن نامزدی یکی از دوستای قدیمی‌مون بود، پر از چراغ‌های گرم و صدای خنده. من و جونگ‌کوک حدود چهار ماه پیش جدا شده بودیم، آروم و بدون دعوای بزرگ، فقط به خاطر اینکه هر دو حس می‌کردیم دیگه نمی‌تونیم مثل قبل ادامه بدیم. هیچ‌کس از دوستامون خبر نداشت. هر دو تصمیم گرفته بودیم فعلاً چیزی نگیم تا فضا خراب نشه.

وقتی وارد شدم، اولش ندیدمش. داشتم با یکی از دخترا حرف می‌زدم که یهو صدای خنده‌اش اومد. برگشتم. جونگ‌کوک کنار یکی از پسرها ایستاده بود، تی‌شرت سفید ساده و شلوار مشکی، موهاش کمی بلندتر از آخرین باری که دیده بودمش. نگاهش که به من افتاد، لبخندش یه لحظه محو شد، بعد سریع برگشت و سعی کرد عادی باشه.

دوست مشترکمون (همون که نامزد شده بود) اومد سمت ما: «ا/ت! جونگ‌کوک! بیاین اینجا عکس بگیریم.» مجبور شدیم کنار هم بایستیم. فاصله‌مون خیلی کم بود. حس کردم گرمای بدنش رو از کنارم، و بوی عطری که هنوز یادم مونده بود. وقتی دوربین روشن شد، دستش یه لحظه به پشتم خورد تا تعادلش رو حفظ کنه. سریع عقب کشید. هیچ‌کدوم حرف نزدیم، ولی هر دو می‌دونستیم این شب قراره سخت باشه..........
ادامه دارد........
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷ 🖤همه سوار ماشین شدیم. جونگ‌کوک رانندگی می‌کرد و تهیون...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط