(آهنگ فراموش شده‌ی ما)

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)
پارت ۲

**ویو آت**

ساعتم داشت تیک‌تیک می‌کرد و هر ضربه‌اش انگار روی اعصابم می‌کوبید. دوباره به کاغذهای پخش و پلا روی میزم نگاه کردم. یه خط کشیدم روی نت‌هایی که نوشته بودم.

با عصبانیت زیر لب گفتم: «نه... این نیست. اصلاً حس نداره. انگار دارم برای یه ربات آهنگ می‌نویسم، نه برای یه انسان!»

بلند شدم و جلوی آینه ایستادم. به بازتاب خودم نگاه کردم؛ چشم‌های خمارم که همیشه یه غم قدیمی توشون بود و چهره‌ای که سعی می‌کردم همیشه بی‌تفاوت به نظر بیاد. لباس‌های گشاد و ساده‌ای پوشیده بودم که باعث می‌شد توی جمعیت گم بشم. من دوست داشتم گم بشم.

داشتم به این فکر می‌کردم که چطور می‌تونم این پوچی رو از بین ببرم که یهو صدای گوشیم رو شنیدم. روی میز لرزید. نگاه کردم... اسم «آلیس» روی صفحه بود.

آهی کشیدم و با بی‌میلی گوشی رو برداشتم.
آت: «سلام آلیس.»

صدای هیجان‌زده و بلند آلیس از پشت خط اومد و باعث شد ناخودآگاه گوشی رو کمی از گوشم فاصله بدم.
آلیس: «آتتتت! سلام عزیزم! بالاخره جواب دادی! می‌دونی چند بار بهت زنگ زدم؟»

من با همون لحن سرد و یکنواخت همیشگی گفتم: «شنیدم. فقط حوصله نداشتم جواب بدم.»

آلیس که انگار اصلاً متوجه سردی من نمی‌شد، ادامه داد: «ببین، گوش کن! شنبه شب یه مهمانی بزرگ داریم. کل فامیل جمع می‌شن. تو هر طور شده باید بیای! دلم برات تنگ شده و واقعاً می‌خوام ببینمت.»

من اخمی کردم و نگاهی به پیانوم انداختم. فکرِ یه جمع شلوغ، صدای خنده‌های مصنوعی و سوال‌های کنجکاوکننده درباره زندگی‌ام، حالم رو بد کرد.
آت: «می‌دونی که از شلوغی متنفرم آلیس. اصلاً حال و حوصله اینجور محیط‌ها رو ندارم.»
آلیس با لحنی که انگار داشت التماس می‌کرد، گفت: «خواهش می‌کنم آت! فقط برای چند ساعت. برای من اینقدر ارزش نداره؟ باشه؟ قول می‌دم کسی اذیتت نکنه. فقط بیا و یه کم از این اتاق تاریکت بیا بیرون.»

من سکوتی کردم. می‌دونستم اگه جواب رد بدم، آلیس ول‌کن نیست و احتمالاً تا صبح زنگ می‌زنه.
آت: «خیلی خب... می‌ام. ولی فقط برای چند ساعت.»

جیغ کوتاهی از خوشحالی آلیس بلند شد: «واییی! می‌دونستم قبول می‌کنی! پس فعلاً خداحافظ، شنبه می‌بینمت!»

گوشی رو قطع کردم و دوباره به سکوت اتاق نگاه کردم. یه حس عجیبی توی دلم پیچید؛ یه جور اضطراب ناشناخته. انگار یه چیزی داشت بهم هشدار می‌داد که این مهمونی، قرار نیست یه شب معمولی باشه.
دیدگاه ها (۰)

𓆩 پارت ۶۶ 𓆪 🖤ات به جیمین خیره شد.— یعنی از اول همه‌چی رو می‌...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۳ پارتچند دقیقه از رفت...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2«ویو ا.ت»از وقتی از اتاق بابا اومده بودم بیرون، یه...

Part 2

dark life = ۳۷

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

Destiny part 12

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم ۱۳

پارت ۳۹

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط