فردا. فردا های روشن یا شب های تاریک. این که خورشید، به مو
فردا. فردا های روشن یا شب های تاریک. این که خورشید، به موقع بتابد یا سرمای بی وقت، دلم را بلرزاند هیچ کدام مهم نیست. اینکه تگرگ ببارد یا توفان شود. اینکه دیگران زخم بزنند یا لبخند. که سفر چه بر سر گل های باغچه می آورد که حواسم را در کدام چمدان جا دهم و به دنبالت راهی کنم. که دلم را به چه بند بزنم طاقت بیاورد فاصله های ناگزیر را. با هیچ کدام این ها پایم سست نمی شود. فکر این که نکند خواب هایم باز سیاه و سفید شوند یا خیالم به جستجو های آرزو های قدیم در دالان گذشته سرگردان شود هم پریشانم نمی کند. دلت قرص. تنهایت نمی گذارم. حتی اگر آسمان به زمین بیاید کنار تو ام، پا به پا، شانه به شانه، قدم به قدم. حتی اگر باران از زمین به آسمان ببارد، همراه، هم چراغ، هم چتر، هم بارانت می مانم. تو قول دادی که حسرت دیدنت را، بودنت را به دل آسمان پشت این پنجره نگذاری. که سایه ات همیشه مقابل من روی همین دیوار بیفتد. که باشی. همین حوالی، نزدیک. من هم نمی گویم همیشه و هر لحظه نگاهمان همین رنگ خواهد بود اما قول می دهم در فرداهای روشن در شب های تاریک با تو نگاه کنم. همیشه در کنار تو...
- ۳.۰k
- ۲۷ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط