dark life = 39

تهیونگ سرش رو عقب کشید. به چشم‌هاش نگاه کرد. یه لبخند آروم. یه لبخند واقعی. «نترس. من اینجام. هیچ‌وقت نمی‌ذارم کسی بهت آسیب بزنه. حتی خودم. قول می‌دم.»

بعد سرش رو جلو آورد و لب‌هاش رو روی لب‌های ات گذاشت. بوسه‌ای آروم. لرزون. بی‌عجله. تهیونگ مثل کسی که با یه گل ظریف رفتار می‌کنه، لب‌های ات رو نوازش کرد. ات اولش خشک موند، ولی بعد... بعد لب‌هاش رو نرم کرد. چشم‌هاش رو بست. و برای اولین بار، توی آغوش کیم تهیونگ، حس کرد که داره ذوب می‌شه.

وقتی از هم جدا شدن، تهیونگ پیشونیش رو بوسید. «بیا. بریم یه کم کنار دریاچه قدم بزنیم. بعدش یه پیکنیک کوچیک داریم. آشپز برامون ساندویچ و میوه آماده کرده.»

ات لبخند زد. یه لبخند واقعی. «باشه.»

دست توی دست هم، کنار دریاچه قدم زدن. تهیونگ براش از درخت‌ها گفت. از پرنده‌هایی که توی جنگل زندگی می‌کردن. از ماهی‌هایی که توی دریاچه بودن. ات هم براش از کتاب‌هایی که خونده بود گفت. از روانشناسی. از ذهن انسان. از چیزهایی که یاد گرفته بود. تهیونگ با دقت گوش می‌داد. حتی سؤال می‌پرسید. مثل یه دانشجوی مشتاق.

بعد از قدم زدن، روی نیمکت نشستن و ساندویچ‌ها رو خوردن. تهیونگ براش یه گل وحشی چید و لای موهاش گذاشت. ات خندید. یه خندهٔ واقعی. و تهیونگ به اون خنده خیره شد. انگار که داره یه معجزه رو تماشا می‌کنه.

«می‌دونی...» تهیونگ گفت، در حالی که به آب دریاچه خیره شده بود. «من توی تمام عمرم، هیچ‌وقت این‌قدر آروم نبودم. این‌قدر... انسان. انگار که تو یه جور جادو داری. جادویی که هیولای درون منو خواب می‌کنه.»

ات بهش نگاه کرد. «این جادو نیست، تهیونگ. این خودته. تو داری تلاش می‌کنی. و این... این قشنگه.»

تهیونگ دستش رو دور شونه‌هاش حلقه کرد و اون رو به خودش نزدیک کرد. ات سرش رو روی سینهٔ تهیونگ گذاشت. صدای قلبش رو می‌شنید. آروم. منظم. مثل قلب یه آدم معمولی. نه یه هیولا.

«قول بده...» تهیونگ زمزمه کرد. «قول بده که هیچ‌وقت منو ترک نمی‌کنی. حتی اگه بفهمی... حتی اگه بفهمی که من چه کارهایی کردم. قول بده که می‌مونی. چون من... من بدون تو، دوباره تبدیل به همون هیولا می‌شم. و این بار، هیچ‌کس نمی‌تونه جلوم رو بگیره.»

ات چشم‌هاش رو بست. یه نفس عمیق کشید. بوی تن تهیونگ، بوی چوب و نعناع، توی مشامش پیچید. «قول می‌دم... تا وقتی که تو آدم بمونی. تا وقتی که این مردی که الان کنارمه، زنده بمونه. قول می‌دم.»
دیدگاه ها (۳)

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

چند پارتی تهیونگ

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

ادامه

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۱۹۵

تک پارتی✨عصر جمعه بود و هوا حسابی خوب و دلپذیر بود.ات دست دخ...

𓆩 پارت ۴۹ 🖤🥀 𓆪چند ساعت بعد، پزشک از اتاق بیرون اومد.پزشک: حا...

𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐘𝐨𝐮 \ part² "توصیف در یک جمله:حقیقت و طوفانِ محبت"تهیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط