{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل سی‌ودوم: دخمه

---

او آمد.

وسط راهرو. وسط بوسه. وسط آتش.

مرد. آن مرد. لرد کارلایل. با چشمانی که یک لحظه پیش عاشق بود و حالا... خالی. مات. بی‌اثر.

معجون. پرش کرد. تمام شد.

— تو... — زمزمه کرد. به کاساندرا نگاه کرد. مثل کسی که از خواب بیدار شده. — تو... چه کردی؟

سکوت.

و بعد... دوید.

به سمتشان. با دست‌های باز. با فریادی که در گلو خفه شد.

— بدو! — جونگ‌کوک دستم را گرفت. کشید.

دویدیم.

از راهرو. از پله‌ها. از در. به شب. به تاریکی. به هیچ‌کجا.

او پشتِ سرمان فریاد می‌زد. اما نرسید.

ایزولده... ماند.

پشتِ در. کنارِ مردی که دوستش داشت. واقعی. بدون معجون.

---

دخمه.

زیرِ زمین. تاریک. نمور. سنگ. شمع. سایه.

نشستیم. کنارِ هم. نفس‌نفس. خونین. خسته.

— ایزولده...

— خودش خواست. — جونگ‌کوک گفت. — او عاشق آن مرد است. واقعی. می‌ماند.

سکوت.

— می‌دانم. — سرم را به دیوار تکیه دادم. — اما من... من تنها شدم. دوباره.

او نگاهم کرد. طولانی.

— تو تنها نیستی.

سکوت.

نفس.

— جونگ‌کوک.

— بله؟

— دِه‌گو.

او سکوت کرد.

— نمی‌توانم بکشمش.

— چی؟

— نمی‌توانم. — دستش را بالا آورد. لرزان. — آن شب. بالای سرش. چاقو دستم بود. می‌خواستم بزنم. نرسید.

— چرا؟

— چون تو... — به من نگاه کرد. تاریک. — چون تو نفرینم کردی.

سکوت.

درد.

خشم.

عشق.

— من.

— تو. — صدایش آرام بود. مثل مرگ. — با آن پاتیل. با آن خون. با آن مو. با آن ورد. «دستِ تو... نمی‌رسد.»

سکوت.

قلبم. ایستاد.

— من... نمی‌دانستم.

— می‌دانم.

— من... می‌خواستم تو بروی. نمی‌خواستم انتقامت را بگیری. چون می‌ترسیدم. چون...

— چون چی؟

— چون اگر انتقامت را می‌گرفتی، می‌مردی. و من... من نمی‌توانستم بدونِ تو بمانم.

سکوت.

نگاه.

دستش. روی دستم.

— من نمی‌توانم. — گفت. — اما تو می‌توانی.

— من؟

— تو استاد اترمانسی. تو جادوگر. تو روینتا. تو... تو می‌توانی نفرین را بشکنی.

— من نمی‌توانم.

— می‌توانی.

— نه.

— کاساندرا.

— نه! — صدایم بلند شد. در دخمه پیچید. — من نفرینش کردم! من زدمش! من... من حق ندارم!

— حق داری.

— نه!

— کاساندرا. — دستم را گرفت. محکم. — گوش کن. — دِه‌گو باید بمیرد. برای پدرم. برای مادرم. برای می‌نا. برای خودم. و من نمی‌توانم. چون تو بستی. اما تو می‌توانی. چون تو بازش کردی.

سکوت.

نگاهش کردم. طولانی.

— و اگر نشکنم؟

— پس دِه‌گو زنده می‌ماند. و من هرگز انتقامم را نمی‌گیرم.

سکوت.

— و اگر بشکنم؟

— پس... — لبخند تلخ. — پس می‌جنگیم. با هم. و یا می‌بریم. یا می‌میریم.

سکوت.

دستم در دستش. گرم.

— با هم؟

— با هم.

سکوت.

نفس.

اشک. ریخت.

— باشه.

او نگاهم کرد. گرد.

— چی؟

— باشه. — صدایم آرام بود. محکم. — می‌شکنمش.

سکوت.

نگاه.

آتش.

— اما یک شرط.

— چه شرطی؟

— قول بده.

— به چه؟

— قول بده که بعدش... — مکث کردم. — بعدش نروی. قول بده که بمانی.

سکوت.

او نگاهم کرد. طولانی. مرطوب.

— قول می‌دهم.

سکوت.

نزدیک.

پیشانی روی پیشانی.

— پس می‌شکنمش.

— با هم.

— با هم.

سایه در بغلم. شمع در کنار. دخمه در تاریکی.

و من... برای اولین بار بعد از پنج ماه...

امیدوار.

---

پایان فصل سی‌ودوم.

---

فصل سی‌وسوم: «...» — به‌زودی.

«من نفرینش کردم. و حالا... باید بشکنمش. با دست‌های خودم. با جادوی خودم. با خونِ خودم. و در آن دخمه... در آن تاریکی... وقتی گفتم «باشه،» فهمیدم که دیگر نمی‌توانم برگردم. نه به عمارت. نه به تنهایی. نه به آن دخترِ لبِ پنجره. من دیگر... من دیگر کاساندرا روینتا نیستم. من کسی شدم که می‌جنگد. برای او. برای خودم. برای انتقامی که من گرفتم و او باید بگیرد.»
— کاساندرا روینتا
دیدگاه ها (۸)

عمارت ریونتا رو اینجوری تصور کنید

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط