{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤

پارت ۲ | «مهمان ناخوانده‌تر»

جیا که چند قدم وارد عمارت شده بود، ایستاد و برگشت.

با همان خونسردی گفت:

— گفتم جیا.

جونگ‌کوک اخم کرد.

— فقط جیا؟

— آره.

— فامیلی نداری؟

جیا چند ثانیه فکر کرد.

— دارم.

جونگ‌کوک منتظر ماند.

— خب؟

جیا شانه بالا انداخت.

— یادم نیست.

همه با تعجب به هم نگاه کردند.

جین آرام کنار جیمین زمزمه کرد:

— این بچه از همون اول دردسر بود.

جیا فوراً برگشت.

— شنیدم!

جین لبخند زد.

— گوشات خیلی خوب کار می‌کنه.

— مجبورم. آدم نمی‌تونه توی یه عمارت مافیایی حواسش پرت باشه.

سکوت سنگینی حاکم شد.

نامجون آرام پرسید:

— تو از کجا می‌دونی ما مافیایی هستیم؟

جیا به هفت نفر نگاه کرد.

— معلومه.

یونگی ابرو بالا انداخت.

— از کجا؟

جیا با انگشت به اطراف اشاره کرد.

— خونه‌ی خیلی بزرگ، آدم‌های مسلح، اتاقی که پر از پرونده‌ست، قیافه‌های جدی...

بعد به جونگ‌کوک اشاره کرد.

— مخصوصاً این یکی.

جونگ‌کوک با ناباوری گفت:

— من چی؟

— قیافت داد می‌زنه رئیس مافیایی.

تهیونگ نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

— راست می‌گه! 😂

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

— تو ساکت.

جیا دوباره به سمت راهرو رفت.

جونگ‌کوک سریع گفت:

— وایسا!

جیا ایستاد.

— چی؟

— کجا داری می‌ری؟

— دنبال اتاقم.

— تو هنوز نگفتی چرا اومدی اینجا!

جیا چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد کوله‌اش را از روی دوشش پایین آورد و روی مبل گذاشت.

— چون گفتن باید بیام اینجا.

نامجون پرسید:

— کی گفته؟

جیا نشست.

— آدمایی که منو فرستادن.

جیمین آرام گفت:

— و اون‌ها کجان؟

جیا پاهایش را تکان داد.

— نمی‌دونم.

جونگ‌کوک چند ثانیه ساکت ماند.

بعد با جدیت گفت:

— یعنی تو نصف شب، تنهایی اومدی اینجا و حتی نمی‌دونی چه کسی فرستادتت؟

جیا خیلی عادی جواب داد:

— آره.

جونگ‌کوک دستش را روی صورتش کشید.

— عالیه...

هوسوک زیر لب گفت:

— فکر کنم امشب دیگه کسی نمی‌خوابه.

جیا لبخند زد.

— من که می‌خوابم.

جین خندید.

— حداقل یکی‌مون برنامه داره.

جونگ‌کوک به جیا نگاه کرد.

— فعلاً هیچ‌جا نمی‌ری. باید بفهمیم تو کی هستی و چرا اینجایی.

جیا سرش را کج کرد.

— یعنی اتاقم رو نمی‌دی؟

— نه.

— پس روی مبل می‌خوابم.

جونگ‌کوک مکث کرد.

— چی؟

جیا خودش را روی مبل انداخت.

— شب بخیر.

و همان‌جا پتو را از روی مبل برداشت.

هفت مرد به هم نگاه کردند.

تهیونگ آرام گفت:

— جونگ‌کوک...

— چی؟

— فکر کنم عمارت دیگه مال ما نیست.

جیا از زیر پتو جواب داد:

— بالاخره یکی فهمید. 😂
دیدگاه ها (۴)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۳ | «اتاقی که مال جیا شد»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۴ | «صبحانه‌ای که تبدیل ب...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۱ | «مهمان ناخوانده» ساعت...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤یک داستان مافیایی، خانوادگی و ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته م...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۰ | «مهمان ناخوانده، رئیس...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۲ | «اولین خرید جیا» 🛍️😂 ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۵ | «انگار همیشه ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت🖤 پارت ۶ | «جیا و اتاق ممنوعه» 😂...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۰ | «حقیقتی که پنهان مانده...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲ | «همون آدم قبل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط