Heir of Light and Darkness
Heir of Light and Darkness
part : 16
جونگکوک تمام شب رو بیدار موند. حرفهای رئیسش لحظهای از ذهنش بیرون نمیرفتن.
«فردا شب، تهیونگ رو به اینجا میاری.»
به اتاق نگاه کرد. تهیونگ روی تخت خوابیده بود و پتو تا زیر چونهش بالا اومده بود. حتی توی خواب هم انگشتهاش گوشهی بالش رو گرفته بودن.
جونگکوک آروم کنارش نشست و موهاش رو از روی پیشونیش کنار زد.
- ببخشید فندقک... کاش مجبور نبودم این کارو بکنم.
تهیونگ توی خواب تکون کوچیکی خورد و چشمهاش رو باز کرد.
+ جونگکوک؟ چرا هنوز بیداری؟
جونگکوک دستش رو عقب کشید.
- خوابم نمیبره. تو بخواب.
+ بیا اینجا.
تهیونگ یه گوشه از پتو رو بالا زد و براش جا باز کرد. جونگکوک چند لحظه بهش نگاه کرد، بعد دراز کشید و اجازه داد تهیونگ سرش رو روی شونهش بذاره.
+ میدونی؟ وقتی کنارمی، حس میکنم هیچ اتفاق بدی نمیتونه بیفته.
جونگکوک چشمهاش رو بست.
این حرف از هر تهدیدی براش دردناکتر بود.
- کاش همیشه همینطور فکر کنی.
+ یعنی چی؟
- هیچی فندقک... بخواب.
تهیونگ چیزی نپرسید و دوباره چشمهاش رو بست. اما جونگکوک تا صبح حتی یه لحظه هم نتونست بخوابه.
---
شب بعد، جونگکوک به تهیونگ گفت باید برای دیدن یکی از آشناهاش از خونه بیرون برن.
تهیونگ که هنوز دربارهی اتفاقات اخیر سؤالهای زیادی داشت، بدون مخالفت همراهش شد.
+ مطمئنی راه رو بلدی؟ خیلی وقته داریم میریم.
- آره، نگران نباش.
+ جونگکوک؟
- هوم؟
+ اگه یه روز مجبور بشی بین من و یه چیز خیلی مهم انتخاب کنی، چی کار میکنی؟
دستهای جونگکوک روی فرمون سفت شدن.
- چرا همچین سؤالی میپرسی؟
+ نمیدونم... فقط میخوام بدونم.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
- سعی میکنم هیچکدومتون رو از دست ندم.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد، اما جونگکوک میدونست این جواب واقعی سؤالش نبود.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی ساختمونی قدیمی ایستاد. اطرافش خلوت بود و نور چراغهای خیابون بهسختی به ورودی میرسید.
تهیونگ پیاده شد و به ساختمون نگاه کرد.
+ اینجا کجاست؟
جونگکوک از ماشین بیرون اومد، اما نتونست به چشمهاش نگاه کنه.
- فقط بیا دنبالم.
همین که وارد شدن، در پشت سرشون بسته شد.
تهیونگ با شنیدن صدای قفل شدن در برگشت.
+ جونگکوک؟ چرا در رو قفل کردن؟
قبل از اینکه جوابی بشنوه، چند نفر از تاریکی بیرون اومدن. تهیونگ قدمی عقب رفت و با نگرانی به جونگکوک نگاه کرد.
+ اینا کین؟
مردی از انتهای سالن جلو اومد. همون مردی بود که جونگکوک ازش دستور میگرفت.
رئیس: بالاخره وارث نور رو آوردی پیشم.
تهیونگ با ناباوری به جونگکوک خیره شد.
+ وارث نور؟ جونگکوک، این مرد کیه؟
جونگکوک لبهاش رو به هم فشرد. تمام وجودش فریاد میزد که باید حقیقت رو بگه، باید دست تهیونگ رو بگیره و از اونجا فرار کنه.
اما وقتی رئیس نگاه تهدیدآمیزش رو بهش دوخت، سکوت کرد.
رئیس به تهیونگ نزدیک شد.
رئیس: تو نمیدونی چه قدرتی داری، مگه نه؟
+ ازم چی میخوای؟
رئیس: قدرتت. قدرتی که میتونه دروازهی بین دو دنیا رو باز کنه.
تهیونگ با ترس به جونگکوک نگاه کرد.
+ تو از این موضوع خبر داشتی؟
جونگکوک نتونست جواب بده.
اشک توی چشمهای تهیونگ جمع شد، اما هنوز انگار منتظر بود جونگکوک همهچیز رو انکار کنه.
+ جونگکوک... بهم بگو این چیزی نیست که فکر میکنم.
جونگکوک یک قدم به سمتش برداشت.
- تهیونگ، من...
رئیس: کافیه. مأموریتت تموم شده، جونگکوک.
بعد رو به افرادش کرد.
رئیس: وارث نور رو ببرید.
دو نفر به سمت تهیونگ حرکت کردن. تهیونگ عقب رفت، اما نگاهش هنوز از جونگکوک جدا نمیشد.
+ تو گفتی ازم محافظت میکنی...
جونگکوک احساس کرد تمام دنیایی که میشناخت، همون لحظه فرو ریخت.
تهیونگ آخرین بار بهش نگاه کرد.
+ من بهت اعتماد کرده بودم.
وقتی افراد رئیس تهیونگ رو با خودشون بردن، جونگکوک همونجا ایستاد.
مأموریتش رو انجام داده بود.
اما برای اولین بار در تمام عمرش، از خودش متنفر بود.
چون تهیونگ هنوز نمیدونست که جونگکوک اون رو به رئیسش تحویل داده بود تا از تهدید بزرگتری نجاتش بده؛ تهدیدی که حتی خود رئیس هم از تمام عواقبش خبر نداشت.
و حالا، شاید دیگه هیچ فرصتی برای توضیح دادن باقی نمونده بود.
~~~
ادامه دارد...
ببخشید دیر شد امتحان و پرسش دهنم و صاف کرده:)
part : 16
جونگکوک تمام شب رو بیدار موند. حرفهای رئیسش لحظهای از ذهنش بیرون نمیرفتن.
«فردا شب، تهیونگ رو به اینجا میاری.»
به اتاق نگاه کرد. تهیونگ روی تخت خوابیده بود و پتو تا زیر چونهش بالا اومده بود. حتی توی خواب هم انگشتهاش گوشهی بالش رو گرفته بودن.
جونگکوک آروم کنارش نشست و موهاش رو از روی پیشونیش کنار زد.
- ببخشید فندقک... کاش مجبور نبودم این کارو بکنم.
تهیونگ توی خواب تکون کوچیکی خورد و چشمهاش رو باز کرد.
+ جونگکوک؟ چرا هنوز بیداری؟
جونگکوک دستش رو عقب کشید.
- خوابم نمیبره. تو بخواب.
+ بیا اینجا.
تهیونگ یه گوشه از پتو رو بالا زد و براش جا باز کرد. جونگکوک چند لحظه بهش نگاه کرد، بعد دراز کشید و اجازه داد تهیونگ سرش رو روی شونهش بذاره.
+ میدونی؟ وقتی کنارمی، حس میکنم هیچ اتفاق بدی نمیتونه بیفته.
جونگکوک چشمهاش رو بست.
این حرف از هر تهدیدی براش دردناکتر بود.
- کاش همیشه همینطور فکر کنی.
+ یعنی چی؟
- هیچی فندقک... بخواب.
تهیونگ چیزی نپرسید و دوباره چشمهاش رو بست. اما جونگکوک تا صبح حتی یه لحظه هم نتونست بخوابه.
---
شب بعد، جونگکوک به تهیونگ گفت باید برای دیدن یکی از آشناهاش از خونه بیرون برن.
تهیونگ که هنوز دربارهی اتفاقات اخیر سؤالهای زیادی داشت، بدون مخالفت همراهش شد.
+ مطمئنی راه رو بلدی؟ خیلی وقته داریم میریم.
- آره، نگران نباش.
+ جونگکوک؟
- هوم؟
+ اگه یه روز مجبور بشی بین من و یه چیز خیلی مهم انتخاب کنی، چی کار میکنی؟
دستهای جونگکوک روی فرمون سفت شدن.
- چرا همچین سؤالی میپرسی؟
+ نمیدونم... فقط میخوام بدونم.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
- سعی میکنم هیچکدومتون رو از دست ندم.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد، اما جونگکوک میدونست این جواب واقعی سؤالش نبود.
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی ساختمونی قدیمی ایستاد. اطرافش خلوت بود و نور چراغهای خیابون بهسختی به ورودی میرسید.
تهیونگ پیاده شد و به ساختمون نگاه کرد.
+ اینجا کجاست؟
جونگکوک از ماشین بیرون اومد، اما نتونست به چشمهاش نگاه کنه.
- فقط بیا دنبالم.
همین که وارد شدن، در پشت سرشون بسته شد.
تهیونگ با شنیدن صدای قفل شدن در برگشت.
+ جونگکوک؟ چرا در رو قفل کردن؟
قبل از اینکه جوابی بشنوه، چند نفر از تاریکی بیرون اومدن. تهیونگ قدمی عقب رفت و با نگرانی به جونگکوک نگاه کرد.
+ اینا کین؟
مردی از انتهای سالن جلو اومد. همون مردی بود که جونگکوک ازش دستور میگرفت.
رئیس: بالاخره وارث نور رو آوردی پیشم.
تهیونگ با ناباوری به جونگکوک خیره شد.
+ وارث نور؟ جونگکوک، این مرد کیه؟
جونگکوک لبهاش رو به هم فشرد. تمام وجودش فریاد میزد که باید حقیقت رو بگه، باید دست تهیونگ رو بگیره و از اونجا فرار کنه.
اما وقتی رئیس نگاه تهدیدآمیزش رو بهش دوخت، سکوت کرد.
رئیس به تهیونگ نزدیک شد.
رئیس: تو نمیدونی چه قدرتی داری، مگه نه؟
+ ازم چی میخوای؟
رئیس: قدرتت. قدرتی که میتونه دروازهی بین دو دنیا رو باز کنه.
تهیونگ با ترس به جونگکوک نگاه کرد.
+ تو از این موضوع خبر داشتی؟
جونگکوک نتونست جواب بده.
اشک توی چشمهای تهیونگ جمع شد، اما هنوز انگار منتظر بود جونگکوک همهچیز رو انکار کنه.
+ جونگکوک... بهم بگو این چیزی نیست که فکر میکنم.
جونگکوک یک قدم به سمتش برداشت.
- تهیونگ، من...
رئیس: کافیه. مأموریتت تموم شده، جونگکوک.
بعد رو به افرادش کرد.
رئیس: وارث نور رو ببرید.
دو نفر به سمت تهیونگ حرکت کردن. تهیونگ عقب رفت، اما نگاهش هنوز از جونگکوک جدا نمیشد.
+ تو گفتی ازم محافظت میکنی...
جونگکوک احساس کرد تمام دنیایی که میشناخت، همون لحظه فرو ریخت.
تهیونگ آخرین بار بهش نگاه کرد.
+ من بهت اعتماد کرده بودم.
وقتی افراد رئیس تهیونگ رو با خودشون بردن، جونگکوک همونجا ایستاد.
مأموریتش رو انجام داده بود.
اما برای اولین بار در تمام عمرش، از خودش متنفر بود.
چون تهیونگ هنوز نمیدونست که جونگکوک اون رو به رئیسش تحویل داده بود تا از تهدید بزرگتری نجاتش بده؛ تهدیدی که حتی خود رئیس هم از تمام عواقبش خبر نداشت.
و حالا، شاید دیگه هیچ فرصتی برای توضیح دادن باقی نمونده بود.
~~~
ادامه دارد...
ببخشید دیر شد امتحان و پرسش دهنم و صاف کرده:)
- ۳۹۳
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط