stolen kisses
part: 32
ویو انا. چند دقيقه گذشت که جونگ کوک هم اومد لبه تخت نشست...کنارم بود...
نمیدونستم داشت چکار میکرد چشمام رو بستم و سعی کردم صدام در نیاد ولی نشد و زدم زیر گریه...خب خیلی درد داشت...
ویو کوک. تهیونگ نمیتونست چون انا خیلی پاش رو تکون میداد هر بار که ته میخواست گلوله رو بکشه بیرون انا نمیذاشت...
اخر سر خودم کلافه شدم و دستم رو گذاشتم زیر زانوش..
که تکون نخوره گلوله پایین تر بود...
با اون یکی دستم هم شونش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم
سرش رو توی سینم برد و صدای هق هق کردنش توی بغلم خفه شد...
با دستش پیراهنم رو سفت چسبیده بود...
کوک. هیس...تموم شد...
ویو کوک. بلاخره گلوله بیرون اومد ....ته دوباره زخم رو ضد عفونی کرد و باند پیچید
اشاره دادم که بره بیرون...
رفت. در رو هم بست..
دیگه صداش کمتر شده بود و به جاش صدای سکسکه میومد..
مثل اینکه دلش نمیخواست از تو بغلم بیاد بیرون
ابن بار هم شونه هاش رو گرفتم که خودش سرش رو بالا گرفت...
با چشمایی پر از اشک و التماس نگاهم کرد...
نتونستم ازش بگذرم...
نگاهم خورد به ل**باش...از بس گازشون گرفته بود کبود شده بودن......
صورتم رو نزدیکش کردم و ل*ب*ام رو روی گونه ی دا**غش گذاشتم...جای اشکاش..
زیبایی این دختر واقعا تاثیر بر انگیز بود!
همونی بود که موقع دیدنش کنترل خودمو از دست میدادم...
آدمی نبودم که با دیدن یه دختر اینقدر غیر قابل کنترل بشم...
نصف دخترایی که دور ورم بودن بد**نشون خوب بود وزیبا بودن ولی هیچ کس مثل این دختر نمیشد!!
سرش رو گذاشتم رو بالش و خودم از اون طرفش خوابیدم..
بیرون داشت بارون میبارید و هوا یکم سرو بود
پتو رو روی دونفرمون کشیدم و یکی از دستام رو زیر سرش بردم اون یکی رو هم دور کم*رش حلقه کردم
اینقدر کوچولو بود که زیر دست و پام له میشد...
خوش چرخید و سرش رو برد تو سی*نم...
بی اراده لبخند زدم..
اروم گفت..
انا. میشه بر گردیم؟...من میترسم
کوک.از چی؟
عصر برمیگردیم فعلا بخواب...باشه؟
انا. هوم...
ویو انا. نمیدونم چرا ولی وقتی گونم رو بو**سید ارزو کردم کاش منم میتونستم بو**سش کنم...!
یه آرامش خواصی رو بهم داد که باعث شد خوابم ببره...
_________
ساعت ۴ عصر
ویو کوک. با صدای تهیونگ بیدار شدم که پشت در میگفت...
ته. کوک. میخوام برم...
بیدار نمیشی؟
کوک. نه تو برو..بعدش واسه من ماشین بفرست...( انا تکون میخوره)
ته. باشه پس خدافظ
کوک. خدافظ
ویو انا. صدای حرف زدن جونگ کوک منو بیدار کرد
خواستم .....
....
_________________________________
https://wisgoon.com/hashtag/تابع_قوانین_ویسگون/https://wisgoon.com/hashtag/تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون/https://wisgoon.com/hashtag/تابع_قوانین_ایران_و_ویسگون/https://wisgoon.com/hashtag/تابع_قوانین_ویسگون/https:/تابع_قوانین_ویسگون/https_ویسگون/
ویو انا. چند دقيقه گذشت که جونگ کوک هم اومد لبه تخت نشست...کنارم بود...
نمیدونستم داشت چکار میکرد چشمام رو بستم و سعی کردم صدام در نیاد ولی نشد و زدم زیر گریه...خب خیلی درد داشت...
ویو کوک. تهیونگ نمیتونست چون انا خیلی پاش رو تکون میداد هر بار که ته میخواست گلوله رو بکشه بیرون انا نمیذاشت...
اخر سر خودم کلافه شدم و دستم رو گذاشتم زیر زانوش..
که تکون نخوره گلوله پایین تر بود...
با اون یکی دستم هم شونش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم
سرش رو توی سینم برد و صدای هق هق کردنش توی بغلم خفه شد...
با دستش پیراهنم رو سفت چسبیده بود...
کوک. هیس...تموم شد...
ویو کوک. بلاخره گلوله بیرون اومد ....ته دوباره زخم رو ضد عفونی کرد و باند پیچید
اشاره دادم که بره بیرون...
رفت. در رو هم بست..
دیگه صداش کمتر شده بود و به جاش صدای سکسکه میومد..
مثل اینکه دلش نمیخواست از تو بغلم بیاد بیرون
ابن بار هم شونه هاش رو گرفتم که خودش سرش رو بالا گرفت...
با چشمایی پر از اشک و التماس نگاهم کرد...
نتونستم ازش بگذرم...
نگاهم خورد به ل**باش...از بس گازشون گرفته بود کبود شده بودن......
صورتم رو نزدیکش کردم و ل*ب*ام رو روی گونه ی دا**غش گذاشتم...جای اشکاش..
زیبایی این دختر واقعا تاثیر بر انگیز بود!
همونی بود که موقع دیدنش کنترل خودمو از دست میدادم...
آدمی نبودم که با دیدن یه دختر اینقدر غیر قابل کنترل بشم...
نصف دخترایی که دور ورم بودن بد**نشون خوب بود وزیبا بودن ولی هیچ کس مثل این دختر نمیشد!!
سرش رو گذاشتم رو بالش و خودم از اون طرفش خوابیدم..
بیرون داشت بارون میبارید و هوا یکم سرو بود
پتو رو روی دونفرمون کشیدم و یکی از دستام رو زیر سرش بردم اون یکی رو هم دور کم*رش حلقه کردم
اینقدر کوچولو بود که زیر دست و پام له میشد...
خوش چرخید و سرش رو برد تو سی*نم...
بی اراده لبخند زدم..
اروم گفت..
انا. میشه بر گردیم؟...من میترسم
کوک.از چی؟
عصر برمیگردیم فعلا بخواب...باشه؟
انا. هوم...
ویو انا. نمیدونم چرا ولی وقتی گونم رو بو**سید ارزو کردم کاش منم میتونستم بو**سش کنم...!
یه آرامش خواصی رو بهم داد که باعث شد خوابم ببره...
_________
ساعت ۴ عصر
ویو کوک. با صدای تهیونگ بیدار شدم که پشت در میگفت...
ته. کوک. میخوام برم...
بیدار نمیشی؟
کوک. نه تو برو..بعدش واسه من ماشین بفرست...( انا تکون میخوره)
ته. باشه پس خدافظ
کوک. خدافظ
ویو انا. صدای حرف زدن جونگ کوک منو بیدار کرد
خواستم .....
....
_________________________________
https://wisgoon.com/hashtag/تابع_قوانین_ویسگون/https://wisgoon.com/hashtag/تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون/https://wisgoon.com/hashtag/تابع_قوانین_ایران_و_ویسگون/https://wisgoon.com/hashtag/تابع_قوانین_ویسگون/https:/تابع_قوانین_ویسگون/https_ویسگون/
- ۴۰.۳k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط