Novel panleo
♡ #part¹³ ♡
『 diyana 』
کلید انداخت و درو باز کردم ، انقدر بازوم رو فشرده بود فکر کنم کبود شده بود استخونم دیگه از درد داشت میترکید
با شدت هولم داد داخل که بزور تعادل رو حفظ کردم
روانی بود این مردک چته میخواستی عاشق نشی والا
اما نمیتونستم تو رو بگم حیف که جزئ از نقشه بود
با قفل کردن در اب دهنم رو قورت دادم ، بهتر بود زیاد حرف نزنم اما نمیشد باید از یجایی شروع میکردم
_ارسلان..
دادی زد لرزی گرفتم تا حالا انقدر عصبانی ، پریشون ندیده بودمش
جلو اومد دقیقا یک قدمیم
ارسلان: ارسلان و کوفت چی ساکت شدی لالمونی گرفتی نکنه زبونت رو موش خورده چیه چرا نمیگی چرا توجیحی نمیکنی کارتو حرف بزن یه چی زر بزن
رگ های چشم سفیدی چشمم رو پر کرده بود ترسناک تر از همیشه شده بود
_چی بگم هان اینکه یه پلیسم دارم وظیفه ام رو انجام میدم تو عاشق شدی نه من ، من دل به تو نبستم تو به من دل بستی ...اینو باید یادت باشه ارسلان تو کار بایدد جدی باشی این میخوای بشنوی ارره
فکم رو گرفت و بین انگشتاش گرفت ، حرص اش رو خالی میکرد اما هیچ کلمه ای از دهنم بیرون نرفت
دندون رو هم سایید و غرید
ارسلان : فعلا با تو کاری ندارم میزارم بری چون تو یه وسیله بودی بر کارمون اما همه این نقشه زیر سر اونی که زیر دست رضا ست الان.تو رو خودم حالیت میکنم میزارم اخرر
با ضرب فکم رو ول کرد مطمئن بودم جای انگشتاش رو فکم بود..
فردا
『 mehrab 』
از کلانتری بیرون زدیم
_از پانیذ خبری نشد
فرمانده: نه فعلا الان تو سوار شو با بچها برو رحیمی رو نجات بده به وقت اونم میرسه
دستی لای موهام کشیدم سمت ون رفتم که گوشه ی چشمم به ماشین مشکی خورد که دیانا بیرون اومد
بهت زده سمتش رفتم با دو ، فک اش قرمز شده بود شک نداشتم یه چیزی شده
با دیدنم سمتم اومد
_چیشدی ببینم صورتت رو
دیانا: چیزی نشده خوبم من پانیذ چیشده محراب تونستین بفهمین کجاست
سری به نشونه نه تکون دادم و با هم رفتیم داخل
_کاری که نکرد
دستم رو گرفتم با هم وارد اتاق فرماندهی شدیم
دیانا: الان همه چیه رو توضیح میدم
مهشاد با دیدن دیانا سمتش پرواز کرد و بغلش کرد بعد از اینکه حالش رو پرسید نشستن
لیوان آبی ریختم و جلوش گذاشتم که کمی ازش خورد
فرمانده: میشنویم
دیانا تک تک ماجرایی که اتفاق افتاده بود رو توضیح داد و ما متعجب تر از قبل میشدیم که چرا انقدر واکنش ارسلان زیاد بوده مگه نمیدونستن پلیس دنبالشونِ
و هر ان ممکنه گیر بیوفته مگر اینکه موضوع احساسات باشه
مهشاد: پانیذ چی میشه الان
فرمانده : از پس خودش میتونه بر بیاد
دیانا: ولی فکر کنم رضا ، پانیذ رو تو عمارت نگه نداره مطمئن ام حتما جاش رو عوض میکنه
محراب: الان نقشه چیه .. ما حتی نتونستیم مدارک رو به دست بیاریم
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 diyana 』
کلید انداخت و درو باز کردم ، انقدر بازوم رو فشرده بود فکر کنم کبود شده بود استخونم دیگه از درد داشت میترکید
با شدت هولم داد داخل که بزور تعادل رو حفظ کردم
روانی بود این مردک چته میخواستی عاشق نشی والا
اما نمیتونستم تو رو بگم حیف که جزئ از نقشه بود
با قفل کردن در اب دهنم رو قورت دادم ، بهتر بود زیاد حرف نزنم اما نمیشد باید از یجایی شروع میکردم
_ارسلان..
دادی زد لرزی گرفتم تا حالا انقدر عصبانی ، پریشون ندیده بودمش
جلو اومد دقیقا یک قدمیم
ارسلان: ارسلان و کوفت چی ساکت شدی لالمونی گرفتی نکنه زبونت رو موش خورده چیه چرا نمیگی چرا توجیحی نمیکنی کارتو حرف بزن یه چی زر بزن
رگ های چشم سفیدی چشمم رو پر کرده بود ترسناک تر از همیشه شده بود
_چی بگم هان اینکه یه پلیسم دارم وظیفه ام رو انجام میدم تو عاشق شدی نه من ، من دل به تو نبستم تو به من دل بستی ...اینو باید یادت باشه ارسلان تو کار بایدد جدی باشی این میخوای بشنوی ارره
فکم رو گرفت و بین انگشتاش گرفت ، حرص اش رو خالی میکرد اما هیچ کلمه ای از دهنم بیرون نرفت
دندون رو هم سایید و غرید
ارسلان : فعلا با تو کاری ندارم میزارم بری چون تو یه وسیله بودی بر کارمون اما همه این نقشه زیر سر اونی که زیر دست رضا ست الان.تو رو خودم حالیت میکنم میزارم اخرر
با ضرب فکم رو ول کرد مطمئن بودم جای انگشتاش رو فکم بود..
فردا
『 mehrab 』
از کلانتری بیرون زدیم
_از پانیذ خبری نشد
فرمانده: نه فعلا الان تو سوار شو با بچها برو رحیمی رو نجات بده به وقت اونم میرسه
دستی لای موهام کشیدم سمت ون رفتم که گوشه ی چشمم به ماشین مشکی خورد که دیانا بیرون اومد
بهت زده سمتش رفتم با دو ، فک اش قرمز شده بود شک نداشتم یه چیزی شده
با دیدنم سمتم اومد
_چیشدی ببینم صورتت رو
دیانا: چیزی نشده خوبم من پانیذ چیشده محراب تونستین بفهمین کجاست
سری به نشونه نه تکون دادم و با هم رفتیم داخل
_کاری که نکرد
دستم رو گرفتم با هم وارد اتاق فرماندهی شدیم
دیانا: الان همه چیه رو توضیح میدم
مهشاد با دیدن دیانا سمتش پرواز کرد و بغلش کرد بعد از اینکه حالش رو پرسید نشستن
لیوان آبی ریختم و جلوش گذاشتم که کمی ازش خورد
فرمانده: میشنویم
دیانا تک تک ماجرایی که اتفاق افتاده بود رو توضیح داد و ما متعجب تر از قبل میشدیم که چرا انقدر واکنش ارسلان زیاد بوده مگه نمیدونستن پلیس دنبالشونِ
و هر ان ممکنه گیر بیوفته مگر اینکه موضوع احساسات باشه
مهشاد: پانیذ چی میشه الان
فرمانده : از پس خودش میتونه بر بیاد
دیانا: ولی فکر کنم رضا ، پانیذ رو تو عمارت نگه نداره مطمئن ام حتما جاش رو عوض میکنه
محراب: الان نقشه چیه .. ما حتی نتونستیم مدارک رو به دست بیاریم
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۵.۰k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط