پارت نمیدونم چندم .. میگذرد ..
سلام
از اونجایی که جرررر دادینم اومدم پارت بدم
یک یادآوری بکنم الان دوباره بچه هستن و من پارت قبل رو پاک کردم
خب دیگه بریم...
شروع
.
.
.
ویو کازوتورا و باجی :
کازوتورا : باجی
باجی : هوم
کازوتورا : میخوام مایکی رو غافلگیر کنم
باجی : چجوری ؟
کازوتورا : تولد مایکی نزدیکه مایکی هنوز موتور نداره بیا براش موتور بگیریم
باجی : اما ما که پول نداریم
کازوتورا : بیا یکی بدزدیم
باجی : چی !؟
کازوتورا : بیا یکی بدزدیم
باجی : اما....
کازوتورا : مگه تو نمیخوای مایکی رو خوشحال کنی
باجی یه فکر فرو رفت و بعد ۱ دقیقه گفت
باجی : باشه
کازوتورا و باجی رفتن موتور فروشی و....
حال ندارم بنویسم چند دقیقه بعد وقتی پلیسا اومدن
ویو یویی :
منو مایکی داشتیم قدم میزدیم که دیدیم از یک طرف داره سر و صدا میاد و مردم اونجا جمع شدن
مایکی : اونجا مغازه ی شینیچیرو عه !
با حرفش منم ترسیدم و بدو بدو رفتیم اونجا پلیسا داشتن صحنه جرم رو برسی میکردن که من و مایکی با دیدن کازوتورا و باجی خشکمون زد
باجی با گریه : ببخشید
نگاه یویی و مایکی روی اونا خیره موند که یویی با صدای یکی از پلیسا به خودش اومد
پلیس : ببخشید خانم کوچولو احیانا اسم شما یویی نیست
یویی داشت از ترس سکته میکرد این پلیس یکی از همون پلیس هاست که یویی رو به یتیم خونه فرستاد
( بچه ها یویی چون از یتیم خونه فرار کرده پلیس ها دنبالش بودن )
یویی با ترس یک قدم عقب رفت و خورد به مایکی ولی مایکی تکون نخورد فقط به صحنه ی رو به روش زل زده بود
یویی با سرعت دوید و از اونجا دور شد ولی پلیس هم دنبالش رفت و بعد با یک حرکت یویی رو گرفت
یویی از شدت ترس مدام گریه میکرد پلیس زیادی قوی بود و یویی نمیتونست از دستش فرار کنه
یویی گریه کنان : ولم کن...ولم کن
( نقطه ها گریه هستن )
پلیس : الکی تقلا نکن
مایکی میخواست بیاد و یویی رو نجات بده ولی هرکاری کرد بدنش تکون نخورد شک بدی بهش وارد شده بود و حتی نمیتونست حرف بزنه خیلی خیلی ترسیده بود
پلیس یویی رو سوار ماشین کرد و با خودش برد
.
.
.
پایان این پارت •
امیدوارم خوشتون بیاد ☆
تا بعد جانه ☆
از اونجایی که جرررر دادینم اومدم پارت بدم
یک یادآوری بکنم الان دوباره بچه هستن و من پارت قبل رو پاک کردم
خب دیگه بریم...
شروع
.
.
.
ویو کازوتورا و باجی :
کازوتورا : باجی
باجی : هوم
کازوتورا : میخوام مایکی رو غافلگیر کنم
باجی : چجوری ؟
کازوتورا : تولد مایکی نزدیکه مایکی هنوز موتور نداره بیا براش موتور بگیریم
باجی : اما ما که پول نداریم
کازوتورا : بیا یکی بدزدیم
باجی : چی !؟
کازوتورا : بیا یکی بدزدیم
باجی : اما....
کازوتورا : مگه تو نمیخوای مایکی رو خوشحال کنی
باجی یه فکر فرو رفت و بعد ۱ دقیقه گفت
باجی : باشه
کازوتورا و باجی رفتن موتور فروشی و....
حال ندارم بنویسم چند دقیقه بعد وقتی پلیسا اومدن
ویو یویی :
منو مایکی داشتیم قدم میزدیم که دیدیم از یک طرف داره سر و صدا میاد و مردم اونجا جمع شدن
مایکی : اونجا مغازه ی شینیچیرو عه !
با حرفش منم ترسیدم و بدو بدو رفتیم اونجا پلیسا داشتن صحنه جرم رو برسی میکردن که من و مایکی با دیدن کازوتورا و باجی خشکمون زد
باجی با گریه : ببخشید
نگاه یویی و مایکی روی اونا خیره موند که یویی با صدای یکی از پلیسا به خودش اومد
پلیس : ببخشید خانم کوچولو احیانا اسم شما یویی نیست
یویی داشت از ترس سکته میکرد این پلیس یکی از همون پلیس هاست که یویی رو به یتیم خونه فرستاد
( بچه ها یویی چون از یتیم خونه فرار کرده پلیس ها دنبالش بودن )
یویی با ترس یک قدم عقب رفت و خورد به مایکی ولی مایکی تکون نخورد فقط به صحنه ی رو به روش زل زده بود
یویی با سرعت دوید و از اونجا دور شد ولی پلیس هم دنبالش رفت و بعد با یک حرکت یویی رو گرفت
یویی از شدت ترس مدام گریه میکرد پلیس زیادی قوی بود و یویی نمیتونست از دستش فرار کنه
یویی گریه کنان : ولم کن...ولم کن
( نقطه ها گریه هستن )
پلیس : الکی تقلا نکن
مایکی میخواست بیاد و یویی رو نجات بده ولی هرکاری کرد بدنش تکون نخورد شک بدی بهش وارد شده بود و حتی نمیتونست حرف بزنه خیلی خیلی ترسیده بود
پلیس یویی رو سوار ماشین کرد و با خودش برد
.
.
.
پایان این پارت •
امیدوارم خوشتون بیاد ☆
تا بعد جانه ☆
- ۳.۷k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط