سناریو تک پارتی از باجی و مایکی :
سناریو تک پارتی از باجی و مایکی :
ویو باجی: صبح که بیدار شدم دیدم ا.ت خوابه پاشدم رفتم خونه مایکی چون که قراره خودم برم با چیفویو مغازه باید یکی باشه که مراقب ا.ت باشه
باجی: دینگگگگ ددینگگگگ (در زدن)
مایکی : اومدم
مایکی: سلام باجی ...... چیشده؟؟
باجی: من دارم میرم بیرون با چیفویو ازت میخوام بیای خونه من و مراقب ا.ت باشی
مایکی: باشه بیا تو بشین تا من آماده شم
باجی : باشه
باجی در ذهن: یجور میگه آماده شم انگار پرنسسه 😑
باجی رفت داخل و با اما روبرو شد
باجی: سلا..... آیییی وحشی (خوردن ماهیتابه توی سر باجی بدست اما)
اما: سلام درد پدرسگگگگ براچی رفتی به دراکن گفتی که من ازش متنفرم ؟ (داد)
باجی : خب کرمم گرفت (با لبخند )
تا اما اومد حرف بزنه مایکی رسید و باجی رو از اونجا برد
ویو باجی: مایکی اومد منو از دست اما نجات داد
مایکی: خب بریم
باجی : باشه
رسیدن به خونه باجی
باجی : دینگگگ. دینگگگگ (زنگ در )
ویو ا.ت: با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم رفتم درو باز کردم که با مایکی و باجی روبه رو شدم و چون با یک شلوارک و ی نیم تنه که چسبون بود و سی.نه هامو برجسته کرده بود خیلی خجالت کشیدم
باجی: دختر خجالت بکش این چه سر وعضیه؟ 🤬
ا.ت : من که نمیدونستم شما دارید میاین الانم میرم لباس درست میپوشم
باجی : نه پس نیخوای همینجوری بگرد 😑
باجی و مایکی اومدن داخل و ا.ت لباس مرتب پوشید و رفت نشست کنار مایکی و مایکی لبو شد ولی باجی فقط داشت با تمسخر نگامون میکرد و ا.ت خبر نداشت که مایکی روش کراشه
ا.ت: مایکی ؟ چیشده چرا انقدر قرمز شدی؟
مایکی : هیچی (با ی لبخند که همه چیزو لو میداد )
ا.ت: اوکی
و باجی از این مسخره بازیا حوصلش سر رفته بود و پاشد خدافظی کرد و رفت و فقط منو مایکی موندیم
خب مایکی قراره چیکار کنیم؟
مایکی: خب نظرت چیه باهم بریم بیرون ی بستنی بخوریم ؟
ا.ت با ذوقققق فراوانننننن: باشه حتما
و اینجوری شد که باهم رفتن بستنی فروشی و وقتی رسیدن مایکی کل روز رو مثل پرنسسا با ا.ت برخورد میکرد و ا.ت هم خیلی خوشش میومد
مایکی: بیا بریم بستنی سفارش بدیم
ا.ت: اوکی
ا.ت: من ی بستنی شکلاتی میخوام
مایکی : منم همینطور
فروشنده: چشم حاضر شد براتون میارم تا اون موقع برید بشینید
مایکی ا.ت رفتن نشستن ساعت حدودای ۷ شب بود و باجی ساعت ۹ شب برمیگشت تا سفارش حاضر شد و خوردن و رفتن خونه ساعت ۸ شد
مایکی: میای فیلم ببینیم؟
ا.ت: باشه
مایکی: خب حالا تو چه سبکی باشه؟
ا.ت: امممممم.......... خب ترسناک باشه
مایکی : باشه ولی اگه ترسیدی
که ا.ت پرید وسط حرف مایکی گفت : من نمیترسم
مایکی : باشه
و نشستید فیلم دیدید و تو متاسفانه ترسیدی 😨
مایکی: چیه کوچولو؟ انگاری ترسیدی؟
مایکی در ذهن : حق داره بترسه من خودم ری..د.م تو خودم ولی من مردم نباید به روی خودم بیارم✨️✨️
ا.ت : آره ترسی......
باز شدن در به طور وحشتناکی چون باجی هرچی در زده شما نشنیدید و باجی عصبانی شده بود
ویو مایکی: یا حضرت کیساکی این دیگه چی بود وای خدااااااااعرررررررر(جیغ دخترونه)
ویو ا.ت : مایکی از شدت ترس جیغ دخترونه کشید و اومد تو بغل من
ویو مایکی: تا دیدم اینجوری کردم خودمو جمع جور کردم و خودمو میخواستم درست جلوه بدم که آخر نشد
مایکی: آهااا ( خودش رو میزنه به اون راه که مثلا نترسیده) ..... پس باجی بود ( با لبخند)
ا.ت : مایکی
مایکی: بله
ا.ت: ازت معلومه ترسیدی
و ا.ت زد زیر خنده
مایکی: هی نخند هیچم خنده دار نیست که یهو باجی اومد و چیفویو جونکه همسایمون بود رفت خونشون و باجی مایکی رو به دلیل اینکه باید الگوی تو باشه چون ازت بزرگتره ولی با ی صدای کوچیک ( بدبخت رید تو خودش داش😐) ترسیده با پا شوت کرد بیرون و درم بست ( در خونه)
باجی رفت وسایل خریده گذاشت سر جاش و یه حموم ۲۰ مینی کرد اومد بیرون
باجی: پیشی کوچولو پاشو تا بریم بخوابیم
ا.ت : باشه
و رفتن خوابیدن
دوستان میدونم خیلی چرت نوشتم باور کنید بار اولمهههههه 😭😭😭😭😭😭😭😭
ویو باجی: صبح که بیدار شدم دیدم ا.ت خوابه پاشدم رفتم خونه مایکی چون که قراره خودم برم با چیفویو مغازه باید یکی باشه که مراقب ا.ت باشه
باجی: دینگگگگ ددینگگگگ (در زدن)
مایکی : اومدم
مایکی: سلام باجی ...... چیشده؟؟
باجی: من دارم میرم بیرون با چیفویو ازت میخوام بیای خونه من و مراقب ا.ت باشی
مایکی: باشه بیا تو بشین تا من آماده شم
باجی : باشه
باجی در ذهن: یجور میگه آماده شم انگار پرنسسه 😑
باجی رفت داخل و با اما روبرو شد
باجی: سلا..... آیییی وحشی (خوردن ماهیتابه توی سر باجی بدست اما)
اما: سلام درد پدرسگگگگ براچی رفتی به دراکن گفتی که من ازش متنفرم ؟ (داد)
باجی : خب کرمم گرفت (با لبخند )
تا اما اومد حرف بزنه مایکی رسید و باجی رو از اونجا برد
ویو باجی: مایکی اومد منو از دست اما نجات داد
مایکی: خب بریم
باجی : باشه
رسیدن به خونه باجی
باجی : دینگگگ. دینگگگگ (زنگ در )
ویو ا.ت: با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم رفتم درو باز کردم که با مایکی و باجی روبه رو شدم و چون با یک شلوارک و ی نیم تنه که چسبون بود و سی.نه هامو برجسته کرده بود خیلی خجالت کشیدم
باجی: دختر خجالت بکش این چه سر وعضیه؟ 🤬
ا.ت : من که نمیدونستم شما دارید میاین الانم میرم لباس درست میپوشم
باجی : نه پس نیخوای همینجوری بگرد 😑
باجی و مایکی اومدن داخل و ا.ت لباس مرتب پوشید و رفت نشست کنار مایکی و مایکی لبو شد ولی باجی فقط داشت با تمسخر نگامون میکرد و ا.ت خبر نداشت که مایکی روش کراشه
ا.ت: مایکی ؟ چیشده چرا انقدر قرمز شدی؟
مایکی : هیچی (با ی لبخند که همه چیزو لو میداد )
ا.ت: اوکی
و باجی از این مسخره بازیا حوصلش سر رفته بود و پاشد خدافظی کرد و رفت و فقط منو مایکی موندیم
خب مایکی قراره چیکار کنیم؟
مایکی: خب نظرت چیه باهم بریم بیرون ی بستنی بخوریم ؟
ا.ت با ذوقققق فراوانننننن: باشه حتما
و اینجوری شد که باهم رفتن بستنی فروشی و وقتی رسیدن مایکی کل روز رو مثل پرنسسا با ا.ت برخورد میکرد و ا.ت هم خیلی خوشش میومد
مایکی: بیا بریم بستنی سفارش بدیم
ا.ت: اوکی
ا.ت: من ی بستنی شکلاتی میخوام
مایکی : منم همینطور
فروشنده: چشم حاضر شد براتون میارم تا اون موقع برید بشینید
مایکی ا.ت رفتن نشستن ساعت حدودای ۷ شب بود و باجی ساعت ۹ شب برمیگشت تا سفارش حاضر شد و خوردن و رفتن خونه ساعت ۸ شد
مایکی: میای فیلم ببینیم؟
ا.ت: باشه
مایکی: خب حالا تو چه سبکی باشه؟
ا.ت: امممممم.......... خب ترسناک باشه
مایکی : باشه ولی اگه ترسیدی
که ا.ت پرید وسط حرف مایکی گفت : من نمیترسم
مایکی : باشه
و نشستید فیلم دیدید و تو متاسفانه ترسیدی 😨
مایکی: چیه کوچولو؟ انگاری ترسیدی؟
مایکی در ذهن : حق داره بترسه من خودم ری..د.م تو خودم ولی من مردم نباید به روی خودم بیارم✨️✨️
ا.ت : آره ترسی......
باز شدن در به طور وحشتناکی چون باجی هرچی در زده شما نشنیدید و باجی عصبانی شده بود
ویو مایکی: یا حضرت کیساکی این دیگه چی بود وای خدااااااااعرررررررر(جیغ دخترونه)
ویو ا.ت : مایکی از شدت ترس جیغ دخترونه کشید و اومد تو بغل من
ویو مایکی: تا دیدم اینجوری کردم خودمو جمع جور کردم و خودمو میخواستم درست جلوه بدم که آخر نشد
مایکی: آهااا ( خودش رو میزنه به اون راه که مثلا نترسیده) ..... پس باجی بود ( با لبخند)
ا.ت : مایکی
مایکی: بله
ا.ت: ازت معلومه ترسیدی
و ا.ت زد زیر خنده
مایکی: هی نخند هیچم خنده دار نیست که یهو باجی اومد و چیفویو جونکه همسایمون بود رفت خونشون و باجی مایکی رو به دلیل اینکه باید الگوی تو باشه چون ازت بزرگتره ولی با ی صدای کوچیک ( بدبخت رید تو خودش داش😐) ترسیده با پا شوت کرد بیرون و درم بست ( در خونه)
باجی رفت وسایل خریده گذاشت سر جاش و یه حموم ۲۰ مینی کرد اومد بیرون
باجی: پیشی کوچولو پاشو تا بریم بخوابیم
ا.ت : باشه
و رفتن خوابیدن
دوستان میدونم خیلی چرت نوشتم باور کنید بار اولمهههههه 😭😭😭😭😭😭😭😭
- ۱۰۸
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط