stolen
p3
•
•
•
چی فکر کردید؟....قراره سال ها ا/ت دزدیده شده باشه؟
نه...
مایکی روی چیزی که برای اونه خیلی حساسه...
و همونقدر که برای مایکی ارزش داره...بدون ذره ای بالا و پایین برای اعضا مهم بود...پس همه جدی روی این قضیه کار کردن...کوکونوی...سانزو...ران ریندو واکاسا....ایزانا کاکوچو...همه همه سریع بدون اینکه چیزی نادیده گرفته شه...
•
•
سه روز بدون خبری از ا/ت گذشت..
ولی برای مایکی اندازه چندین ماه گذشت..نمیتونست نبود دخترشو حضم کنه...نمیتونست بزاره ا/ت پیش اون زن بمونه
و بعد..
کوکونوی::بینگو!
سانزو::چیشد؟ پیداش کردی؟!
ایزانا::چیشد کوکو؟
کوکونوی::هاهاا پیداش کردم!
مایکی::واقعا؟
کوکونوی::ارههه پاشین بریم!
مایکی::سریع!
میدونین؟ شاید تصمیم فوری و یهویی ایده ی خوبی نباشه ولی خوب اون زن خطر نداره...مگه نه؟...
•
•
ماشین های مشکی...صدای غرش های موتور ماشین بیرون اون خونه فضای ساکت رو شکست...اسلحه...سلاح سرد...و عصبانیت، احساسی که کنترلش کار هر کسی نیست...و مایکی هم جزو کسایی بود که اصلا درکی از کنترل خشم نداره...
بوم!
در خونه محکم باز شد و افراد زیر دست مایکی ریختن داخل همه جا رو زیر رو کردن، سانزو پشت سرشون وارد شد و یک راست رفت سمت زیر زمین...
یونا تو حال خودش بود...اصلا حواسش نبود که داره چه اتفاقی بیرون از زیر زمین میوفته چون مست بود...ا/ت یه گوشه با اخم به زن مستی که رو به روش بود نگاه میکرد تنفر، انزجار تاحالا اینقدر از مامانش متنفر نبوده
در باز شد، سانزو اومد پایین مایکی پشت سرش بود ا/ت
با دیدن باباش چشاش برق زد...ولی باباش عصبانی بود..ا/ت سریع اتفاق سه روز پیش رو توی سرش مرور کرد...اینکه چطور باباش رو ناراحت کرد و نگران کرد و از این موضوع..حسابی عذاب وجدان داشت
مایکی با دیدن ا/ت چهرش بلخره کمی احساس گرفت
یونا تعادل نداشت عقب عقب رفت
یونا::شماها...شماها اینجا چیکار میکنین!!
سانزو::فکر کردی راحت میتونی بدزدی و بری؟
یونا::بچه ی منه! من به دنیا اوردمش!
سانزو::اگه بچت بود ولش نمیکردی!
مایکی::سانزو...اروم باش..
سانزو::ولی!...باشه..
مایکی::یونا...اون بچه ی منه من بزرگش کردم...داخل روزای تولدش کجا بودی؟..ها؟ تو داخل زندگیش هیچ نقشی جز غم نداشتی...اون 14 سال بدون تو بزرگ شد
پس فکر نکن الانم بهت نیاز داره...
یونا::تو..تو!..عامل بدبختیامی!...اگه تو نبودی!
مایکی::اگه من نبودم مرده بودی!...
یونا::من داشتم فرار میکردم!! فرار میفهمی؟ داشتم از همه فرار میکردم!
یونا::گیرم انداختی و بعد کاری کردی عاشق باشم!...
ا/ت بلند میشه و میاد وسط بین یونا و مایکی وایمیسه...
ا/ت::خوب دیگه...بسه...لطفا..
مایکی و یونا نگاهش میکنن و مایکی برمیگرده به یونا
مایکی:: یونا...من دست روی زن بلند نمیکنم...
سانزو:: ولی من میکنم!
مایکی دست ا/ت رو میگیره از زیر زمین میبره بیرون از زیر زمین... و تقریبا دم در ایستاد و ا/ت رو جلوی خودش گذاشت و گوشاشو سفت گرفت که صدایی نشنوه، که گوشای خودش توسط ایزانا گرفته شد و صدای شلیک اومد، تیر خلاص...همه شنیدن جز ا/ت و مایکی...مایکی برگشت و به ایزانا نگاه کرد
مایکی::چرا؟...
ایزانا::من تو رو میشناسم مایک...بعدا قراره حسابی حس بد بهت برسه، درسته ادم زیاد کشتی ولی این یکی رو باید راحت فراموش کنی
مایکی:: تچ...فکر نمیکردم یه روز همچین چیزی از تو بشنوم
ایزانا::میزنمتا هوی کله وانیلی
ا/ت خندش میگیره
مایکی::تو داری میشنوی؟
ا/ت:: شل گرفتی بابایی
مایکی:: یعنی؟
ا/ت::چی؟
مایکی::هیچی
ا/ت::عمو سانزو کجاست؟
سانزو::کی بود منو صدا زد؟
ا/ت::مننن عموو
ا/ت رفت بغل سانزو...
سانزو::الهییی بچه، بگو ببینم اون خانمه که باهات کاری نکرد؟
ا/ت::...
ا/ت نفس عمیق کشید و همه چیز رو براشون تعریف کرد...مایکی و سانزو و ایزانا سریع رسوندنش عمارت...از دکتر شخصی خواستن که به زخم های ا/ت رسیدگی کنه...
•••
•
•
•
چی فکر کردید؟....قراره سال ها ا/ت دزدیده شده باشه؟
نه...
مایکی روی چیزی که برای اونه خیلی حساسه...
و همونقدر که برای مایکی ارزش داره...بدون ذره ای بالا و پایین برای اعضا مهم بود...پس همه جدی روی این قضیه کار کردن...کوکونوی...سانزو...ران ریندو واکاسا....ایزانا کاکوچو...همه همه سریع بدون اینکه چیزی نادیده گرفته شه...
•
•
سه روز بدون خبری از ا/ت گذشت..
ولی برای مایکی اندازه چندین ماه گذشت..نمیتونست نبود دخترشو حضم کنه...نمیتونست بزاره ا/ت پیش اون زن بمونه
و بعد..
کوکونوی::بینگو!
سانزو::چیشد؟ پیداش کردی؟!
ایزانا::چیشد کوکو؟
کوکونوی::هاهاا پیداش کردم!
مایکی::واقعا؟
کوکونوی::ارههه پاشین بریم!
مایکی::سریع!
میدونین؟ شاید تصمیم فوری و یهویی ایده ی خوبی نباشه ولی خوب اون زن خطر نداره...مگه نه؟...
•
•
ماشین های مشکی...صدای غرش های موتور ماشین بیرون اون خونه فضای ساکت رو شکست...اسلحه...سلاح سرد...و عصبانیت، احساسی که کنترلش کار هر کسی نیست...و مایکی هم جزو کسایی بود که اصلا درکی از کنترل خشم نداره...
بوم!
در خونه محکم باز شد و افراد زیر دست مایکی ریختن داخل همه جا رو زیر رو کردن، سانزو پشت سرشون وارد شد و یک راست رفت سمت زیر زمین...
یونا تو حال خودش بود...اصلا حواسش نبود که داره چه اتفاقی بیرون از زیر زمین میوفته چون مست بود...ا/ت یه گوشه با اخم به زن مستی که رو به روش بود نگاه میکرد تنفر، انزجار تاحالا اینقدر از مامانش متنفر نبوده
در باز شد، سانزو اومد پایین مایکی پشت سرش بود ا/ت
با دیدن باباش چشاش برق زد...ولی باباش عصبانی بود..ا/ت سریع اتفاق سه روز پیش رو توی سرش مرور کرد...اینکه چطور باباش رو ناراحت کرد و نگران کرد و از این موضوع..حسابی عذاب وجدان داشت
مایکی با دیدن ا/ت چهرش بلخره کمی احساس گرفت
یونا تعادل نداشت عقب عقب رفت
یونا::شماها...شماها اینجا چیکار میکنین!!
سانزو::فکر کردی راحت میتونی بدزدی و بری؟
یونا::بچه ی منه! من به دنیا اوردمش!
سانزو::اگه بچت بود ولش نمیکردی!
مایکی::سانزو...اروم باش..
سانزو::ولی!...باشه..
مایکی::یونا...اون بچه ی منه من بزرگش کردم...داخل روزای تولدش کجا بودی؟..ها؟ تو داخل زندگیش هیچ نقشی جز غم نداشتی...اون 14 سال بدون تو بزرگ شد
پس فکر نکن الانم بهت نیاز داره...
یونا::تو..تو!..عامل بدبختیامی!...اگه تو نبودی!
مایکی::اگه من نبودم مرده بودی!...
یونا::من داشتم فرار میکردم!! فرار میفهمی؟ داشتم از همه فرار میکردم!
یونا::گیرم انداختی و بعد کاری کردی عاشق باشم!...
ا/ت بلند میشه و میاد وسط بین یونا و مایکی وایمیسه...
ا/ت::خوب دیگه...بسه...لطفا..
مایکی و یونا نگاهش میکنن و مایکی برمیگرده به یونا
مایکی:: یونا...من دست روی زن بلند نمیکنم...
سانزو:: ولی من میکنم!
مایکی دست ا/ت رو میگیره از زیر زمین میبره بیرون از زیر زمین... و تقریبا دم در ایستاد و ا/ت رو جلوی خودش گذاشت و گوشاشو سفت گرفت که صدایی نشنوه، که گوشای خودش توسط ایزانا گرفته شد و صدای شلیک اومد، تیر خلاص...همه شنیدن جز ا/ت و مایکی...مایکی برگشت و به ایزانا نگاه کرد
مایکی::چرا؟...
ایزانا::من تو رو میشناسم مایک...بعدا قراره حسابی حس بد بهت برسه، درسته ادم زیاد کشتی ولی این یکی رو باید راحت فراموش کنی
مایکی:: تچ...فکر نمیکردم یه روز همچین چیزی از تو بشنوم
ایزانا::میزنمتا هوی کله وانیلی
ا/ت خندش میگیره
مایکی::تو داری میشنوی؟
ا/ت:: شل گرفتی بابایی
مایکی:: یعنی؟
ا/ت::چی؟
مایکی::هیچی
ا/ت::عمو سانزو کجاست؟
سانزو::کی بود منو صدا زد؟
ا/ت::مننن عموو
ا/ت رفت بغل سانزو...
سانزو::الهییی بچه، بگو ببینم اون خانمه که باهات کاری نکرد؟
ا/ت::...
ا/ت نفس عمیق کشید و همه چیز رو براشون تعریف کرد...مایکی و سانزو و ایزانا سریع رسوندنش عمارت...از دکتر شخصی خواستن که به زخم های ا/ت رسیدگی کنه...
•••
- ۴.۶k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط