عشق بی پایان
سلامم قشنگااا اومدم با ای پارت دیگه
ببخشید دیر شد
؛
؛
؛
بعد نیم ساعت اجوما اومد و بدون اجازه وارد سالن انتظار شد. وقتی چشمش به جونکوک افتاد که مثل مجسمه روی صندلی نشسته و به دیوار روبهرو خیره شده، یه لحظه مکث کرد. بعد آروم نزدیک شد و سرشو پایین انداخت.
اجوما: قربان...
جونکوک حتی سرشو نچرخوند. فقط با همون صدای یخزده و آرومش گفت:
جونکوک: چی میخوای؟
اجوما: پزشک گفتن باید یه چیزی بهتون بگم... وضعیت ایشون هنوز ثابته. گفتن حداقل تا فردا صبح بیهوش میمونن.
جونکوک لبشو جمع کرد. انگشتاش روی دستهی صندلی سفت شدن.
جونکوک: برگرد سر کارت. و به همهی پرستارها بگو اگه یکی دیگه بدون اجازهی من نزدیک اون اتاق بشه، خودش باید جواب بده.
اجوما سرشو پایینتر آورد.
اجوما: چشم قربان.
ولی هنوز نرفته بود که جونکوک دوباره حرف زد، اینبار صداش کمی تیزتر شد:
جونکوک: و یکی دیگه... اون فیلم دوربینهای عمارت رو فرستادن؟
اجوما لحظهای مکث کرد.
اجوما: بله قربان. بادیگاردها گفتن روی لپتاپ شخصیتون فرستادن.
جونکوک بالاخره سرشو چرخوند و مستقیم تو چشم اجوما نگاه کرد. اون نگاه سرد و سنگینی که همه تو عمارت ازش میترسیدن.
جونکوک: خوبه. حالا برو. و تا وقتی من نگفتم، هیچکس حتی برای آب خوردن هم نباید بیاد اینطرفها.
اجوما بدون اینکه دیگه چیزی بگه، سرشو تکون داد و سریع از سالن بیرون رفت.
جونکوک دوباره به در بستهی اتاق خیره شد. دستش رفت تو جیب کتش و گوشی رو درآورد. صفحه رو روشن کرد و پیام بادیگارد رو دوباره خوند. بعد آروم تایپ کرد:
«فیلم رو دوباره چک کن. میخوام دقیق بدونم کی نزدیکش شده بود قبل از اینکه بیفته. و اگه کسی از نگهبانها کوتاهی کرده، تا فردا صبح اسمهاش رو میخوام روی میزم.»
گوشی رو خاموش کرد و دوباره تو جیبش گذاشت. بعد بلند شد و چند قدم به سمت در اتاق ا/ت رفت. دستش رو گذاشت روی دستگیره، ولی بازش نکرد. فقط ایستاد و از پشت در به صدای ریتمیک دستگاهها گوش داد.
برای یه لحظه پلکاش سنگین شدن. تصویری از ا/ت که روی زمین عمارت دراز کشیده بود و خون از گوشهی لبش میاومد، دوباره جلوی چشمش اومد. اون لحظهای که خودش داد زده بود و همه رو از نزدیک شدن بهش منع کرده بود.
جونکوک دندانهاش رو روی هم فشار داد و آروم زیر لب گفت، طوری که فقط خودش بشنوه:
جونکوک: ... خدمتکار یا نه... چرا برام... انقدر مهمه....
خود جونکوک تو فکر این بود که چرا انقدر به ا/ت اهمیت میده
ای چیزی تو وجودش داشت شکل میگرفت چیزی شبیه
عشق
بعد دستش رو از روی دستگیره برداشت، برگشت و دوباره روی همون صندلی نشست. کمرش صاف، نگاهش سرد، و انگار هیچچیز از کنترلش خارج نشده.
ساعت دیواری سالن تیکتاک میکرد و جونکوک فقط منتظر موند....
پایان این پارت 🤗
ببخشید دیر شد
؛
؛
؛
بعد نیم ساعت اجوما اومد و بدون اجازه وارد سالن انتظار شد. وقتی چشمش به جونکوک افتاد که مثل مجسمه روی صندلی نشسته و به دیوار روبهرو خیره شده، یه لحظه مکث کرد. بعد آروم نزدیک شد و سرشو پایین انداخت.
اجوما: قربان...
جونکوک حتی سرشو نچرخوند. فقط با همون صدای یخزده و آرومش گفت:
جونکوک: چی میخوای؟
اجوما: پزشک گفتن باید یه چیزی بهتون بگم... وضعیت ایشون هنوز ثابته. گفتن حداقل تا فردا صبح بیهوش میمونن.
جونکوک لبشو جمع کرد. انگشتاش روی دستهی صندلی سفت شدن.
جونکوک: برگرد سر کارت. و به همهی پرستارها بگو اگه یکی دیگه بدون اجازهی من نزدیک اون اتاق بشه، خودش باید جواب بده.
اجوما سرشو پایینتر آورد.
اجوما: چشم قربان.
ولی هنوز نرفته بود که جونکوک دوباره حرف زد، اینبار صداش کمی تیزتر شد:
جونکوک: و یکی دیگه... اون فیلم دوربینهای عمارت رو فرستادن؟
اجوما لحظهای مکث کرد.
اجوما: بله قربان. بادیگاردها گفتن روی لپتاپ شخصیتون فرستادن.
جونکوک بالاخره سرشو چرخوند و مستقیم تو چشم اجوما نگاه کرد. اون نگاه سرد و سنگینی که همه تو عمارت ازش میترسیدن.
جونکوک: خوبه. حالا برو. و تا وقتی من نگفتم، هیچکس حتی برای آب خوردن هم نباید بیاد اینطرفها.
اجوما بدون اینکه دیگه چیزی بگه، سرشو تکون داد و سریع از سالن بیرون رفت.
جونکوک دوباره به در بستهی اتاق خیره شد. دستش رفت تو جیب کتش و گوشی رو درآورد. صفحه رو روشن کرد و پیام بادیگارد رو دوباره خوند. بعد آروم تایپ کرد:
«فیلم رو دوباره چک کن. میخوام دقیق بدونم کی نزدیکش شده بود قبل از اینکه بیفته. و اگه کسی از نگهبانها کوتاهی کرده، تا فردا صبح اسمهاش رو میخوام روی میزم.»
گوشی رو خاموش کرد و دوباره تو جیبش گذاشت. بعد بلند شد و چند قدم به سمت در اتاق ا/ت رفت. دستش رو گذاشت روی دستگیره، ولی بازش نکرد. فقط ایستاد و از پشت در به صدای ریتمیک دستگاهها گوش داد.
برای یه لحظه پلکاش سنگین شدن. تصویری از ا/ت که روی زمین عمارت دراز کشیده بود و خون از گوشهی لبش میاومد، دوباره جلوی چشمش اومد. اون لحظهای که خودش داد زده بود و همه رو از نزدیک شدن بهش منع کرده بود.
جونکوک دندانهاش رو روی هم فشار داد و آروم زیر لب گفت، طوری که فقط خودش بشنوه:
جونکوک: ... خدمتکار یا نه... چرا برام... انقدر مهمه....
خود جونکوک تو فکر این بود که چرا انقدر به ا/ت اهمیت میده
ای چیزی تو وجودش داشت شکل میگرفت چیزی شبیه
عشق
بعد دستش رو از روی دستگیره برداشت، برگشت و دوباره روی همون صندلی نشست. کمرش صاف، نگاهش سرد، و انگار هیچچیز از کنترلش خارج نشده.
ساعت دیواری سالن تیکتاک میکرد و جونکوک فقط منتظر موند....
پایان این پارت 🤗
- ۲.۷k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط