رمان گناهکار قسمت نهم (756)
گناهکار fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
کتابخانه نودهشتیا
بالاخره مادر پدرام رضایت داد با پدرش برخورد نداشتم ولی دیگه پونه هم باهام حرف نمی زد. بهش حق میدادم همین که این لطفو در حقمون میکردن خودش دنیایی ارزش داشت و این زندگی دوباره رو مدیون پدرام بودیم.
وقتی این خبر رو فرهاد بهم داد نمی دونستم بخندم یا گریه کنم دقیقا دو حس متضاد چقدر حس بدی داشتم.
خدایا قسمت هیچ کس نکن این درد رو قسمت هیچ مادری نکن این گریه های بی امان رو قسمت هیچ همسری نکن این آه و ناله های پر از حسرت رو قسمت هیچ فرزندی نکن خدایا قسمت نکن
چون آرشام به هوش اومده بود بعد از کنترل علایمش دکتر تشخیص داد که آماده است واسه جراحی
دل توی دلمون نبود تا دم اتاق عمل پا به پای تختش قدم برداشتم دستشو توی دستم گرفته بودم میگفتم امیدوار باش توکل کن من دلم روشنه تو بر می گردی تو بر میگردی پیشم آرشام تو بر می گردی
دقایق به کندی می گذشت خانواده ی پدرام حاضر نشدن اونجا بمونن
چندین ساعت پشت در اتاق عمل همون به ذره توان و انرژی هم که داشتم ازم گرفت مجبور شدن بهم سرم بزنن ولی بازم آروم نگرفتم. سرم لعنتی بدنم ضعیف شده بود خیلی زود کرخت میشد و خوابی که هیچ آرامشی همراهش نداشت. تن خستم رو در بر گرفت. وقتی چشم باز کردم که فقط . بی بی کنارم نشسته بود. ه فقط یه چیز می خواستم بشنوم اینکه عمل چطور بود؟ بگو بی بی بگو تا نفس بکشم به نفس راحت
A بی بی آروم باش دخترم خدا رو هزار مرتبه شکر خوب بوده.
لبخند زدم و گفتم الان کجاست؟
تحت مراقبته نمی دارن بریم ببینیمش.
W رفتم پشت در پرده رو کشیده بودن همه توی راهر و ایستاده بودند. روی لباشون لبخند بود میگفتن دکتر عملشو رضایت بخش اعلام کرده فقط باید صبر کنیم.
صبر می کنم صبر میکنم فقط آرشام خوب بشه خیالم راحت بشه، صبر می کنم
بدن قوی آرشام قلبو پس نزد تپید. آروم بود. نرمال بود. خدایا شکرت خدایا هزاران هزار بار بزرگیتو شکر دکترش با نظر قطعی که داد.
هممون رو خوشحال کرد. هنوز بیهوش بود اما علایمش مشکلی نداشت.
پری به نامه داد دستم که پشتش نوشته بود ای صاحب دل بخوان
از پری که پرسیدم گفت نامه رو پدرام نوشته پونه اینو داد که بدمش به تو.
با تعجب به پاکت توی دستم نگاه کردم نامه رو بیرون آوردم و خوندم.
بسمه تعالی
زندگی قافیه ی باران است
گاه با یک گل سرخ
گاه با برگ سیاه
کتابخانه نودهشتیا
بالاخره مادر پدرام رضایت داد با پدرش برخورد نداشتم ولی دیگه پونه هم باهام حرف نمی زد. بهش حق میدادم همین که این لطفو در حقمون میکردن خودش دنیایی ارزش داشت و این زندگی دوباره رو مدیون پدرام بودیم.
وقتی این خبر رو فرهاد بهم داد نمی دونستم بخندم یا گریه کنم دقیقا دو حس متضاد چقدر حس بدی داشتم.
خدایا قسمت هیچ کس نکن این درد رو قسمت هیچ مادری نکن این گریه های بی امان رو قسمت هیچ همسری نکن این آه و ناله های پر از حسرت رو قسمت هیچ فرزندی نکن خدایا قسمت نکن
چون آرشام به هوش اومده بود بعد از کنترل علایمش دکتر تشخیص داد که آماده است واسه جراحی
دل توی دلمون نبود تا دم اتاق عمل پا به پای تختش قدم برداشتم دستشو توی دستم گرفته بودم میگفتم امیدوار باش توکل کن من دلم روشنه تو بر می گردی تو بر میگردی پیشم آرشام تو بر می گردی
دقایق به کندی می گذشت خانواده ی پدرام حاضر نشدن اونجا بمونن
چندین ساعت پشت در اتاق عمل همون به ذره توان و انرژی هم که داشتم ازم گرفت مجبور شدن بهم سرم بزنن ولی بازم آروم نگرفتم. سرم لعنتی بدنم ضعیف شده بود خیلی زود کرخت میشد و خوابی که هیچ آرامشی همراهش نداشت. تن خستم رو در بر گرفت. وقتی چشم باز کردم که فقط . بی بی کنارم نشسته بود. ه فقط یه چیز می خواستم بشنوم اینکه عمل چطور بود؟ بگو بی بی بگو تا نفس بکشم به نفس راحت
A بی بی آروم باش دخترم خدا رو هزار مرتبه شکر خوب بوده.
لبخند زدم و گفتم الان کجاست؟
تحت مراقبته نمی دارن بریم ببینیمش.
W رفتم پشت در پرده رو کشیده بودن همه توی راهر و ایستاده بودند. روی لباشون لبخند بود میگفتن دکتر عملشو رضایت بخش اعلام کرده فقط باید صبر کنیم.
صبر می کنم صبر میکنم فقط آرشام خوب بشه خیالم راحت بشه، صبر می کنم
بدن قوی آرشام قلبو پس نزد تپید. آروم بود. نرمال بود. خدایا شکرت خدایا هزاران هزار بار بزرگیتو شکر دکترش با نظر قطعی که داد.
هممون رو خوشحال کرد. هنوز بیهوش بود اما علایمش مشکلی نداشت.
پری به نامه داد دستم که پشتش نوشته بود ای صاحب دل بخوان
از پری که پرسیدم گفت نامه رو پدرام نوشته پونه اینو داد که بدمش به تو.
با تعجب به پاکت توی دستم نگاه کردم نامه رو بیرون آوردم و خوندم.
بسمه تعالی
زندگی قافیه ی باران است
گاه با یک گل سرخ
گاه با برگ سیاه
- ۱.۵k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط