❤️🔥 قرار نبود عاشقت بشم
❤️🔥 قرار نبود عاشقت بشم
𝑷𝒂𝒓𝒕 7 | من دوستت دارم، پری! ❤️🔥
بعد از اتفاق صبح، پری تمام روز سعی کرد به رفتار هیونجین فکر نکنه.
اما مگه میشد؟
هر بار یادش میافتاد که هیونجین چطور جلوی بقیه ازش دفاع کرده بود، ناخودآگاه لبخند میزد.
عصر، وقتی از دانشگاه بیرون اومد، صدای هیونجین رو پشت سرش شنید.
هیونجین: «پری! وایسا.»
پری برگشت.
پری: «باز چی شده، آقای ازخودراضی؟»
هیونجین جلوی اون ایستاد و برای چند لحظه چیزی نگفت.
پری با تعجب پرسید:
«چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟»
هیونجین نفس عمیقی کشید.
هیونجین: «چون هر بار میخوام یه چیزی بهت بگم، نمیدونم از کجا شروع کنم.»
پری خندید.
پری: «تو؟ هوانگ هیونجین؟ همون کسی که برای همه جواب داره؟!»
هیونجین لبخند کمرنگی زد.
هیونجین: «آره، همون. ولی وقتی پای تو وسطه، انگار همهچی رو فراموش میکنم.»
لبخند پری آرومآروم محو شد.
هیونجین ادامه داد:
«اولش فکر میکردم فقط از اینکه با بقیه وقت میگذرونی خوشم نمیاد. بعد فهمیدم وقتی ناراحتی، منم حالم بد میشه. وقتی میخندی، دلم میخواد دلیل خندهت من باشم.»
پری با قلبی که تند میزد، بهش نگاه کرد.
پری: «هیونجین...»
هیونجین: «نه، بذار این بار حرفم رو کامل بزنم.»
یک قدم نزدیکتر شد.
«من دوستت دارم، پری. نمیدونم از کِی شروع شد، ولی میدونم دیگه نمیخوام وانمود کنم که برام فقط یه آدم معمولی هستی.»
پری ماتش برده بود.
چند ثانیه گذشت تا بالاخره تونست حرف بزنه.
پری: «تو داری جدی میگی؟»
هیونجین: «برای اولین بار توی زندگیم، اینقدر جدیام.»
پری نگاهش رو پایین انداخت و لبخند کوچیکی زد.
پری: «ولی تو همیشه باهام بدرفتاری میکردی... از کجا بدونم فردا دوباره پشیمون نمیشی؟»
هیونجین آروم جواب داد:
«لازم نیست همین الان حرفم رو باور کنی. بذار با رفتارم ثابتش کنم.»
پری سرش رو بالا آورد.
پری: «و اگه بگم منم یه حسی بهت دارم چی؟»
چشمهای هیونجین برق زد.
هیونجین: «اونوقت احتمالاً خوشحالترین آدم این دانشگاه میشم.»
پری خندید.
پری: «احتمالاً؟!»
هیونجین: «باشه، قطعاً!»
پری دستهاش رو روی سینه جمع کرد و با شیطنت گفت:
«خب، آقای هوانگ... حالا که اعتراف کردی، باید یه چیزی رو بدونی.»
هیونجین: «چی؟»
پری: «من به این راحتیها دوستدختر کسی نمیشم! باید ثابت کنی واقعاً دوستم داری.»
هیونجین لبخند زد.
هیونجین: «قبوله. هرچقدر لازم باشه.»
بعد آروم پرسید:
«پس اجازه دارم فردا دعوتت کنم بیرون؟ این بار نه بهعنوان یه همدانشگاهی... بهعنوان کسی که دوستت داره؟»
پری چند لحظه وانمود کرد که داره فکر میکنه.
پری: «شاید... اگه قول بدی کمتر رو اعصابم بری!»
هیونجین خندید.
هیونجین: «قول نمیدم. ولی برای تو تلاش میکنم.»
پری با لبخند راه افتاد و هیونجین کنارش قدم زد.
برای اولین بار، هیچکدوم سعی نمیکردن احساسشون رو پشت غرور پنهان کنن.
اما هنوز یک سؤال باقی مونده بود...
آیا پری حاضر میشد قلبش رو به پسری بسپاره که تا همین چند وقت پیش، حتی احساسات خودش رو هم انکار میکرد؟
ادامه دارد... ❤️🔥
𝑷𝒂𝒓𝒕 7 | من دوستت دارم، پری! ❤️🔥
بعد از اتفاق صبح، پری تمام روز سعی کرد به رفتار هیونجین فکر نکنه.
اما مگه میشد؟
هر بار یادش میافتاد که هیونجین چطور جلوی بقیه ازش دفاع کرده بود، ناخودآگاه لبخند میزد.
عصر، وقتی از دانشگاه بیرون اومد، صدای هیونجین رو پشت سرش شنید.
هیونجین: «پری! وایسا.»
پری برگشت.
پری: «باز چی شده، آقای ازخودراضی؟»
هیونجین جلوی اون ایستاد و برای چند لحظه چیزی نگفت.
پری با تعجب پرسید:
«چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟»
هیونجین نفس عمیقی کشید.
هیونجین: «چون هر بار میخوام یه چیزی بهت بگم، نمیدونم از کجا شروع کنم.»
پری خندید.
پری: «تو؟ هوانگ هیونجین؟ همون کسی که برای همه جواب داره؟!»
هیونجین لبخند کمرنگی زد.
هیونجین: «آره، همون. ولی وقتی پای تو وسطه، انگار همهچی رو فراموش میکنم.»
لبخند پری آرومآروم محو شد.
هیونجین ادامه داد:
«اولش فکر میکردم فقط از اینکه با بقیه وقت میگذرونی خوشم نمیاد. بعد فهمیدم وقتی ناراحتی، منم حالم بد میشه. وقتی میخندی، دلم میخواد دلیل خندهت من باشم.»
پری با قلبی که تند میزد، بهش نگاه کرد.
پری: «هیونجین...»
هیونجین: «نه، بذار این بار حرفم رو کامل بزنم.»
یک قدم نزدیکتر شد.
«من دوستت دارم، پری. نمیدونم از کِی شروع شد، ولی میدونم دیگه نمیخوام وانمود کنم که برام فقط یه آدم معمولی هستی.»
پری ماتش برده بود.
چند ثانیه گذشت تا بالاخره تونست حرف بزنه.
پری: «تو داری جدی میگی؟»
هیونجین: «برای اولین بار توی زندگیم، اینقدر جدیام.»
پری نگاهش رو پایین انداخت و لبخند کوچیکی زد.
پری: «ولی تو همیشه باهام بدرفتاری میکردی... از کجا بدونم فردا دوباره پشیمون نمیشی؟»
هیونجین آروم جواب داد:
«لازم نیست همین الان حرفم رو باور کنی. بذار با رفتارم ثابتش کنم.»
پری سرش رو بالا آورد.
پری: «و اگه بگم منم یه حسی بهت دارم چی؟»
چشمهای هیونجین برق زد.
هیونجین: «اونوقت احتمالاً خوشحالترین آدم این دانشگاه میشم.»
پری خندید.
پری: «احتمالاً؟!»
هیونجین: «باشه، قطعاً!»
پری دستهاش رو روی سینه جمع کرد و با شیطنت گفت:
«خب، آقای هوانگ... حالا که اعتراف کردی، باید یه چیزی رو بدونی.»
هیونجین: «چی؟»
پری: «من به این راحتیها دوستدختر کسی نمیشم! باید ثابت کنی واقعاً دوستم داری.»
هیونجین لبخند زد.
هیونجین: «قبوله. هرچقدر لازم باشه.»
بعد آروم پرسید:
«پس اجازه دارم فردا دعوتت کنم بیرون؟ این بار نه بهعنوان یه همدانشگاهی... بهعنوان کسی که دوستت داره؟»
پری چند لحظه وانمود کرد که داره فکر میکنه.
پری: «شاید... اگه قول بدی کمتر رو اعصابم بری!»
هیونجین خندید.
هیونجین: «قول نمیدم. ولی برای تو تلاش میکنم.»
پری با لبخند راه افتاد و هیونجین کنارش قدم زد.
برای اولین بار، هیچکدوم سعی نمیکردن احساسشون رو پشت غرور پنهان کنن.
اما هنوز یک سؤال باقی مونده بود...
آیا پری حاضر میشد قلبش رو به پسری بسپاره که تا همین چند وقت پیش، حتی احساسات خودش رو هم انکار میکرد؟
ادامه دارد... ❤️🔥
- ۱۹۵
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط