Best worng
Chapter 1
Part 13
•ویو سومی•
صبح چندنفر اومدن و دستامو گرفتن حتما بورام و گشتن حالا نوبت منه با چشام اینور و اونور رو میگشتم که وایستادم شخصی اومد نزدیکم و گفت
تهیونگ:صبح بخیر خانم
یوری:بورام.. بورام کجاست
تهیونگ:الان میری پیشش
بلندم کرد و بر داخل عمارت یوری رو دیدم که داشت با تعجب نگام میکرد واقعا هم جای تعجب داشت متمعنم کاره بورام بود از اون تصمیم و اطمینان معلوم بود کار خودشه
•ویو بورام•
جونگکوک به خواستم عمل کرد سومی الان کنارمه باورم نمیشه تا منو دید پرید بغلم که زیر شکمم تیر کشید
بورام:اخخ
از بغلم اومد بیرون
سومی:ببینم حالت خوبه
بورام:اره بهترم
ارواح عمم
رفتیم باهم صبحونه خوردیم که من اصلا میل نداشتم دلم میخواست برم بخوابم درد داشتم ولی قابل تحمل بود
سومی:میگم بورام..
بورام:جونم
سومی:چرا منو اومدن تو؟
وای حالا بیا گندکاری دیشبو جمع کن بورام خانم خنده ضایعی کردم و گفتم
بورام:من از کجا بدونم
سومی چشاشو کوچیک کرد و گفت
سومی:از خنده ات معلومه نمیدونی زودباش..
ریدم باز کار همیشگیم
بورام:خب راستش دیشب جونگکو..وایییی
سومی:جونگکوک کیه؟
بورام:همونی که مارو اورد اینجا
سومی:اسمشو از کجا میدونی؟ بورام راستشو بگو تا نزدم نکشتمت
بورام:وایی خفه شو بزار زر بزنم دیگه..
سومی:بفرما زر بزن
بورام:دیشب داشت با یکی حرف میزد منم فال گوش وایستاده بودم و گوش دادن که قراره تو رو بیارن داخل
سومی:واقعا.. چقدر مهربون
اره خیلی مهربونه
همین لحظه ی نفر اومد داخل که با همون نگاه اول فهمیدم کیه همونی که ازش کمک خواستم و کمک نکرد (همون موقعی که ماشین جلویه بورام وایستاد و کمک میخواست) سمت یوری وایستاد و گفت
تهیونگ:امشب ارباب جئون مهمونی ویژه برگزار میکنن همچی تا شب اماده باشه
نگاشو به منو یوری داد و گفت
تهیونگ:و از ساعت 6 به بعد هیچکس جز خدمتکارا بیرون نباشه
رفت
بورام:چقدر یوبسه
سومی:وایی نگوو
بعله عاشق شد
بورام:فکر اینکه زنش شی رو از سرت بیرون کن فهمیدی اگر عاشق شی نابود میشی
سومی:همیشه برین تو حسم باشه
بورام:با کمال میل ولی سومی اینا برات شوهر خوبی نمیشن تهش حامله کننو بزارن برن
اخماش رفت توهمو از حس اومد بیرون
سومی:تو از کجا انقدر در باره اینا اطلاعات داری که قضاوت میکنی؟
وای بورام میزاشتی عاشق بشه دیگه الان قضیه دادنتو بفهمه ولت میکنه میره اونوقت تو میمونیو جونگکوک
بورام:به من چه همه مردا همینن دیگه
سومی :نه تو یچیزایی میدون...
با اومدن یوری که انگار فرشته نجاتم بود سومی ساکت شد اگه یوری نمیومد همچی لو میرف
یوری:خانما ساعت 12 عه تا ساعت 4 میتونین بیرون بمونین
سومی:مگه شاهزاده نگفت ساعت 6 مهمونا میان؟
شاهزاده؟واقعا؟
یوری:تا ارباب بیان ساعت 4و نیم میشه و تا وقتی مهمونا بیان 6 شده
بورام:ما ساعت 3 گورمونو گم میکنیم.. فقط اتاقی چیزی نیست که بریم اون تو؟
یوری:چرا طبقه بالا هست
یوری اتاقو بهمون نشون داشت و یکم عمارت و گشت زدیم واسه درد زیر شکمم چندتا مسکن خوردم ساعت 4:54 بود از پنجره داشتم بیرونو دید میزدم که....
Part 13
•ویو سومی•
صبح چندنفر اومدن و دستامو گرفتن حتما بورام و گشتن حالا نوبت منه با چشام اینور و اونور رو میگشتم که وایستادم شخصی اومد نزدیکم و گفت
تهیونگ:صبح بخیر خانم
یوری:بورام.. بورام کجاست
تهیونگ:الان میری پیشش
بلندم کرد و بر داخل عمارت یوری رو دیدم که داشت با تعجب نگام میکرد واقعا هم جای تعجب داشت متمعنم کاره بورام بود از اون تصمیم و اطمینان معلوم بود کار خودشه
•ویو بورام•
جونگکوک به خواستم عمل کرد سومی الان کنارمه باورم نمیشه تا منو دید پرید بغلم که زیر شکمم تیر کشید
بورام:اخخ
از بغلم اومد بیرون
سومی:ببینم حالت خوبه
بورام:اره بهترم
ارواح عمم
رفتیم باهم صبحونه خوردیم که من اصلا میل نداشتم دلم میخواست برم بخوابم درد داشتم ولی قابل تحمل بود
سومی:میگم بورام..
بورام:جونم
سومی:چرا منو اومدن تو؟
وای حالا بیا گندکاری دیشبو جمع کن بورام خانم خنده ضایعی کردم و گفتم
بورام:من از کجا بدونم
سومی چشاشو کوچیک کرد و گفت
سومی:از خنده ات معلومه نمیدونی زودباش..
ریدم باز کار همیشگیم
بورام:خب راستش دیشب جونگکو..وایییی
سومی:جونگکوک کیه؟
بورام:همونی که مارو اورد اینجا
سومی:اسمشو از کجا میدونی؟ بورام راستشو بگو تا نزدم نکشتمت
بورام:وایی خفه شو بزار زر بزنم دیگه..
سومی:بفرما زر بزن
بورام:دیشب داشت با یکی حرف میزد منم فال گوش وایستاده بودم و گوش دادن که قراره تو رو بیارن داخل
سومی:واقعا.. چقدر مهربون
اره خیلی مهربونه
همین لحظه ی نفر اومد داخل که با همون نگاه اول فهمیدم کیه همونی که ازش کمک خواستم و کمک نکرد (همون موقعی که ماشین جلویه بورام وایستاد و کمک میخواست) سمت یوری وایستاد و گفت
تهیونگ:امشب ارباب جئون مهمونی ویژه برگزار میکنن همچی تا شب اماده باشه
نگاشو به منو یوری داد و گفت
تهیونگ:و از ساعت 6 به بعد هیچکس جز خدمتکارا بیرون نباشه
رفت
بورام:چقدر یوبسه
سومی:وایی نگوو
بعله عاشق شد
بورام:فکر اینکه زنش شی رو از سرت بیرون کن فهمیدی اگر عاشق شی نابود میشی
سومی:همیشه برین تو حسم باشه
بورام:با کمال میل ولی سومی اینا برات شوهر خوبی نمیشن تهش حامله کننو بزارن برن
اخماش رفت توهمو از حس اومد بیرون
سومی:تو از کجا انقدر در باره اینا اطلاعات داری که قضاوت میکنی؟
وای بورام میزاشتی عاشق بشه دیگه الان قضیه دادنتو بفهمه ولت میکنه میره اونوقت تو میمونیو جونگکوک
بورام:به من چه همه مردا همینن دیگه
سومی :نه تو یچیزایی میدون...
با اومدن یوری که انگار فرشته نجاتم بود سومی ساکت شد اگه یوری نمیومد همچی لو میرف
یوری:خانما ساعت 12 عه تا ساعت 4 میتونین بیرون بمونین
سومی:مگه شاهزاده نگفت ساعت 6 مهمونا میان؟
شاهزاده؟واقعا؟
یوری:تا ارباب بیان ساعت 4و نیم میشه و تا وقتی مهمونا بیان 6 شده
بورام:ما ساعت 3 گورمونو گم میکنیم.. فقط اتاقی چیزی نیست که بریم اون تو؟
یوری:چرا طبقه بالا هست
یوری اتاقو بهمون نشون داشت و یکم عمارت و گشت زدیم واسه درد زیر شکمم چندتا مسکن خوردم ساعت 4:54 بود از پنجره داشتم بیرونو دید میزدم که....
- ۳۳.۹k
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط