«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»
«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»
« پارت پنجم »
تهیونگ بود .
جونگکوک با عصبانیت قدم برداشت .
با اخم جلوی تهیونگ ایستاد .
ته یونگ به اخم کیوتش نگاه کرد .
تهیونگ : میدونستی وقتی اخم میکنی کیوت تر میشی ؟ ( نیشخند )
کوک : خفه شو ، من دیگه تو رو نمیشناسم ( عصبی و اخم )
میخواست برگرده و بره ولی تهیونگ بلندش کرد و انداختش روی شونهاش .
به سمت کاناپه رفت و گذاشتش اونجا رو روش خیمه زد .
کوک : چی..چیکار میکنی ؟ ( اخم )
تهیونگ : هیس حسابی خستم ( نیشخند )
کوک : خب برو داخل اتاقت ( اخم )
تهیونگ : نمیخوام
کوک : برو اونور اصلا من نمیشناسم تو رو ، اصلا تو کی ؟ ( عصبیی )
ته یونگ : منو نمیشناسی؟ ( نیشخند )
کوک : معلومه که نه ( لج کردن )
تهیونگ به لب کوک رفت .
وحشیانه میبوسید .
کوک همراهی نکرد .
تهیونگ لب پایین کوک رو گاز گرفت .
خون اومد از لبش بیرون اومد .
کوک از درد لبش رو جدا کرد که تهیونگ زبونش رو وارد دهنش کرد .
کوک شوکه به تهیونگ نگاه میکرد .
وقتی از هم جدا شدن ، هنوز خون از لب کوک میومد بیرون .
تهیونگ : چرا تعجب کردی یهو ، بار اول که نیست ( پوزخند )
( جونگشوک 😂 )
کوک : ....
تهیونگ سرش رو داخل گردن کوک بود .
یه گاز کوچیکی گرفت .
کوک : آخ وحشی ، نکن ( اخم و کیوت )
تهیونگ : بیب حیف که فعلا بچه ای وگرنه یه تنبیه بد میشدی ( پوزخند )
کوک : خفه شو ( عصبی )
ته یونگ رو کنار زد و بلند شد .
کوک : غذا آماده شده ، برو لباست رو عوض کن و بیا ( اخم )
تهیونگ داخل اتاقش رفت .
لباسش رو عوض کرد و اومد پایین .
همینطور که داشتن غذا میخوردن ، کوک صحبت کرد .
کوک : هنوز از دوستم خبری نداری ؟ ( ناراحت )
ته یونگ : نه ولی امشب به دوستم گفتم ، اون هم گفت نه پیش من نیست و خبری ندارم ( جدی ) ( منظورش یونگی هست )
ته یونگ : اسم دوستت چیه ؟
کوک : پارک جیمین ، پدرش خیلی اذیتش میکرد حتی یه بار که اومد مدرسه دیدم پاش زخمیه .
ازش پرسیدم که چیشده گفت پدرم بطری مشروب بهم پرت کرد و تکه ای از اون رفت داخل پاش ( ناراحت )
ته یونگ : نگران نباش پیداش میشه
« بریم سراغ یونمین »
هر روز برای جیمین یکی و تکراری بود .
یه روز عصر تصمیم گرفت فرار کنه .
یونگی داخل عمارت نبود و بادیگارد ها و خدمتکارها کم بودن .
از اتاق بیرون اومد و به سمت در عمارت رفت .
از در بیرون رف و دوید به سمت در حیاط ، رسید و بیرون رفت .
تاکسی گرفت و به سمت خونه جونگکوک رفت .
از شانس خوبش اون روز جونگکوک خونه خودش بود .
کوک در رو باز کرد.
جیمین سریع رفت داخل در رو بست .
کوک : چیشده ؟ جیمین تا الان کجا بودی ؟ ( تعجب ، ناراحت )
جیمین : ببخشید کوک ، پدرم فروختم به یه مافیا شاید کم بتونم بیام پیشت ( لبخند ولی ناراحت )
کوک : بیا بشین
جیمین نشست .
کوک براش آب آورد و جیمین خورد .
جیمین همه ماجرا رو گفت .
کوک : الان فرار کردی ؟ ( ناراحت )
جیمین : اره ولی اگه پیدام کنه معلوم نیست چه بلایی سرم میاره ( بغض )
کوک : نگران نباش میتونی خونه من بمونی ، من حواسم بهت هست ( لبخند )
جیمین : ممنون ولی اینجوری تو هم داخل دردسر میوفتی ( ناراحت )
کوک : چیزی نیست ، من یکی رو دارم که مواظبم هست ( لبخند )
جیمین : یعنی دوست پسر داری ؟ ( شوکه )
کوک : آمم یجورایی ( خجالت ، لبخند )
جیمین : واقعا خوشحالم برات ( لبخند )
جیمین : اسمش چیه ؟ ( لبخند )
کوک : کیم تهیونگ ( خجالت )
جیمین : اسمش که خوبه ، پس حتما صورت خوشگلی هم داره ( لبخند )
کوک: اره خوشگله ( لبخند )
« عمارت یونگی »
یونگی وارد عمارت شد .
یکی از افرادش به سمتش اومد .
مرد : ارباب ، پارک فرار کرده ( ترسسسسس )
یونگی : چی ؟ ؟ پس شماها داشتین چه گوهی میخوردین ؟ ( عصبیییییییییی ، داددددددد )
یونگی : مگه شماها که اینجا هستین مترسکِ زمین کشاورزی هستین ؟ ( عصبییییییییییییی ، دادددددد )
بادیگارد : ب...ب...ببخشید ارباب همین الان پیداش میکنیم ( ترسسسسسسس )
یونگی : گمشین همه ، پیداش کنین وگرنه اگه پیدا نشه همتون مردین ( عصبییییییییییییییییییییییی ، دادددددددد )
همه رفتن که جیمین رو پیدا کنن .
یکی از بادیگارد ها اومد .
بادیگارد : ارباب پیداش کردم
یونگی : کجاست ؟ ( عصبییی ، داد )
بادیگارد گفت . ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
شرط ها : ۶۰ لایک 🫶🏻
« عسلا یه نکته : داخل پارت چهارم ، زمان حال جونگکوک خونهی تهیونگ بود .
داخل پارت پنجم جونگکوک رفته خونه خودش که یه سر بزنه ، بخاطر همین هم جیمین از شانس خوبش به موقع رفت خونه جونگکوک و تونست همه چیز رو بهش بگه » 🤗
« پارت پنجم »
تهیونگ بود .
جونگکوک با عصبانیت قدم برداشت .
با اخم جلوی تهیونگ ایستاد .
ته یونگ به اخم کیوتش نگاه کرد .
تهیونگ : میدونستی وقتی اخم میکنی کیوت تر میشی ؟ ( نیشخند )
کوک : خفه شو ، من دیگه تو رو نمیشناسم ( عصبی و اخم )
میخواست برگرده و بره ولی تهیونگ بلندش کرد و انداختش روی شونهاش .
به سمت کاناپه رفت و گذاشتش اونجا رو روش خیمه زد .
کوک : چی..چیکار میکنی ؟ ( اخم )
تهیونگ : هیس حسابی خستم ( نیشخند )
کوک : خب برو داخل اتاقت ( اخم )
تهیونگ : نمیخوام
کوک : برو اونور اصلا من نمیشناسم تو رو ، اصلا تو کی ؟ ( عصبیی )
ته یونگ : منو نمیشناسی؟ ( نیشخند )
کوک : معلومه که نه ( لج کردن )
تهیونگ به لب کوک رفت .
وحشیانه میبوسید .
کوک همراهی نکرد .
تهیونگ لب پایین کوک رو گاز گرفت .
خون اومد از لبش بیرون اومد .
کوک از درد لبش رو جدا کرد که تهیونگ زبونش رو وارد دهنش کرد .
کوک شوکه به تهیونگ نگاه میکرد .
وقتی از هم جدا شدن ، هنوز خون از لب کوک میومد بیرون .
تهیونگ : چرا تعجب کردی یهو ، بار اول که نیست ( پوزخند )
( جونگشوک 😂 )
کوک : ....
تهیونگ سرش رو داخل گردن کوک بود .
یه گاز کوچیکی گرفت .
کوک : آخ وحشی ، نکن ( اخم و کیوت )
تهیونگ : بیب حیف که فعلا بچه ای وگرنه یه تنبیه بد میشدی ( پوزخند )
کوک : خفه شو ( عصبی )
ته یونگ رو کنار زد و بلند شد .
کوک : غذا آماده شده ، برو لباست رو عوض کن و بیا ( اخم )
تهیونگ داخل اتاقش رفت .
لباسش رو عوض کرد و اومد پایین .
همینطور که داشتن غذا میخوردن ، کوک صحبت کرد .
کوک : هنوز از دوستم خبری نداری ؟ ( ناراحت )
ته یونگ : نه ولی امشب به دوستم گفتم ، اون هم گفت نه پیش من نیست و خبری ندارم ( جدی ) ( منظورش یونگی هست )
ته یونگ : اسم دوستت چیه ؟
کوک : پارک جیمین ، پدرش خیلی اذیتش میکرد حتی یه بار که اومد مدرسه دیدم پاش زخمیه .
ازش پرسیدم که چیشده گفت پدرم بطری مشروب بهم پرت کرد و تکه ای از اون رفت داخل پاش ( ناراحت )
ته یونگ : نگران نباش پیداش میشه
« بریم سراغ یونمین »
هر روز برای جیمین یکی و تکراری بود .
یه روز عصر تصمیم گرفت فرار کنه .
یونگی داخل عمارت نبود و بادیگارد ها و خدمتکارها کم بودن .
از اتاق بیرون اومد و به سمت در عمارت رفت .
از در بیرون رف و دوید به سمت در حیاط ، رسید و بیرون رفت .
تاکسی گرفت و به سمت خونه جونگکوک رفت .
از شانس خوبش اون روز جونگکوک خونه خودش بود .
کوک در رو باز کرد.
جیمین سریع رفت داخل در رو بست .
کوک : چیشده ؟ جیمین تا الان کجا بودی ؟ ( تعجب ، ناراحت )
جیمین : ببخشید کوک ، پدرم فروختم به یه مافیا شاید کم بتونم بیام پیشت ( لبخند ولی ناراحت )
کوک : بیا بشین
جیمین نشست .
کوک براش آب آورد و جیمین خورد .
جیمین همه ماجرا رو گفت .
کوک : الان فرار کردی ؟ ( ناراحت )
جیمین : اره ولی اگه پیدام کنه معلوم نیست چه بلایی سرم میاره ( بغض )
کوک : نگران نباش میتونی خونه من بمونی ، من حواسم بهت هست ( لبخند )
جیمین : ممنون ولی اینجوری تو هم داخل دردسر میوفتی ( ناراحت )
کوک : چیزی نیست ، من یکی رو دارم که مواظبم هست ( لبخند )
جیمین : یعنی دوست پسر داری ؟ ( شوکه )
کوک : آمم یجورایی ( خجالت ، لبخند )
جیمین : واقعا خوشحالم برات ( لبخند )
جیمین : اسمش چیه ؟ ( لبخند )
کوک : کیم تهیونگ ( خجالت )
جیمین : اسمش که خوبه ، پس حتما صورت خوشگلی هم داره ( لبخند )
کوک: اره خوشگله ( لبخند )
« عمارت یونگی »
یونگی وارد عمارت شد .
یکی از افرادش به سمتش اومد .
مرد : ارباب ، پارک فرار کرده ( ترسسسسس )
یونگی : چی ؟ ؟ پس شماها داشتین چه گوهی میخوردین ؟ ( عصبیییییییییی ، داددددددد )
یونگی : مگه شماها که اینجا هستین مترسکِ زمین کشاورزی هستین ؟ ( عصبییییییییییییی ، دادددددد )
بادیگارد : ب...ب...ببخشید ارباب همین الان پیداش میکنیم ( ترسسسسسسس )
یونگی : گمشین همه ، پیداش کنین وگرنه اگه پیدا نشه همتون مردین ( عصبییییییییییییییییییییییی ، دادددددددد )
همه رفتن که جیمین رو پیدا کنن .
یکی از بادیگارد ها اومد .
بادیگارد : ارباب پیداش کردم
یونگی : کجاست ؟ ( عصبییی ، داد )
بادیگارد گفت . ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
شرط ها : ۶۰ لایک 🫶🏻
« عسلا یه نکته : داخل پارت چهارم ، زمان حال جونگکوک خونهی تهیونگ بود .
داخل پارت پنجم جونگکوک رفته خونه خودش که یه سر بزنه ، بخاطر همین هم جیمین از شانس خوبش به موقع رفت خونه جونگکوک و تونست همه چیز رو بهش بگه » 🤗
- ۵.۴k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط