helf brother part 73
برادر ناتنی پارت ۷۳
وقتی به خونه رسیدیم، هوا هنوز روشن بود. مادرش کلید انداخت و درو باز کرد. هممون خسته بودیم ولی به روی خودمون نمیآوردیم. پدرش چمدونها رو گذاشت توی راهرو و گفت: "بعداً وسایلتون رو ببرید بالا، الان فقط بیاید یه چیزی بخوریم."
جونگکوک یه نگاه بهم انداخت. نگاهش مثل یه قول بود، یه وعدهی نگفته: "بعداً حرف میزنیم."
بعد از شام، هر کسی رفت سراغ خودش. پدر و مادرش توی اتاق خودشون بودن. منم چمدونم رو تا نیمه باز کرده بودم، ولی حوصلهی جمع کردن نداشتم. هنوز خیره بودم به یه گوشهی اتاق، غرق توی فکر اون شب، اون بوسهها، اون حرفها...
یه تقتق آروم به در خورد. قبل از اینکه چیزی بگم، در باز شد و جونگکوک اومد تو. همونطور با لباس خونه، موهاش کمی بههمریخته، ولی نگاهش هنوز همون بود.
"میتونم بیام؟"
لبخندم اومد. "الان که اومدی."
آروم درو بست و اومد نشست کنارم روی تخت.
"حالت خوبه؟"
سری تکون دادم. "آره، فقط هنوز توی اون حالوهوای سفرم."
لحظهای ساکت شد. بعد به دستم نگاه کرد، همونی که تو ماشین گرفته بود. گفت:
"اگه بخوای، میتونیم همهچی رو همونجا تموم کنیم. فقط یه خاطره باشه."
نگاهش کردم. قلبم یه لحظه لرزید، ولی بعد آروم گفتم:
"من نمیخوام فقط یه خاطره باشی."
اون لبخند زد. انگشتهاش رو آروم لای انگشتهام قفل کرد.
"پس نذاریم این حس فقط تو سفر بمونه."
لحظهای بعد، آروم خم شد و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند.
"میخوام بدونم واقعاً با منی… نه فقط چون یه شب نزدیک شدیم."
چشمهامو بستم. "من با توام، جونگکوک. با همهی چیزایی که ممکنه اشتباه باشه."
آروم آروم نزدیکتر شد. بوسهش اینبار پر از تردید نبود. پر از اطمینان بود، از اون بوسههایی که میدونی یه شروعه… نه فقط یه لحظه.
دستامو دور گردنش حلقه کردم. نفسهامون تو هم گره خورد. عشقبازیمون آرام، آهسته و عاشقانه بود. نه از روی هیجان، بلکه از روی احساس. لمسهامون پر از نیاز بود، ولی نه نیاز تن… نیاز دل.
وقتی تموم شد، کنارم دراز کشید. دستش روی موهام بود و چشماش به سقف.
"میدونی؟ اون تتو روی دستم... نوشته 'Stay'. چون همیشه از رفتن میترسیدم."
با انگشت روی پوست دستش کشیدم. "حالا که هستم، میخوای بمونم؟"
به سمتم برگشت، چشماش برق میزد.
"تا وقتی خودت بخوای."
وقتی به خونه رسیدیم، هوا هنوز روشن بود. مادرش کلید انداخت و درو باز کرد. هممون خسته بودیم ولی به روی خودمون نمیآوردیم. پدرش چمدونها رو گذاشت توی راهرو و گفت: "بعداً وسایلتون رو ببرید بالا، الان فقط بیاید یه چیزی بخوریم."
جونگکوک یه نگاه بهم انداخت. نگاهش مثل یه قول بود، یه وعدهی نگفته: "بعداً حرف میزنیم."
بعد از شام، هر کسی رفت سراغ خودش. پدر و مادرش توی اتاق خودشون بودن. منم چمدونم رو تا نیمه باز کرده بودم، ولی حوصلهی جمع کردن نداشتم. هنوز خیره بودم به یه گوشهی اتاق، غرق توی فکر اون شب، اون بوسهها، اون حرفها...
یه تقتق آروم به در خورد. قبل از اینکه چیزی بگم، در باز شد و جونگکوک اومد تو. همونطور با لباس خونه، موهاش کمی بههمریخته، ولی نگاهش هنوز همون بود.
"میتونم بیام؟"
لبخندم اومد. "الان که اومدی."
آروم درو بست و اومد نشست کنارم روی تخت.
"حالت خوبه؟"
سری تکون دادم. "آره، فقط هنوز توی اون حالوهوای سفرم."
لحظهای ساکت شد. بعد به دستم نگاه کرد، همونی که تو ماشین گرفته بود. گفت:
"اگه بخوای، میتونیم همهچی رو همونجا تموم کنیم. فقط یه خاطره باشه."
نگاهش کردم. قلبم یه لحظه لرزید، ولی بعد آروم گفتم:
"من نمیخوام فقط یه خاطره باشی."
اون لبخند زد. انگشتهاش رو آروم لای انگشتهام قفل کرد.
"پس نذاریم این حس فقط تو سفر بمونه."
لحظهای بعد، آروم خم شد و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند.
"میخوام بدونم واقعاً با منی… نه فقط چون یه شب نزدیک شدیم."
چشمهامو بستم. "من با توام، جونگکوک. با همهی چیزایی که ممکنه اشتباه باشه."
آروم آروم نزدیکتر شد. بوسهش اینبار پر از تردید نبود. پر از اطمینان بود، از اون بوسههایی که میدونی یه شروعه… نه فقط یه لحظه.
دستامو دور گردنش حلقه کردم. نفسهامون تو هم گره خورد. عشقبازیمون آرام، آهسته و عاشقانه بود. نه از روی هیجان، بلکه از روی احساس. لمسهامون پر از نیاز بود، ولی نه نیاز تن… نیاز دل.
وقتی تموم شد، کنارم دراز کشید. دستش روی موهام بود و چشماش به سقف.
"میدونی؟ اون تتو روی دستم... نوشته 'Stay'. چون همیشه از رفتن میترسیدم."
با انگشت روی پوست دستش کشیدم. "حالا که هستم، میخوای بمونم؟"
به سمتم برگشت، چشماش برق میزد.
"تا وقتی خودت بخوای."
- ۷.۸k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط