بسم الله الرحمن الرحیم

● خون سیاه ●
پارت دوم

(از این چپتر میریم رو زمان حال)
▼ چپتر اول:
اوایل بهاره..
درختا شکوفه دادن و هرروزی که میگذره همه جا سبزتر میشه..
البته اگه درختای گیلاس تو همین نزدیکی رو در نظر نگیریم، چون کلا صورتی شدن..
حقیقتا خیلی با این فصل جور نیستم..
هرچند بقیه خیلی دوسش دارن..
با این حال زیر یکی از درختای بلوط کنار روستا میشینم تا کتاب جدیدی که اریکا بهم داده رو بخونم..
عا آره.. یادتونه گفتم به یه دختر خیلی مدیونم؟ خب، اسمش اریکاس..
دروغ چرا.. خیلیم خوشگله ولی اگه بشناسیدش اصلا به چشم یه پرنسس بهش نگاه نمیکنید.
تو حادثه اون شب برادرش کشته شد..
متاسفانه.. شایدم خوشبختانه به اندازه من عصبانی نیست.. شاید بخاطر اینه که دختره..؟
اگه این حرفمو بشنوه کاملا از کوره درمیره، دوس نداره با بقیه دخترا مقایسه بشه..
وقتی داشتم میومدم اینجا دیدمش، داشت به تازه واردا تیراندازی آموزش میداد.. تیرانداز ماهریه، هیچکس مثل اون پیدا نمیشه..
لعنتی.. حواسم کلا پرت شد قرار بود کتابمو بخونم..
همینطور که در حال خوندن بودم یهو یه تیر درست بالای سرم به تنه درخت شلیک شد..
اصلا جا نخوردم.. یجورایی عادیه..
یه نفر از دور، بدو بدو میاد سمتم..

+ خدای من، حالت خوبه؟
- من خوبم.. کار کی بود؟
+ چی؟
- تیرو میگم..
+ عا.. مــ..من بودم.. شرمنده.. هنوز بلد نیستم با کمون کار کنم..

به طور غیرارادی یه لبخند کوچیک میاد رو لبم

- مهم نیس.. طول میکشه تا یاد بگیری..

سرشو تکون میده و برمیگرده که بره

- وایستا..

برمیگرده و نگاهم میکنه

- اریکا هنوز اونجاس..
+ اره.. فکر کردم دیدیش..
- اره.. میشه این کتابو بهش بدی؟

کتابو ازم میگیره و میره..
مسخره‌اس.. کتابی که بهم داده اصلا اونی نیس که برام تعریف کرده بود..
در هر صورت وقت کافی هم برای خوندنش نداشتم..
امروز روز مسابقه‌اس.. و نمیخوام هیچ مبارزه‌ای رو از دست بدم..
از جام بلند میشم و میرم سمت میدون مسابقه.. مثل همیشه زودتر از همه رسیدم..

- پسسس.. دوباره تنهام.. باشه..

کتم رو پرت میکنم روی صندلی کنار میز.. هوا اونقدری گرمه که میتونی با پیرهن هم عرق بریزی!
یکی از عادت هام اینه که تو روزای مسابقه، زودتر از بقیه برم تو میدون و با تارگتا تمرین کنم.. امیدوارم اینبار بهشون خسارت نزنم..!
همونطور که به مشت و لگد زدن ادامه میدم متوجه میشم یکی داره نگاهم میکنه.. برمیگردم و نگاش میکنم.. با لبخند نگاهم میکنه..
- عجب.. فکر کردم هنوز کار داری..
+ کتابو نخوندی..
- آره..
+ چرا؟ فکر کردم برات جالب باشه..
- خودت میدونی داستانای خیالیو دوست ندارم..
+ فقط فکر کردم بد نیست امروز یکم از دنیای واقعی دور باشی..
- چی میخوای بگی..
+ خودت میدونی.. همه میدونن.. امشب سالگردشونه.. کنارت در امنیت بودن تو حالتی که امروز داری، یکم سخته..
- من عصبانی نیستم، اریکا..
+ هستی.. قبول کن گاهی از کوره در میری..
- ببینم، تو انتظار داری خوشحال باشم؟

مثل همیشه خونسرد حرف میزنه، گاهی واقعا رو اعصابه.. با این حال هیچوقت نمیتونم صدامو بالا ببرم.. نمیدونم چرا اما انگار رو اطرافیانش مستقیما تاثیر میذاره..

+ نه، من فقط میگم یکم ذهنتو آزاد کن.. لازم نیست بهش فکر کنی..
- اگه دوباره اتفاق بیفته.. دوس دارم آماده باشم..
+ برای انتقام؟.. اونا دیگه نمیان اینجا.. هیچکس نمیاد.. خودت بهتر میدونی که.._

حرفشو کامل میکنم

- که کسی به ما کار نداره چون ما با همه در صلحیم.. هرچند من قبول ندارم..
+ مثل همیشه.. ویکتور، ویکتوره.. لجوج، سمج و عصبی..

لبخند میزنه، فقط میخوام درموردش غر بزنم..

- خدایا..

بلند میشه که بره.. اما دقیقا جلوی در وامیسته و آخرین جملش رو تکمیل میکنه..

+ و مهربون..

اون میره اما کلماتش تو ذهنم میمونه.. من مهربون نیستم، نمیخوام باشم.. روی میز رو نگاه میکنم.. کتابو همونجا گذاشته..

- حالا کی لجبازه..؟

باشه، یه شانس دیگه به کتاب مزخرفش میدم..
بعد از یه مدت بقیه هم از راه میرسن و مسابقه شروع میشه..
مبارزهامون با رقیب هاشون درگیر میشن و فرد قوی‌تر مشخص میشه..
از اونجایی که هنوز جوونم نمیتونم مبارز رسمی باشم..
اریکا هم جزو مبارزاس..
با این حال میتونم فقط تو مسابقه های سالانه شرکت داشته باشم، به عنوان رقیب..
بعد از چند تا مبارزه نوبت من میشه، اینجا جاییه که مهارتا سنجیده میشه.. جایی که نشون میدی اونقدر قوی و ماهر هستی که بتونی به مبارزا بپیوندی؟
و با اینکه من هربار برنده میشم اونا اصرار دارن که هنوز جای کار دارم آزاردهنده‌اس..
هرسال مبارزای قوی‌تری جلوم میزارن به این امید که کم بیارم و کوتاه بیام..
و هیچوقت جواب نمیده..
راند اول شروع میشه، میرم جلو و همین که رقیبمو میبینم سرجام وامیستم.. لعنتی..


از پارت بعد قراره جالب بشه.. D:
سبک نوشتار و داستان چطوره؟ D:
دیدگاه ها (۳۱)

من قوى باشم؟ من با حال بد مهمونى رفتم رقصيدم، شوخى كردم خندي...

‏🐿‏[۰۰:۲۳ به وقت کره]•استیکر•امروز یه کارمند ازم پرسید که آی...

پنج درس از کسایی که اسمشون لرزه به تن دنیا مینداخت!۱- چنگیز ...

حقیقتا این یکی چپتر مثل چی رمز و راز داشت و برگ ریزون بوداس ...

دوستان‌ خواهشا‌ اگه میخواید به کسی که تریس یا هر کار دیگه‌ای...

بچه ها من نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت چون دقیقا فردا که خل...

وقتی که ازشون میخوایم بند کفشمونو ببندن

"تو یه روز آفتابی به این فکر میکنی که اگه خودت رو توی گذشته ...

سلام قشنگااابهتون گفتم چپتر جدیدو میزارم ولی میخواستم یچیزی ...

پارت جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط