{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیای من

#مافیای_من
پارت 28

ویوو میرا:
فلش بک به صبح توی کافه:

تا اومدم حرف بزنم ا/ت از جاش بلند شد و رفت مونده بودم چیکار کنم
نمیتونستم مثل احمق ها همونجا بشینم که پس تصمیم گرفتم برم خونه از جام بلند شدم لباس هام رو جمع کردم و از کافه زدم بیرون سرم توی گوشیم بود نمی‌دونستم قرارها وی بشه یکم دلشوره داشتم اما اوکی بود همین طوری داشتم میرفتم که احساس کردم یک نفر داره تعقیبم می‌کنه گوشیم رو گذاشتم توی کیفم و تند تر راه رفتم اما صدای قدم های محکم کسی رو پشت سرم می‌شنیدم بخاطری که گمم کنه راهم رو کج کردم و رفتم داخل یک کوچه اما اینو نمی‌دونستم که قرارها به یک دیوار بر بخورم وقتی دیوار رو دیدم خواستم برگردم اما یهو یک نفر جلوی دهنم رو گرفت و بیهوش شدم
وقتی بهوش اومدم توی یک اتاق بودم که توش کلی خاک بود سه تا مرد درشت هیکل هم نشسته بودن جلوم و داشتم سیگار میکشیدن
تا اونا رو دیدم حل شدم و دادو بیداد کردن
یهو یکیشون اومد و یکی زد تو گوشم صدام خفه شد اما اشک هام همینجوری می‌ریخت .

+خفه شو دختره ی هرزه
میرا(با صدای لرزان و بغض):چرا...منو...آوردین اینجا؟؟
_یکم دیگه میفهمی

+خب رئیس این دختره بهوش اومد نمی‌خوای زنگ بزنی به دوست پسرش بیاد نجاتش بده

میرا:دوست پسرم؟؟

_نگران نباش جئون تورو خیلی دوست داره سریع میاد نجاتت میده(پوزخند

+رئیس مطمعنم مدارک رو گیر بیاریم(می‌خنده)


از حرفاتون فهمیدم که اونا فکر کردن من دوست دختر جونگکوکم اشک هام بند نیومد و صدام در نمیومد نمی‌دونم چند شده بود،چرا فکر کردن که من دوست دختر جونگکوکم ؟؟
من اصلا برای جونگکوک مهم نیستم پس اون نمیاد دنبالم یعنی...من ...قرارها اینجوری بمیرم؟؟؟

تو افکارم غرق بودم که فهمیدم اونا با جونگکوک تماس گرفتم
اومدن دهنمو بستن تا دادو بیداد نکنم وقتی جونگکوک جواب داد و با اون صدای خشمش حرف زد فکر کردم کار داره و الان قطع می‌کنه اما فهمیدم داشت دنبال من میگشت یک نور امید توی دلم روشن شد .

جونگکوک:(دل صدای بلند و پر از خشم)بله

_اووووو داداش آروم باش...

جونگکوک:تو دیگه کدوم خری هستی؟؟

_اروم باش چیزی که دنبالشی پیش ماست ...بیا صداشو گوش کن


دهنم رو باز کردن آنقدر زور زدم تا یکم صدا ازم در اومد «جونگکوک...لطفا کمکم کن»و دوباره دهنم رو بستن
با جمله بعدیه جونگکوک خوشکام زد

جونگکوک:ببین اگه یک تار مو از سر اون دختر کم بشه من می‌دونم و تو‌...
دوباره دهنم رو باز کردن و یک دستمال سفید جلوی دهنم گرفتن و دوباره بیهوش شدم...

وقتی بهوش اومدم دوباره اونا جلوم نشسته بودن

اونا تحدیدم کردن و گفتم یا مدارک رو میدید یا میکشیکت
همون لحظه صدای اصلحه از بیرون اومد شروع کردم به گریه کردم اما دوباره یکیشون اومد و شروع کرد به زدن من...داشت از این خون میومد با صدایی که حتی خودمم بزور می‌شنیدم  زمزمه کردم

میرا:به...به خدا من چیزی از اون مدارک نمی‌دونم... ولم کنید!

_زیاد زر نزن دختر جون!رئیس محترمت تا چند دقیقه دیگه با مدارک میرسه...اون وقت میفهمی کی باید التماس کنه!

همون لحظه در از جاش در اومد نگاه که کردم دیدم جونگکوکه از خوشحالی بازم گریم گرفت.

میرا :جونگکوکن نجاتم بده(با گریه)

همون لحظه یک نفر یک چاقو رو گرفت زیر گلوم

+اگه یک قدم بیای جلو می‌کشمش

فقط میخواستم به جونگکوک اعتماد کنم اما دوباره صدام در اومد

میرا(با صدای لرزان و زمزمه):جونگکوک لطفاً

+خفه شوووووووووو

هبچ کاری بجز اشک ریختن نداشتم که بکنم
دهنم و چشمام رو بستم همون لحظه صدای اصلحه رو شنیدم یک لحظه قلبم وایستاد چشمام و باز کردم و دیدم که دیگه اون چاقو جلوی گلوم نیست جونگکوک به دوتا از اون مرد ها شلیک کرده بود و گشته بودشون داشت میومد سمت من چشمام رو بستم ،حس آزادی داشتم تا اینکه جونگکوک افتاد زمین اون مرده رئیس اصلیشون اون هنوز زنده بود از سر جونگکوک خون میومد صورتش در از خون بود
مرده اصلحه رو گذاشت روی سر جونگکوک.

_خب آقای جئون ...مدارک کو؟؟...مگه نگفتم اونا رو بیار و دختره رو سالم تحویل بگیر پس چرا مدارک رو نیاوردی؟؟؟

جونگکوک هیچی نمی گفت و فقط به من نگاه میکرد
چشم هاشو بستم و سرم رو بردم پایین همون لحظه صدای شلیک رو شنیدم...

(پایان فلش بک)

ویوو میرا:

قلبم وایستاد ...نخواستم چشمام رو باز کنم و بدن بی جون جونگکوک رو ببینم منتظر بودم که صدای تیر دوم رو ببندم و با زندگیم خداحافظی کنم اما هیچ کسی حرفی نمی‌زند اتاق رو سکوتی سنگین گرفته بود تا وقتی که صدای آرم جونگکوک رو شنیدم

جونگکوک(نفس نفس/با صدای آروم):تو اینجا چیکار می‌کنی

نفسم تو سینه ام حبس شد سریع سرم رو آوردم بالا ،جیمین و ا/ت جای چهار چوب در وایستاده بودن و اصلحه دست ا/ت بود اون مردی هم که منو دزدیده بود با بدن بی جون افتاده بود روی زمین...


پایان پارت ۲۸
دیدگاه ها (۰)

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 4 | راز مرد عنکبوتیاز اون شب چند روز گذشته بود.نیویو...

Destiny part 21

مافیای من

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴¹ویو: جونگ‌کوکدو روز بود که نخواب...

سرنوشت(ویو رایا)نمی‌دونستم چند ساعت گذشته.دیگه حتی توان گریه...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

لبخند قاتلپارت³⁹ویو سلیناز لحظه‌ای که از صحنه قتل برگشته بود...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1. وقتی پریودی و.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط