{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روی صندلی نشسته بودی و لقمه‌ای نصفه توی دستت مانده بود. ت

روی صندلی نشسته بودی و لقمه‌ای نصفه توی دستت مانده بود. تهیونگ لیوان قهوه‌اش را روی میز گذاشت، بی‌آنکه احساس خاصی در صورتش باشد. نگاهش مستقیم به تو دوخته شد.

تهیونگ (با صدایی سرد و آمرانه): «بلند شو.»

نگاهش جدی بود. به سختی نفس کشیدی و آرام از جا بلند شدی. دستت ناخودآگاه روی شکمت نشست.

تهیونگ: «بذار ببینم.»

لحظه‌ای مکث کردی، کمی عقب ایستادی اما تهیونگ نزدیک‌تر آمد. نگاهش بی‌رحمانه دقیق بود، روی برآمدگی شکمت ماند، مثل کسی که چیزی را ارزیابی می‌کند نه کسی که نگران باشد.

تهیونگ (با لحنی کوتاه): «خوبه... رشدش طبیعی به نظر میاد.»

بعد بی‌هیچ توضیح دیگری سر جایش نشست و دوباره به صبحانه‌اش ادامه داد، انگار تو فقط بخشی از گزارشی بودی که باید هر روز بررسی شود.

وقتی دوباره روی صندلی نشستی و خواستی لقمه‌ات را برداری، ناگهان بینی‌ات پر شد از بویی تند. نمی‌دانستی بوی چی است؛ نه بوی نان، نه قهوه، نه چیزی که بشود دقیق تشخیصش داد. فقط بویی عجیب که ناگهان حالت را بهم زد. معده‌ات فشرده شد، لب‌هایت خشک شدند.

ابروهایت در هم رفت و بی‌اختیار دستت روی شکمت نشست.

تو (زیر لب، آرام): «این... این بو... نمی‌دونم چرا...»

سعی کردی بیشتر چیزی نگی، اما رنگت پریده بود.

تهیونگ فوراً متوجه شد. نگاهش دیگر آن سردی همیشگی را نداشت، بلکه کمی سایه‌ی نگرانی در آن افتاد. قاشقش را روی میز گذاشت و نیم‌خیز شد.

تهیونگ (با صدایی کمی جدی‌تر اما نه سرد): «چی شد؟ حالت بده؟»

تو لب‌هایت را جمع کردی، نمی‌خواستی ضعیف به نظر برسی.
تو (آرام): «یه بوی عجیبه... نمی‌دونم از کجاست. فقط... حالمو بهم زد.»

تهیونگ لحظه‌ای سکوت کرد، بعد بدون معطلی به خدمتکار اشاره کرد.
تهیونگ (محکم): «همه‌ی غذاها رو ببرید. الان.»

خدمتکار با عجله ظرف‌ها را جمع کرد. اتاق در سکوت ماند. تهیونگ هنوز نگاهش به تو بود، سنگین اما نه از جنس سردی—بیشتر انگار می‌خواست مطمئن شود خطری تهدیدت نمی‌کند.

تهیونگ (کمی نرم‌تر از همیشه): «باید بیشتر مراقب باشی. از این به بعد هر بویی، هر چیزی اذیتت کرد... بگو. حتی اگه ساده باشه.»

تو سرت را پایین انداختی، انگشت‌هایت را به هم گره زدی و زیر لب فقط گفتی:
تو: «باشه...»
دیدگاه ها (۰)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁶﴿ویو تهیونگ﴾همه‌چیز در یک لحظه متوقف ش...

صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.چشم...

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

Part 3

dark life = 30

جنگل نفرین شده پارت ۱

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط