جادوی سیاه
جادوی سیاه
پارت هفده
مسابقه کوییدیچ اسلیترین و گریفندور
اون روز مسابقه ی کوییدیچ بین اسلیترین و گریفندور بود اون مسابقه واقعا وحشیانه شده بود و همه سعی میکردن بهم اسیب بزنن ولی آخرش گریفندور برد و بچه های جوگیر گریفندوری تا نصفه شب داشتن جشن میگرفتن تا اینکه پروفسور مک گوناگال دعواشون کرد.
چند ساعتی بود که دلشوره ی عجیب و بی دلیلی داشتم
تازه داشت خوابم میگرفت که یهو پروفسور اسنیپ با عجله و تعداد زیادی از دانش اموزان کوچیک و ترسیده که دور و برش را گرفته بودند وارد خوابگاه شد و گفت:همه همین الان برین توی سالن غذا خوری سریع.
همه متعجب بودیم و همهمه ایی کل خوابگاه رو برداشت.
پروفسور اسنیپ:ساکت. همتون ساکت باشین و برین به سالن الان .
هممون رفتیم توی سالن غذا خوری و دیدیم که همه ی بچه های هاگوارتز توی سالن هستن. گریفندوری ها ریونکلایی ها هافلپافی ها و ما اسلیترینی ها سال اولی ها و سال اخری ها همه توی سالن بودیم و هیچکس خبر نداشت چی شده.
به سمت هری و رون و هرماینی رفتم فرصت خوبی بود به هر حال باید بهشون نزدیک میشدم تا بتونم خال خال یا همون پیترو بگیرم.
گفتم:چطورین؟شما میدونین چه خبر شده؟
رون:آره میدونیم عجیبه که تو نمیدونی البته مشخصه که میدونی فقط داری نقش بازی میکنی نه؟
از اولش نفهمیدم چرا تو رو توی این مدرسه راه دادن.
هرماینی با لحن سرزنش آمیزی گفت:رون! تو به حرفاش توجه نکن هیلی.
رون رو نادیده گرفتم و پرسیدم: چیشده؟
رون با دلخوری گفت:هیچی پدرت با چاقو اومده بود توی خوابگاه ما و با چاقو بالای سر من وایستاده بود.
هیلی:چی؟چی داری میگی تو این غیر ممکنه
من مطمئنم تو توهم زدی
رون:توهم نزدم. اگه توهم بود پروفسور دامبلدور دستور نمیداد که همه ی دانش آموز ها بیان توی سالن اجتماعات.
میخواستم با رون بحث رو ادامه بدم ولی یه صدایی شنیدم صدای اون ریدل احمق بود که با لحنی مسخره گفت هوی بلک !بلک! پدرت انگار زده به سرش (خنده )
مالفوی با پوزخند ادامه داد اره حتی سال اولیا هم اینقدر احمق نیستن که بیان تو هاگوارتز
با خنده گفتم ریدل به نظرم تو که پدرت خود ولدمورته باید دهنتو ببندی (رو به مالفوی کردم و با پوزخندی تحقیر امیز سر تا پاشو نگاه کردم و گفتم)و تو مالفوی پدرت مرگخوار خوبی بود نه ؟
هر دو لبخندشون محو شد مالفوی جلو اومد و انگشت اتهامشو به سمت من گرفت و گفت :مواظب دهنت باش بلک کثیف
این رو شنیدم کلا از کنترل خارج شدم یه مشت محکم بهش زدم که خودم تعجب کردم
مالفوی چشماش پر اشک شد از درد و دماغش خونی بود ریدل چشماش گشاد شده بود ریدل که اومد سمتم خواستم یکی دیگه بزنم هری منو عقب کشید و گفت اروم باش !(خواستم دوباره برم بزنمش)
همون لحظه اسنیپ وارد شد و گفت دوشیزه بلک کافیه !
اسنیپ که دید هری کافی نیست خودش بازومو گرفت و عقب کشید و به ریدل و مالفوی گفت ریدل ،مالفوی ...برید درمانگاه.... با یکی از ارشد ها برین (منو چرخوند و گفت )تو با من میای دوشیزه بلک !
و بعد در حالی که منو میکشید به سمت دفترش از بقیه دور کرد
تو راه دامبلدور اسنیپ رو دید و گفت اوه سوروس میتونم بپرسم دوشیزه بلک رو کجا میبرین؟ اسلیترین و گریفندور بود اون مسابقه واقعا وحشیانه شده بود و همه سعی میکردن بهم اسیب بزنن ولی آخرش گریفندور برد و بچه های جوگیر گریفندوری تا نصفه شب داشتن جشن میگرفتن تا اینکه پروفسور مک گوناگال دعواشون کرد.
چند ساعتی بود که دلشوره ی عجیب و بی دلیلی داشتم
تازه داشت خوابم میگرفت که یهو پروفسور اسنیپ با عجله و تعداد زیادی از دانش اموزان کوچیک و ترسیده که دور و برش را گرفته بودند وارد خوابگاه شد و گفت:همه همین الان برین توی سالن غذا خوری سریع.
همه متعجب بودیم و همهمه ایی کل خوابگاه رو برداشت.
پروفسور اسنیپ:ساکت. همتون ساکت باشین و برین به سالن الان .
هممون رفتیم توی سالن غذا خوری و دیدیم که همه ی بچه های هاگوارتز توی سالن هستن. گریفندوری ها ریونکلایی ها هافلپافی ها و ما اسلیترینی ها سال اولی ها و سال اخری ها همه توی سالن بودیم و هیچکس خبر نداشت چی شده.
به سمت هری و رون و هرماینی رفتم فرصت خوبی بود به هر حال باید بهشون نزدیک میشدم تا بتونم خال خال یا همون پیترو بگیرم.
گفتم:چطورین؟شما میدونین چه خبر شده؟
رون:آره میدونیم عجیبه که تو نمیدونی البته مشخصه که میدونی فقط داری نقش بازی میکنی نه؟
از اولش نفهمیدم چرا تو رو توی این مدرسه راه دادن.
هرماینی با لحن سرزنش آمیزی گفت:رون! تو به حرفاش توجه نکن هیلی.
رون رو نادیده گرفتم و پرسیدم: چیشده؟
رون با دلخوری گفت:هیچی پدرت با چاقو اومده بود توی خوابگاه ما و با چاقو بالای سر من وایستاده بود.
پارت هفده
مسابقه کوییدیچ اسلیترین و گریفندور
اون روز مسابقه ی کوییدیچ بین اسلیترین و گریفندور بود اون مسابقه واقعا وحشیانه شده بود و همه سعی میکردن بهم اسیب بزنن ولی آخرش گریفندور برد و بچه های جوگیر گریفندوری تا نصفه شب داشتن جشن میگرفتن تا اینکه پروفسور مک گوناگال دعواشون کرد.
چند ساعتی بود که دلشوره ی عجیب و بی دلیلی داشتم
تازه داشت خوابم میگرفت که یهو پروفسور اسنیپ با عجله و تعداد زیادی از دانش اموزان کوچیک و ترسیده که دور و برش را گرفته بودند وارد خوابگاه شد و گفت:همه همین الان برین توی سالن غذا خوری سریع.
همه متعجب بودیم و همهمه ایی کل خوابگاه رو برداشت.
پروفسور اسنیپ:ساکت. همتون ساکت باشین و برین به سالن الان .
هممون رفتیم توی سالن غذا خوری و دیدیم که همه ی بچه های هاگوارتز توی سالن هستن. گریفندوری ها ریونکلایی ها هافلپافی ها و ما اسلیترینی ها سال اولی ها و سال اخری ها همه توی سالن بودیم و هیچکس خبر نداشت چی شده.
به سمت هری و رون و هرماینی رفتم فرصت خوبی بود به هر حال باید بهشون نزدیک میشدم تا بتونم خال خال یا همون پیترو بگیرم.
گفتم:چطورین؟شما میدونین چه خبر شده؟
رون:آره میدونیم عجیبه که تو نمیدونی البته مشخصه که میدونی فقط داری نقش بازی میکنی نه؟
از اولش نفهمیدم چرا تو رو توی این مدرسه راه دادن.
هرماینی با لحن سرزنش آمیزی گفت:رون! تو به حرفاش توجه نکن هیلی.
رون رو نادیده گرفتم و پرسیدم: چیشده؟
رون با دلخوری گفت:هیچی پدرت با چاقو اومده بود توی خوابگاه ما و با چاقو بالای سر من وایستاده بود.
هیلی:چی؟چی داری میگی تو این غیر ممکنه
من مطمئنم تو توهم زدی
رون:توهم نزدم. اگه توهم بود پروفسور دامبلدور دستور نمیداد که همه ی دانش آموز ها بیان توی سالن اجتماعات.
میخواستم با رون بحث رو ادامه بدم ولی یه صدایی شنیدم صدای اون ریدل احمق بود که با لحنی مسخره گفت هوی بلک !بلک! پدرت انگار زده به سرش (خنده )
مالفوی با پوزخند ادامه داد اره حتی سال اولیا هم اینقدر احمق نیستن که بیان تو هاگوارتز
با خنده گفتم ریدل به نظرم تو که پدرت خود ولدمورته باید دهنتو ببندی (رو به مالفوی کردم و با پوزخندی تحقیر امیز سر تا پاشو نگاه کردم و گفتم)و تو مالفوی پدرت مرگخوار خوبی بود نه ؟
هر دو لبخندشون محو شد مالفوی جلو اومد و انگشت اتهامشو به سمت من گرفت و گفت :مواظب دهنت باش بلک کثیف
این رو شنیدم کلا از کنترل خارج شدم یه مشت محکم بهش زدم که خودم تعجب کردم
مالفوی چشماش پر اشک شد از درد و دماغش خونی بود ریدل چشماش گشاد شده بود ریدل که اومد سمتم خواستم یکی دیگه بزنم هری منو عقب کشید و گفت اروم باش !(خواستم دوباره برم بزنمش)
همون لحظه اسنیپ وارد شد و گفت دوشیزه بلک کافیه !
اسنیپ که دید هری کافی نیست خودش بازومو گرفت و عقب کشید و به ریدل و مالفوی گفت ریدل ،مالفوی ...برید درمانگاه.... با یکی از ارشد ها برین (منو چرخوند و گفت )تو با من میای دوشیزه بلک !
و بعد در حالی که منو میکشید به سمت دفترش از بقیه دور کرد
تو راه دامبلدور اسنیپ رو دید و گفت اوه سوروس میتونم بپرسم دوشیزه بلک رو کجا میبرین؟ اسلیترین و گریفندور بود اون مسابقه واقعا وحشیانه شده بود و همه سعی میکردن بهم اسیب بزنن ولی آخرش گریفندور برد و بچه های جوگیر گریفندوری تا نصفه شب داشتن جشن میگرفتن تا اینکه پروفسور مک گوناگال دعواشون کرد.
چند ساعتی بود که دلشوره ی عجیب و بی دلیلی داشتم
تازه داشت خوابم میگرفت که یهو پروفسور اسنیپ با عجله و تعداد زیادی از دانش اموزان کوچیک و ترسیده که دور و برش را گرفته بودند وارد خوابگاه شد و گفت:همه همین الان برین توی سالن غذا خوری سریع.
همه متعجب بودیم و همهمه ایی کل خوابگاه رو برداشت.
پروفسور اسنیپ:ساکت. همتون ساکت باشین و برین به سالن الان .
هممون رفتیم توی سالن غذا خوری و دیدیم که همه ی بچه های هاگوارتز توی سالن هستن. گریفندوری ها ریونکلایی ها هافلپافی ها و ما اسلیترینی ها سال اولی ها و سال اخری ها همه توی سالن بودیم و هیچکس خبر نداشت چی شده.
به سمت هری و رون و هرماینی رفتم فرصت خوبی بود به هر حال باید بهشون نزدیک میشدم تا بتونم خال خال یا همون پیترو بگیرم.
گفتم:چطورین؟شما میدونین چه خبر شده؟
رون:آره میدونیم عجیبه که تو نمیدونی البته مشخصه که میدونی فقط داری نقش بازی میکنی نه؟
از اولش نفهمیدم چرا تو رو توی این مدرسه راه دادن.
هرماینی با لحن سرزنش آمیزی گفت:رون! تو به حرفاش توجه نکن هیلی.
رون رو نادیده گرفتم و پرسیدم: چیشده؟
رون با دلخوری گفت:هیچی پدرت با چاقو اومده بود توی خوابگاه ما و با چاقو بالای سر من وایستاده بود.
- ۴.۵k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط