روسری فهمیده دارد صبر من سر می رود

روسری فهمیده دارد صبر من سر می رود
نم نم و بــا نــاز هی دارد عقب تر می رود

دست نامریی ِ باد و دسته های تار مو
وای این نامرد با آنها چه بد ور می رود

می زنی لبخند و بیش از پیش خوشگل می شوی
اختیــــار ایـن دلــم از دست مــن در مـی رود

واژه های شعر من کم کم سبک تر می شوند
این غــزل دارد بـه سمت سبک دیگـــر می رود

پــا شدی…. انــگار بــر پــا شد قیامت در دلم
رفتی و گفتم ببین ملعون چه محشر می رود

ابـروانت مـی شود یــادآور ” هشتاد و هشت”
چشم هایت باز سمت ” فتنه ” و شر می رود

گــر تــو را ای فتنـه ، شیـخ شهر ننمایـد مهار
مثل ایمــــان مــن ، امنیت ز کشـــور می رود

اهــل نفــرین نیستم امـــا خدا لعنت کنــد
آنکه را یک روز همراهت به محضر می رود… 🌴
شعروشراب
دیدگاه ها (۳)

•~•~• پیوند اجباری : قسمت اول •~•~•صبح بود ، بارون خیابون ها...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

پارت: 6 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی خفگی می‌داد. بوی چوب نم‌کش...

شیسه ترسیده بود. شاید چهره سرد و بی خیالی به خودش می‌گرفت ام...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

🖤🇱🇧🇮🇷 دو سال پیش در چنین روزی، حسن نصرالله به همراه چندین فر...

بالاتر از اتمسفر

ومپایر جذاب من. پارت ۴

مافیای من

وقتی طراح لباسشی و اون عاشقته... ℙ𝕒𝕣𝕥۲نشستم جلو ماشین شروع ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط