پارت پنجم: تلهیِ سادیسمی
پارت پنجم: تلهیِ سادیسمی
داشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه میداشتم و با هم از حیاطِ اصلی رد میشدیم. هوا داشت کمکم رو به تاریکی میرفت و بادِ سردی لایِ درختها میپیچید. انگار دنیا بهم هشدار میداد که این راه، راهِ درستی نیست.
میا: «عزیزم، مطمئنی راه رو درست اومدیم؟ ما خیلی از ساختمونِ اصلی دور شدیم. اینجا خیلی خلوته، فکر نمیکنی مامانت برگشته باشه پیشِ درِ ورودی؟»
دختر کوچولو (با صدایی که یهو یه کم تغییر کرد، دیگه اون صدایِ لرزونِ قبل نبود): «نه… مامانم گفته بود اینجا منتظرم بمونه. یه جایِ دنج و آروم. تو که نمیخوای منو تنها بذاری، مگه نه؟»
حسِ بدی تو دلم نشست. چرا لحنش انقدر عوض شد؟ ضربانِ قلبم رفت رو هزار. راهروهایِ ساختمانِ قدیمیِ دانشگاه، که معمولاً متروکه بودن، جلویِ رومون سبز شد. بویِ نم و کهنگی میاومد. دستم رو محکمتر گرفت.
میا: «ببین، من واقعاً دیگه نمیتونم جلوتر بیام. اینجا جایِ بدیه. بیا برگردیم. اگه واقعاً مامانت اینجاست، خودت برو من همینجا وایمیستم.»دختر کوچولو: «نترس میا… فقط چند قدمِ دیگه. اون منتظره… دقیقاً مثلِ خودت که همیشه منتظرِ یه نفر بودی که بیاد و نجاتت بده.»
این حرفش مثلِ پتک خورد تو سرم. چطور میدونست؟ قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، به یه اتاقِ تاریک رسیدیم. دختربچه دستم رو رها کرد و سریع دوید سمتِ تاریکی.
میا: «صبر کن! کوچولو؟ کجا میری؟»
واردِ اتاق شدم. تاریک بود، فقط نورِ ضعیفِ ماه از پنجره میافتاد رویِ زمین. خواستم برگردم که صدایِ بسته شدنِ درِ سنگینِ چوبی، تمامِ وجودم رو لرزوند. قلبم داشت از سینه در میاومد.
لیان (از گوشهیِ تاریکِ اتاق، با یه خندهیِ آروم و ترسناک): «اومدی… میدونستم میای. تو همیشه دلسوز بودی، میا. همیشه فکر میکنی میتونی قهرمانِ قصههایِ بقیه باشی.»
نفسم بند اومد. لیان اونجا بود، رویِ یه صندلیِ فلزی نشسته بود و با یه فندک بازی میکرد. نورِ کوچیکِ فندک، صورتِ بیرحمش رو روشن میکرد.
میا: «تو… تو چطور… اون بچه… تو از اون استفاده کردی؟»
لیان (با لبخندِ کج): «استفاده؟ نه عزیزم، من فقط یه فرصتِ کوچیک بهش دادم. اون دنبالِ مامانش بود، منم بهش گفتم اگه تو رو تا اینجا بکشونه، کمکش میکنم. معاملهیِ سادهای بود، مگه نه؟»
میا: «تو یه مریضی! لیان، این کارا تهش چی داره؟ منو اینجا گیر انداختی که چی بشه؟ میخوای بازم عذابم بدی؟»
لیان: «عذاب؟ نه، دارم بهت یاد میدم که دنیا چطوری میچرخه. تو فکر کردی با فرار کردن از کلاس میتونی از دستِ من خلاص بشی؟ تو فکر کردی میتونی به برادرهات پناه ببری؟ میا، تو برایِ من ساخته شدی. این بازی فقط تازه شروع شده.»
میا: «بسه! بسه! من دیگه اون دختری نیستم که میتونی بازیچهاش کنی. برادرهام میفهمن… اونا میان دنبالم!»
لیان (با خندهای عصبی بلند شد و قدمزنان اومد سمتم): «برادرهات؟ اونا انقدر سرشون گرمِ خودشون و غرورِ پوچشونه که حتی نفهمیدن تو کجایی. اونا حتی شک هم نمیکنن که تو نیستی. تو فقط برایِ اونا یه سایهای، یه چیزی که باید مراقبش باشن، اما هیچوقت واقعاً نمیبیننت.»
اشکهام سرازیر شد. حرفش حقیقت داشت و این دردناکترین بخشِ ماجرا بود. دستش رو دراز کرد و چونهام رو گرفت، محکم و با درد.
لیان: «ببین… اینجا فقط منم و تو. هیچکس صدایِ جیغِ تو رو نمیشنوه. چطوره دوباره یاد بگیری چطور باید اطاعت کنی؟»
[پایان پارت پنجم]
داشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه میداشتم و با هم از حیاطِ اصلی رد میشدیم. هوا داشت کمکم رو به تاریکی میرفت و بادِ سردی لایِ درختها میپیچید. انگار دنیا بهم هشدار میداد که این راه، راهِ درستی نیست.
میا: «عزیزم، مطمئنی راه رو درست اومدیم؟ ما خیلی از ساختمونِ اصلی دور شدیم. اینجا خیلی خلوته، فکر نمیکنی مامانت برگشته باشه پیشِ درِ ورودی؟»
دختر کوچولو (با صدایی که یهو یه کم تغییر کرد، دیگه اون صدایِ لرزونِ قبل نبود): «نه… مامانم گفته بود اینجا منتظرم بمونه. یه جایِ دنج و آروم. تو که نمیخوای منو تنها بذاری، مگه نه؟»
حسِ بدی تو دلم نشست. چرا لحنش انقدر عوض شد؟ ضربانِ قلبم رفت رو هزار. راهروهایِ ساختمانِ قدیمیِ دانشگاه، که معمولاً متروکه بودن، جلویِ رومون سبز شد. بویِ نم و کهنگی میاومد. دستم رو محکمتر گرفت.
میا: «ببین، من واقعاً دیگه نمیتونم جلوتر بیام. اینجا جایِ بدیه. بیا برگردیم. اگه واقعاً مامانت اینجاست، خودت برو من همینجا وایمیستم.»دختر کوچولو: «نترس میا… فقط چند قدمِ دیگه. اون منتظره… دقیقاً مثلِ خودت که همیشه منتظرِ یه نفر بودی که بیاد و نجاتت بده.»
این حرفش مثلِ پتک خورد تو سرم. چطور میدونست؟ قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، به یه اتاقِ تاریک رسیدیم. دختربچه دستم رو رها کرد و سریع دوید سمتِ تاریکی.
میا: «صبر کن! کوچولو؟ کجا میری؟»
واردِ اتاق شدم. تاریک بود، فقط نورِ ضعیفِ ماه از پنجره میافتاد رویِ زمین. خواستم برگردم که صدایِ بسته شدنِ درِ سنگینِ چوبی، تمامِ وجودم رو لرزوند. قلبم داشت از سینه در میاومد.
لیان (از گوشهیِ تاریکِ اتاق، با یه خندهیِ آروم و ترسناک): «اومدی… میدونستم میای. تو همیشه دلسوز بودی، میا. همیشه فکر میکنی میتونی قهرمانِ قصههایِ بقیه باشی.»
نفسم بند اومد. لیان اونجا بود، رویِ یه صندلیِ فلزی نشسته بود و با یه فندک بازی میکرد. نورِ کوچیکِ فندک، صورتِ بیرحمش رو روشن میکرد.
میا: «تو… تو چطور… اون بچه… تو از اون استفاده کردی؟»
لیان (با لبخندِ کج): «استفاده؟ نه عزیزم، من فقط یه فرصتِ کوچیک بهش دادم. اون دنبالِ مامانش بود، منم بهش گفتم اگه تو رو تا اینجا بکشونه، کمکش میکنم. معاملهیِ سادهای بود، مگه نه؟»
میا: «تو یه مریضی! لیان، این کارا تهش چی داره؟ منو اینجا گیر انداختی که چی بشه؟ میخوای بازم عذابم بدی؟»
لیان: «عذاب؟ نه، دارم بهت یاد میدم که دنیا چطوری میچرخه. تو فکر کردی با فرار کردن از کلاس میتونی از دستِ من خلاص بشی؟ تو فکر کردی میتونی به برادرهات پناه ببری؟ میا، تو برایِ من ساخته شدی. این بازی فقط تازه شروع شده.»
میا: «بسه! بسه! من دیگه اون دختری نیستم که میتونی بازیچهاش کنی. برادرهام میفهمن… اونا میان دنبالم!»
لیان (با خندهای عصبی بلند شد و قدمزنان اومد سمتم): «برادرهات؟ اونا انقدر سرشون گرمِ خودشون و غرورِ پوچشونه که حتی نفهمیدن تو کجایی. اونا حتی شک هم نمیکنن که تو نیستی. تو فقط برایِ اونا یه سایهای، یه چیزی که باید مراقبش باشن، اما هیچوقت واقعاً نمیبیننت.»
اشکهام سرازیر شد. حرفش حقیقت داشت و این دردناکترین بخشِ ماجرا بود. دستش رو دراز کرد و چونهام رو گرفت، محکم و با درد.
لیان: «ببین… اینجا فقط منم و تو. هیچکس صدایِ جیغِ تو رو نمیشنوه. چطوره دوباره یاد بگیری چطور باید اطاعت کنی؟»
[پایان پارت پنجم]
- ۱۷۵
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط