وقتی طراح لباسشی و اون عاشقته...
وقتی طراح لباسشی و اون عاشقته...
ℙ𝕒𝕣𝕥۲
نشستم جلو ماشین شروع کرد به حرکت کردن
«نیم ساعت بعد»
ا.ت: ای بابا کی میرسیم؟
تهی: پنج دقیقه وایسا نزدیکیم
ا.ت: اخه اینجا همش درخت
چند لحظه رسیدیم به رود خونه ای که اون طرفش پر درخت و گل
تهیونگ انگشتش اشاره اش رو سمت دریاچه برد
تهی: اونجا باید بریم اون طرف دریاچه .. پیاده شو
ا.ت: باوشه
پیاده شدم رفتیم سمته رودخونه
ا.ت: خب اقای پروفسور چجوری میخوایم از اینجا رد شیم؟
تهی: کفشات رو در بیار پاچه هات رو بزن بالا
ا.ت: پا برهنه بریم؟
تهی: مگه عیبی داره؟
ا.ت: نه
کفشم رو در اوردم پاچه هام رو دادم بالا
اونم همین کار رو کرد
باهم رفتیم داخل دریاچه کفشامون دستمون
آب رودخونه تا مچ پامون میرسید و خنکی باعث میشد هر چند ثانیه یه لرز ریز روی تنم بیفته.
ا.ت: وای... آبش چقدر خنکه
تهیونگ با خنده نگام کرد.
تهی: گفتم آروم بیا، نه اینکه مسابقه بدی.
ا.ت: تقصیر توئه که منو کشوندی اینجا.
تهی فقط لبخند زد. نور نارنجی غروب روی صورتش افتاده بود و موهای قهوهایش با نسیم تکون میخورد.
که وسط هایه راه داشتم میوفتادم که دستم رو تهیونگ گرفت.
تهی: حواست باشه نیوفتی دختر
ا.ت: مرسی
چند دقیقه بعد از رودخونه رد شدیم.
همین که از بین درختها گذشتیم، چشمام از تعجب گرد شد.
مقابلمون یه دشت بزرگ پر از گلهای وحشی بود؛ گلهای سفید، بنفش، زرد و صورتی که تا جایی که چشم کار میکرد ادامه داشتن.
نسیم آرومی بین گلها میپیچید و عطرشون همه جا رو پر کرده بود.
ا.ت: وای...
بیاختیار چند قدم جلو رفتم.
ا.ت: اینجا... واقعیه؟
تهیونگ آروم کنارم ایستاد.
تهی: هر وقت دلم شلوغ میشه، میام اینجا.
نگاهم از گلها جدا نمیشد.
ا.ت: هیچوقت همچین جایی ندیده بودم...
تهی: برای همین خواستم اولین بار با تو ببینمش.
برگشتم سمتش.
چند لحظه فقط سکوت بینمون بود.
صدای پرندهها و وزش باد همه جا رو پر کرده بود.
تهیونگ نفس عمیقی کشید، انگار داشت با خودش کلنجار میرفت.
تهی: ا.ت...
ا.ت: جانم؟
تهی: میترسم بعد از چیزی که میخوام بگم، دیگه مثل قبل باهام رفتار نکنی.
اخم ریزی کردم.
ا.ت: این حرفا چیه؟ بگو دیگه.
تهیونگ چند ثانیه به زمین خیره شد و بعد مستقیم توی چشمام نگاه کرد.
تهی: از همون روزی که اومدی لباسهامون رو طراحی کنی... هر روز بیشتر از قبل منتظر دیدنت بودم.
لبخندم کمکم محو شد.
تهیونگ دامه داد:
تهی: بهونه پیدا میکردم بیام سراغت، پیام بدم، ازت کمک بخوام... فقط چون دوست داشتم چند دقیقه بیشتر کنارت باشم.
قلبم تندتر میزد.
تهی: اون شبی که گفتم بیا ماه سرخ رو ببینیم... راستش فقط دلم میخواست اون منظره رو با تو شریک بشم.
چند قدم به من نزدیکتر شد.
تهی: ا.ت... من ازت خوشم اومده... ادامه دارد🍷✨
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرایط برا پارت بعد:
𝕜𝕠𝕞𝕖𝕟𝕥: 5
𝕃𝕚𝕜𝕖: 5
ℙ𝕒𝕣𝕥۲
نشستم جلو ماشین شروع کرد به حرکت کردن
«نیم ساعت بعد»
ا.ت: ای بابا کی میرسیم؟
تهی: پنج دقیقه وایسا نزدیکیم
ا.ت: اخه اینجا همش درخت
چند لحظه رسیدیم به رود خونه ای که اون طرفش پر درخت و گل
تهیونگ انگشتش اشاره اش رو سمت دریاچه برد
تهی: اونجا باید بریم اون طرف دریاچه .. پیاده شو
ا.ت: باوشه
پیاده شدم رفتیم سمته رودخونه
ا.ت: خب اقای پروفسور چجوری میخوایم از اینجا رد شیم؟
تهی: کفشات رو در بیار پاچه هات رو بزن بالا
ا.ت: پا برهنه بریم؟
تهی: مگه عیبی داره؟
ا.ت: نه
کفشم رو در اوردم پاچه هام رو دادم بالا
اونم همین کار رو کرد
باهم رفتیم داخل دریاچه کفشامون دستمون
آب رودخونه تا مچ پامون میرسید و خنکی باعث میشد هر چند ثانیه یه لرز ریز روی تنم بیفته.
ا.ت: وای... آبش چقدر خنکه
تهیونگ با خنده نگام کرد.
تهی: گفتم آروم بیا، نه اینکه مسابقه بدی.
ا.ت: تقصیر توئه که منو کشوندی اینجا.
تهی فقط لبخند زد. نور نارنجی غروب روی صورتش افتاده بود و موهای قهوهایش با نسیم تکون میخورد.
که وسط هایه راه داشتم میوفتادم که دستم رو تهیونگ گرفت.
تهی: حواست باشه نیوفتی دختر
ا.ت: مرسی
چند دقیقه بعد از رودخونه رد شدیم.
همین که از بین درختها گذشتیم، چشمام از تعجب گرد شد.
مقابلمون یه دشت بزرگ پر از گلهای وحشی بود؛ گلهای سفید، بنفش، زرد و صورتی که تا جایی که چشم کار میکرد ادامه داشتن.
نسیم آرومی بین گلها میپیچید و عطرشون همه جا رو پر کرده بود.
ا.ت: وای...
بیاختیار چند قدم جلو رفتم.
ا.ت: اینجا... واقعیه؟
تهیونگ آروم کنارم ایستاد.
تهی: هر وقت دلم شلوغ میشه، میام اینجا.
نگاهم از گلها جدا نمیشد.
ا.ت: هیچوقت همچین جایی ندیده بودم...
تهی: برای همین خواستم اولین بار با تو ببینمش.
برگشتم سمتش.
چند لحظه فقط سکوت بینمون بود.
صدای پرندهها و وزش باد همه جا رو پر کرده بود.
تهیونگ نفس عمیقی کشید، انگار داشت با خودش کلنجار میرفت.
تهی: ا.ت...
ا.ت: جانم؟
تهی: میترسم بعد از چیزی که میخوام بگم، دیگه مثل قبل باهام رفتار نکنی.
اخم ریزی کردم.
ا.ت: این حرفا چیه؟ بگو دیگه.
تهیونگ چند ثانیه به زمین خیره شد و بعد مستقیم توی چشمام نگاه کرد.
تهی: از همون روزی که اومدی لباسهامون رو طراحی کنی... هر روز بیشتر از قبل منتظر دیدنت بودم.
لبخندم کمکم محو شد.
تهیونگ دامه داد:
تهی: بهونه پیدا میکردم بیام سراغت، پیام بدم، ازت کمک بخوام... فقط چون دوست داشتم چند دقیقه بیشتر کنارت باشم.
قلبم تندتر میزد.
تهی: اون شبی که گفتم بیا ماه سرخ رو ببینیم... راستش فقط دلم میخواست اون منظره رو با تو شریک بشم.
چند قدم به من نزدیکتر شد.
تهی: ا.ت... من ازت خوشم اومده... ادامه دارد🍷✨
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرایط برا پارت بعد:
𝕜𝕠𝕞𝕖𝕟𝕥: 5
𝕃𝕚𝕜𝕖: 5
- ۳۵
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط