{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بالاتر از اتمسفر


هی بیا دیگه! اینجاست
یه پیچ دیگه رو هم میپیچم و با پدیدار شدن اون منطقه جلوی چشمم لرزش خفیفی از شک و تردید که ناشی از ترسم بود، توی شکمم احساس میکنم.
اون دستمو میگیره و بدون مکث به سمت شکاف کنار حصار که از قبل باز شده بود میکشم؛ شاید جای زخم هایی که حین رد شدن ازون شکاف کوچیک روی دست و بالم ردشون مونده بود الان دیگه از بین رفته باشن ولی اون حسی که میتونم به پا گذاشتن به اون قلمرو ی محدود مشبهش کنم، همیشه توی نیم وجبی ذهن محدود من جا خوش کرده.
شاید خاطره ی مبهمی باشه، ولی وجود پررنگ اون چیزی که ناخواسته توجهش رو به خودم جلب کردم غیر قابل انکار باشه؛ اونی که بلعکس خاطره، درواقع توی وجودم رخنه کرده.
گاهی اوقات شده سعی تو تغییر چیزی داشته باشی که ماهیتش از کنترلت خارجه؟ درسته پله ها ناهموار و نااستوار بودن ولی تلاش های نافرجاممون بالاخره ما رو به اخرین طبقه ساختمون اول رسوند.
دیگه نه اون کنجکاوی عمیقش بود نه اون ترسی که توی رگ هام با هر ضربان تو کل بدنم جریان پیدا میکرد و باعث میشد دست و پاهام سست بشن جوری که حس میکردم انگار استخوانای پاهام در حال اب شدنن، فقط تعجب معلق توی جو سنگین باقی مونده بود.
این طبقه با طبقه های قبلی یه تفاوت چشمگیر داشت..این طبقه خالی هیچ واحدی نداشت؟! همینطور که ذهنامون سعی داشت موقعیتو بسنجه یلحظه انگار قبلم توی دهنم نبض میزد و قبل از اینک-.. توهم مثل بابات نمک به حرومی از اولشم میدونستم ذاتت کثیف- هی می‌شنوی؟!
حا؟..این چی مiکsه..؟
اه باز شروع شد...؟!
از روی تختم بلند میشم و بعد برداشتن یه لا لباس با گوشیم که از قبل تو دستم بود از خونه میزنم بیرون. یلحظه یه فکری توی ذهنم روشن میشه..کجا دارم میرم؟؟ فقط نوک دماغمو گرفتم و به سوی ناکجا اباد ادامه دادم؛ همینطور که ادامه میدادم نگاهم طبق معمول دور از چهره ادما یا حتی اطرافم فقط روی زمین قفل شده بود..
خب کجا بودیم؟؟ اصلا از اولش واقعا از کجا بود که شروع شد..؟ اه فaک..یه خاطره ی نصفه نیمه دیگه...
چرا نمیری توی پارک یکم تاپ بازی کنی؟ فرصت خوبیه..
اه..دوباره همون صدا، همونی که ته ذهنم جوری حرف میزنه که انگار افسارم دستشه...
خیلی خب اوکی ایده ی بدی نی؟. برم یکم تاپ بازی..بهتره.
مثل همیشه جاذبه گرانشی زمین برام قوی تر از معمول بنظر می‌رسید، انگار زمین جوری منو به سمت خودش می‌کشه که میخواد ببلعم. در حالی که سرم سنگینی می‌کرد و انگار دنیای اطراف فارق سرگیجه ناشی از کم خونی، برام تار تر از همیشه بود، قدمای نامنظمی به سمت پارک برمیداشتم. همینطور که بیش از پیش به تاپ نزدیک میشدم و انگار کم‌کم این بار کمر شکن روی شونه هام با تسکین سبک میشد، ناگهان دستی روی شونه چپم برق از حفاظم پروند‌.
هی هزار بار صدات زدم! کجا سیر می‌کنی تو؟!
همین که بدون مکث چرخیدم و با یه چهره ی اشنا مواجه شدم سوزش خفیفی حلقمو ازار داد، کامل به سمتش برنگشتم اما نگاهی براندازگر بهش انداختم.
قبل ازینکه حتی بتونم احوال پرسی رو تموم کنم منو کشید یکناری که اتراق کرده بودن و بدون برنامه ریزی قبلی رفیقاش جمع رو پر کردن و به بحث قبلی ادامه دادن، انگار وجود من اونجا به شبهی که حس نمیشد مانند شده بود؛ نشسته بودم، ولی اون بار غیر قابل تحمل روی شونه هام، همونی که هیچوقت نتونستم ببینمش که مقدار یا عاملشو بفهمم..حالا دیگه بیش از پیش به شونه هام نه، به وجودیتم فشار می‌آورد، انگار شخصی علارغم اینکه از پشت بهم چسبیده، دستاشو روی شونه هام گذاشته و منو به سمت هسته و اعماق زمین می‌کشه. کم‌کم حتی صاف نگه داشتن کمرم هم برام سخت میشه، انگار به چوب کبریتی میمونم که داره زیر بار جو له میشه، تمایلم به محو شدن از روی این صفحه هستی رو نمیشه انکار کرد، پیچش پاهام به یکدیگر منو ترغیب می‌کنه که مچاله بشم و نمنمک کارنامه ماهیتم رو از دو عالم وجودیت منکر بشم. صداش و دید نامیزون دستش منو از افکار پس کله ام به این دنیا برمیگردونه. یه نخ بهم تعارف میکنه و تا نهایت مکث من صبوری می‌کنه؛ دوباره همون صدا که با افکارم بهم گوشزد می‌کنه، کنار گوشم نجوا می‌کنه.
فرصت خوبیه..نه؟ این همچیو بهتر می‌کنه...
چی؟! پس بخاطر همینه که میگن توی این کره خاکی هیچ عمل و عاملی بی قصد و غرض نیست؟؟
بالاخره لب به پاسخ باز میکنم و با جلو بردن کف دستم رد میکنم.
راستش...
متاسفانه مکثی که میکنم قابل توجه‌ست...
بدون فاصله کلمات و جملات به ذهنم هجوم میارن، بهانه های مختلف، بهانه های همیشگی..تنها کاری که ذهنم در انجامش فرضه. بدون معطلی دنبال جمله مطلوبی میگردم و ینفس کلمات رو ادا میکنم.

#p1
دیدگاه ها (۰)

بالاتر از اتمسفر

بالاتر از اتمسفر

عاقا بالاخره کون گشادیو گذاشتم کنار یدونه زارت ک- از شیپ عزی...

خب دوستان با معرفی شروع کنیم؟ رول/اوسی بنده دختری ۱۷ ساله بن...

پارت ۵۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط