قسمت دوم ۲
قسمت دوم ۲
آروم بهش گفتم:گلرو اینا کی پیداشون شد؟؟؟
-کارای مامانه دیگه زنگ زده دعوتشون کرده...
-شانس آوردیم اون دختره لوسشون نیومده هااا...
-آره بابا اون فعلا داره کلاس میذاره
-واسه چی؟؟؟
-از اون موقع که اومدن پدر مارو در آوردن
-چرا؟؟؟؟
همون لحظه مژگان گفت:گلبو جون نبودی داشتم از شیرین میگفتم...
گلرو اروم گفت:بیا داره میگه...
-چی شده مگه مژگان خانوم؟؟؟
-شیرینم دانشگاه قبول شده عزیزم...
-به بههههه به سلامتیییی...چه عجبب چشمتون روشن...!!!
گلرو سرش رو انداخته بود پایین و میخندید...
ادامه دادم:از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه حالا چی قبول شدن؟؟؟
مژگان پشت چشمی نازک کرد و گفت:زمین شناسی...
-به سلامتی حالا کجا؟؟؟
-بچم خیلی دوست داشت شیراز رو ببینه،شیراز قبول شده...
-خب خوبه اما میتوتستید یه سفر برید شیراز هاااا!!
به هر حال امیدوارم خوب بتونه درسارو بخونه چون دانشگاه دیگه تا سه نشه بازی نشه نیست...سریع اخراج میکنن...
مامان داشت خون خونشو میخورد،مژگان هم قرمز شده بود،بابا و آقا مسعود وآریو هم خنثی بودن...اما گلرو فک کنم داشت غش میکرد...
-فک نکنم جشن بگیرید،نه؟؟
-چرا میگیریم چرا نگریم؟؟؟
-آخه فکر کردم زیاد مهم نیستش بالاخره چ...
مامان نذاشت بقیه حرفمو بزنم گفت:دخترا بیاید اشپزخونه وسیله های شام رو آماده کنیم دیر شد...
بلند شدیم و رفتیم آشپزخونه گلرو یهو منفجر شد از خنده...
-وااای دمت گرم آباجی چی گفتی بهش...
-والا ایییش
همون لحظه مامان وارد آشپزخونه شد...
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:مامان جون وسیله ها کو ببریمش؟؟
مامان اومد و یه نیشگون از پام گرفت...
جیغم رفت هوا....
-آخخخخخخ ماماننننننن چیکار میکنی؟؟؟
-دختر چش سفید اون حرفا چی بود که میزدی هانننن؟؟؟
در حالی که داشتم پامو میمالوندم-مگه چی گفتم؟؟؟
-بلبل زبونی میکنی...اونا مهمونن...
-حقشون بود
دستشو دراز کرد تا دوباره نیشگون بگیره...
-غلط کردم غلط کردم...
بد نگام کرد و گفت:خیله خب بشقابارو ببرید رو میز بچینید...
با گلرو بشقاب هارو بردیم...
-خیلی دردت گرفت؟؟
-من نمیدونم این سر انگشتای مامان چرا اینجوریه اینقدر درد داره...
-خو مطابق خواستش کاراتو انجام بده...
-مگه من آدم مامانم؟؟؟اینکارو نکن اینو نپوش اینجوری با بابات و برادرت رفتار نکن...
-چه قدرم که تو به حرفاش گوش میدی...
خندیدم...
میز رو چیدیم دعوتشون کردیم تا شام بخوریم...
بعد از خوردن شام همگی تشکر کردن
منم زیر لب گفتم:دست آشپزای رستوران درد نکنه...
گلرو ضربه ای به پام زد،منم دیگه چیزی نگفتم...
***
گلرو-کار چیشد؟؟
-پیدا میکنم بالاخره من اهل تو خونه موندن نیستم...
-چرا نمیای پیش ما؟؟
-اخه گلرو جان تو جات اونجا خوبه شغلت مناسب رشته تحصیلیته تو بیمه خوندی میتونی اونجا کار کنی من اونجا چیکار کنم ها؟؟
-راست میگی نمیدونم...
همون لحظه مژگان گفت:خب مسعود پاشو بریم...
-چشم خانوم هر چی شما بگید بفرمایید...
بیچاره این آقا مسعود چه قدر ز.ز (همون زن زلیل)
لحظه ای که داشتم خدافظی میکردم گفتم:خیلیییی خوشحال شدیم دوباره تشریف بیارید...
-سر فرصت،به جاش شما برای جشن شیرین بیاید...
-چشم
-خدانگهدار...
بابا-به سلامت...
وقتی رفتن مامان رفت پیش بابا و داشت باهاش پچ پچ میکرد،به گمونم داشت حرفای منو میگفت ها...
داشتم لیوان های چای رو برمیداشتم که بابا گفت:دیگه اون رفتار رو ازت نبینم...
-چه رفتاری بابا؟؟
-کل کل کردن با مژگان...
-شرمنده بابا اما ایشون هم مقصر بودن...
-من کاری به این کارا ندارم تو به دودلیل نباید این رفتارو میکردی...
-چه دلایلی؟؟؟
-اول اینکه بزرگتر از تو بود دوم اینکه مهمون ما بودن...
-ولی باب...
-دیگه چیزی نمی خوام بشنوم...
سریع وسیله هارو جمع کردم و گفتم:شب بخیر
رفتم بالا...خودمو پرت کردم روی تخت...
دلیل رفتارای مامان رو نمیدونستم...
در باز شد آریو و گلرو بودن...
-اجازه هست؟؟
سری تکون دادم...
اومدن داخل...
آریو-دلگیر نشو،دیدی که مامان با بابا حرف زد...عادت مامان رو که میدونی.
-نمیدونم چرا مامان اینقدر حساسه...
آریو-رو رفتار ما با بابا و خانواده خودش...
-اینا به کنار رفتارش با من به کنار...
-چون تو به حرفاش گوش نمیدی،مطابق خواستش نیستی.
گلرو-اشکال نداره مادر دیگه احترامش واجب.
-آره احترامش واجب اما من خودمم نمیخوام چیزی باشم که اون دوست داره و من دوست ندارم...آریو یادت رفته که چه قدر دوست داشتی پزشکی بخونی؟؟؟
@nazbano1997
آروم بهش گفتم:گلرو اینا کی پیداشون شد؟؟؟
-کارای مامانه دیگه زنگ زده دعوتشون کرده...
-شانس آوردیم اون دختره لوسشون نیومده هااا...
-آره بابا اون فعلا داره کلاس میذاره
-واسه چی؟؟؟
-از اون موقع که اومدن پدر مارو در آوردن
-چرا؟؟؟؟
همون لحظه مژگان گفت:گلبو جون نبودی داشتم از شیرین میگفتم...
گلرو اروم گفت:بیا داره میگه...
-چی شده مگه مژگان خانوم؟؟؟
-شیرینم دانشگاه قبول شده عزیزم...
-به بههههه به سلامتیییی...چه عجبب چشمتون روشن...!!!
گلرو سرش رو انداخته بود پایین و میخندید...
ادامه دادم:از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه حالا چی قبول شدن؟؟؟
مژگان پشت چشمی نازک کرد و گفت:زمین شناسی...
-به سلامتی حالا کجا؟؟؟
-بچم خیلی دوست داشت شیراز رو ببینه،شیراز قبول شده...
-خب خوبه اما میتوتستید یه سفر برید شیراز هاااا!!
به هر حال امیدوارم خوب بتونه درسارو بخونه چون دانشگاه دیگه تا سه نشه بازی نشه نیست...سریع اخراج میکنن...
مامان داشت خون خونشو میخورد،مژگان هم قرمز شده بود،بابا و آقا مسعود وآریو هم خنثی بودن...اما گلرو فک کنم داشت غش میکرد...
-فک نکنم جشن بگیرید،نه؟؟
-چرا میگیریم چرا نگریم؟؟؟
-آخه فکر کردم زیاد مهم نیستش بالاخره چ...
مامان نذاشت بقیه حرفمو بزنم گفت:دخترا بیاید اشپزخونه وسیله های شام رو آماده کنیم دیر شد...
بلند شدیم و رفتیم آشپزخونه گلرو یهو منفجر شد از خنده...
-وااای دمت گرم آباجی چی گفتی بهش...
-والا ایییش
همون لحظه مامان وارد آشپزخونه شد...
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:مامان جون وسیله ها کو ببریمش؟؟
مامان اومد و یه نیشگون از پام گرفت...
جیغم رفت هوا....
-آخخخخخخ ماماننننننن چیکار میکنی؟؟؟
-دختر چش سفید اون حرفا چی بود که میزدی هانننن؟؟؟
در حالی که داشتم پامو میمالوندم-مگه چی گفتم؟؟؟
-بلبل زبونی میکنی...اونا مهمونن...
-حقشون بود
دستشو دراز کرد تا دوباره نیشگون بگیره...
-غلط کردم غلط کردم...
بد نگام کرد و گفت:خیله خب بشقابارو ببرید رو میز بچینید...
با گلرو بشقاب هارو بردیم...
-خیلی دردت گرفت؟؟
-من نمیدونم این سر انگشتای مامان چرا اینجوریه اینقدر درد داره...
-خو مطابق خواستش کاراتو انجام بده...
-مگه من آدم مامانم؟؟؟اینکارو نکن اینو نپوش اینجوری با بابات و برادرت رفتار نکن...
-چه قدرم که تو به حرفاش گوش میدی...
خندیدم...
میز رو چیدیم دعوتشون کردیم تا شام بخوریم...
بعد از خوردن شام همگی تشکر کردن
منم زیر لب گفتم:دست آشپزای رستوران درد نکنه...
گلرو ضربه ای به پام زد،منم دیگه چیزی نگفتم...
***
گلرو-کار چیشد؟؟
-پیدا میکنم بالاخره من اهل تو خونه موندن نیستم...
-چرا نمیای پیش ما؟؟
-اخه گلرو جان تو جات اونجا خوبه شغلت مناسب رشته تحصیلیته تو بیمه خوندی میتونی اونجا کار کنی من اونجا چیکار کنم ها؟؟
-راست میگی نمیدونم...
همون لحظه مژگان گفت:خب مسعود پاشو بریم...
-چشم خانوم هر چی شما بگید بفرمایید...
بیچاره این آقا مسعود چه قدر ز.ز (همون زن زلیل)
لحظه ای که داشتم خدافظی میکردم گفتم:خیلیییی خوشحال شدیم دوباره تشریف بیارید...
-سر فرصت،به جاش شما برای جشن شیرین بیاید...
-چشم
-خدانگهدار...
بابا-به سلامت...
وقتی رفتن مامان رفت پیش بابا و داشت باهاش پچ پچ میکرد،به گمونم داشت حرفای منو میگفت ها...
داشتم لیوان های چای رو برمیداشتم که بابا گفت:دیگه اون رفتار رو ازت نبینم...
-چه رفتاری بابا؟؟
-کل کل کردن با مژگان...
-شرمنده بابا اما ایشون هم مقصر بودن...
-من کاری به این کارا ندارم تو به دودلیل نباید این رفتارو میکردی...
-چه دلایلی؟؟؟
-اول اینکه بزرگتر از تو بود دوم اینکه مهمون ما بودن...
-ولی باب...
-دیگه چیزی نمی خوام بشنوم...
سریع وسیله هارو جمع کردم و گفتم:شب بخیر
رفتم بالا...خودمو پرت کردم روی تخت...
دلیل رفتارای مامان رو نمیدونستم...
در باز شد آریو و گلرو بودن...
-اجازه هست؟؟
سری تکون دادم...
اومدن داخل...
آریو-دلگیر نشو،دیدی که مامان با بابا حرف زد...عادت مامان رو که میدونی.
-نمیدونم چرا مامان اینقدر حساسه...
آریو-رو رفتار ما با بابا و خانواده خودش...
-اینا به کنار رفتارش با من به کنار...
-چون تو به حرفاش گوش نمیدی،مطابق خواستش نیستی.
گلرو-اشکال نداره مادر دیگه احترامش واجب.
-آره احترامش واجب اما من خودمم نمیخوام چیزی باشم که اون دوست داره و من دوست ندارم...آریو یادت رفته که چه قدر دوست داشتی پزشکی بخونی؟؟؟
@nazbano1997
- ۱۲.۳k
- ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط