پشت نگاه سردت.. 19
پشت نگاه سردت.. 19
تهیونگ
گوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به سقف خیره شدم.
حرفهای آت هنوز توی ذهنم میچرخید.
«خودت تصمیم بگیر، نه خانوادهت.»
یه لبخند کوچیک روی لبم نشست.
ته: این دختر چرا همیشه حرفی میزنه که آدم رو به فکر فرو میبره؟
همون لحظه صدای در اتاق اومد.
بابا: ته؟
ته: بیا.
در باز شد و بابام وارد شد.
چند لحظه نگام کرد و بعد روی صندلی کنار تخت نشست.
بابا: هنوز ناراحتی؟
ته: ناراحت نیستم. فقط نمیفهمم چرا اینقدر عجله دارید.
بابام آهی کشید.
بابا: چون میخوام آیندهت رو ببینم. میخوام مطمئن باشم کنار کسی هستی که خانوادهاش رو میشناسم و میدونم چه آدمیه.
ته: ولی من حتی اون دختر رو نمیشناسم.
بابا: برای همین گفتم فقط باهاش آشنا شو.
چند ثانیه سکوت کردم.
ته: و اگه نخواستم؟
بابام مستقیم نگام کرد.
بابا: اون موقع خودت تصمیم میگیری.
با تعجب نگاهش کردم.
ته: جدی؟
بابا: آره. اما قبل از اینکه جواب بدی، خوب فکر کن.
سرمو پایین انداختم.
یه لحظه تصویر آت توی ذهنم اومد.
چشمهای سبزش...
لبخند کوچیکش...
اون لحظهای که کنارم راه میرفت و برای اولین بار بدون دعوا باهام حرف میزد.
آروم گفتم:
ته: فکر کنم کسی دیگه توی ذهنمه.
بابام چند ثانیه ساکت موند.
بعد پرسید:
بابا: کسی هست؟
سرمو بلند کردم.
ته: نمیدونم.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
بابا: وقتی فهمیدی، اون موقع دربارهش با من حرف بزن.
از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
قبل از اینکه خارج بشه، برگشت و گفت:
بابا: فردا دوباره درباره این موضوع حرف میزنیم.
در بسته شد.
من موندم و اتاقی که دوباره ساکت شده بود.
گوشیم رو برداشتم و اسم آت رو باز کردم.
چند لحظه فقط به اسمش نگاه کردم.
بعد زیر لب گفتم:
ته: شاید واقعاً وقتشه بفهمم تو برای من چی هستی...
و برای اولین بار، از جواب این سؤال میترسیدم. 🥺💜
تهیونگ
گوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به سقف خیره شدم.
حرفهای آت هنوز توی ذهنم میچرخید.
«خودت تصمیم بگیر، نه خانوادهت.»
یه لبخند کوچیک روی لبم نشست.
ته: این دختر چرا همیشه حرفی میزنه که آدم رو به فکر فرو میبره؟
همون لحظه صدای در اتاق اومد.
بابا: ته؟
ته: بیا.
در باز شد و بابام وارد شد.
چند لحظه نگام کرد و بعد روی صندلی کنار تخت نشست.
بابا: هنوز ناراحتی؟
ته: ناراحت نیستم. فقط نمیفهمم چرا اینقدر عجله دارید.
بابام آهی کشید.
بابا: چون میخوام آیندهت رو ببینم. میخوام مطمئن باشم کنار کسی هستی که خانوادهاش رو میشناسم و میدونم چه آدمیه.
ته: ولی من حتی اون دختر رو نمیشناسم.
بابا: برای همین گفتم فقط باهاش آشنا شو.
چند ثانیه سکوت کردم.
ته: و اگه نخواستم؟
بابام مستقیم نگام کرد.
بابا: اون موقع خودت تصمیم میگیری.
با تعجب نگاهش کردم.
ته: جدی؟
بابا: آره. اما قبل از اینکه جواب بدی، خوب فکر کن.
سرمو پایین انداختم.
یه لحظه تصویر آت توی ذهنم اومد.
چشمهای سبزش...
لبخند کوچیکش...
اون لحظهای که کنارم راه میرفت و برای اولین بار بدون دعوا باهام حرف میزد.
آروم گفتم:
ته: فکر کنم کسی دیگه توی ذهنمه.
بابام چند ثانیه ساکت موند.
بعد پرسید:
بابا: کسی هست؟
سرمو بلند کردم.
ته: نمیدونم.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
بابا: وقتی فهمیدی، اون موقع دربارهش با من حرف بزن.
از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
قبل از اینکه خارج بشه، برگشت و گفت:
بابا: فردا دوباره درباره این موضوع حرف میزنیم.
در بسته شد.
من موندم و اتاقی که دوباره ساکت شده بود.
گوشیم رو برداشتم و اسم آت رو باز کردم.
چند لحظه فقط به اسمش نگاه کردم.
بعد زیر لب گفتم:
ته: شاید واقعاً وقتشه بفهمم تو برای من چی هستی...
و برای اولین بار، از جواب این سؤال میترسیدم. 🥺💜
- ۸۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط