❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 135♡。)
اروم سر تکون دادم.مامان دستم رو گرفت و در حالیکه خيلي شوق و ذوق داشت منو سمت اتاقم برد.
مامان : اتاقت رو همونجور نگه داشتم و هر روز خودم تمیزش کردم.
بوسیدمش و گفتم : مرسي مامان جونم
با لبخند گونه مو پر عشق بوسید و گفت : میرم تا
چند .ساعت استراحت كني بعد خيلي حرفا داریم که باهم بزنیم.
لبخند زدم ذوق زده رفت.
درد زخمم رو احساس کردم دستم رو روی شکمم گذاشتم و اروم روي . تخت نشستم. به اطراف نگاه کردم.
اتاق خودم..
چشمام رو با آرامش بستم و دراز کشیدم و چشمام روي هم افتاد
باصدايي یه دفعه اي و با ترس از خواب پریدم ولي با شناختن صدا
لبخندي روي لبم اومد.
بابا استفن : کجاست؟ کریستینا کجاست؟
مامان سریع و هول گفت: هي استفن ارومتر..خسته است..داره استراحت میکنه..
بابا : استراحت چي؟ صداش کن..میخوام ببینمش
و بلند صدام زد : کریستینا....کریستینا اجانم...بابا.. كجايي؟
صدا از حیاط بود. از زیر بالکنم اروم تو تخت نشستم.
مامان : وواي تو رو خدا استفن... خسته است...
بابا بي طاقت گفت : خیلی دلتنگ دختر کوچولومم مایا ... میخوام
ببینمش... همین الان... اصلا چرا انقدر دیر خبر اومدنش رو بهم دادین؟
مامان نرم خندید و گفت : میدونم اقاي من... لوس توعه دیگه.. من به
محض نزديك شدنش خبر دادم
با شوق براي ديدن بابا سمت بالکن دویدم.
دين : من میرم صداش کنم. بابا اصلا طاقت نداره.
بابا شاد خندید و گفت : افرین پسر بدو
سریع رفتم تو بالکن و با شوق سر خم کردم باباي عزيزم ...
لبخندم محو شد. نفس هام تند شد.
یه لحظه حس کردم قلبم گرفت.
نفسم در نمیومد. اشک تو چشمم حلقه زد. خودش بود.
کنار بابا وایستاده بود. جونگکوک من بود.
اشکم جاري شد و هق هقي از گلوم خارج شد.
دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا صداي هق هقم پایین نره.
موهاي مشکي قشنگش بهم ریخته بود و اخم غليظي داشت و هر
دو دستش روي شمشیر دور کمرش بود.
خدایااا چقدر دلتنگش بودم
(。♡part 135♡。)
اروم سر تکون دادم.مامان دستم رو گرفت و در حالیکه خيلي شوق و ذوق داشت منو سمت اتاقم برد.
مامان : اتاقت رو همونجور نگه داشتم و هر روز خودم تمیزش کردم.
بوسیدمش و گفتم : مرسي مامان جونم
با لبخند گونه مو پر عشق بوسید و گفت : میرم تا
چند .ساعت استراحت كني بعد خيلي حرفا داریم که باهم بزنیم.
لبخند زدم ذوق زده رفت.
درد زخمم رو احساس کردم دستم رو روی شکمم گذاشتم و اروم روي . تخت نشستم. به اطراف نگاه کردم.
اتاق خودم..
چشمام رو با آرامش بستم و دراز کشیدم و چشمام روي هم افتاد
باصدايي یه دفعه اي و با ترس از خواب پریدم ولي با شناختن صدا
لبخندي روي لبم اومد.
بابا استفن : کجاست؟ کریستینا کجاست؟
مامان سریع و هول گفت: هي استفن ارومتر..خسته است..داره استراحت میکنه..
بابا : استراحت چي؟ صداش کن..میخوام ببینمش
و بلند صدام زد : کریستینا....کریستینا اجانم...بابا.. كجايي؟
صدا از حیاط بود. از زیر بالکنم اروم تو تخت نشستم.
مامان : وواي تو رو خدا استفن... خسته است...
بابا بي طاقت گفت : خیلی دلتنگ دختر کوچولومم مایا ... میخوام
ببینمش... همین الان... اصلا چرا انقدر دیر خبر اومدنش رو بهم دادین؟
مامان نرم خندید و گفت : میدونم اقاي من... لوس توعه دیگه.. من به
محض نزديك شدنش خبر دادم
با شوق براي ديدن بابا سمت بالکن دویدم.
دين : من میرم صداش کنم. بابا اصلا طاقت نداره.
بابا شاد خندید و گفت : افرین پسر بدو
سریع رفتم تو بالکن و با شوق سر خم کردم باباي عزيزم ...
لبخندم محو شد. نفس هام تند شد.
یه لحظه حس کردم قلبم گرفت.
نفسم در نمیومد. اشک تو چشمم حلقه زد. خودش بود.
کنار بابا وایستاده بود. جونگکوک من بود.
اشکم جاري شد و هق هقي از گلوم خارج شد.
دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا صداي هق هقم پایین نره.
موهاي مشکي قشنگش بهم ریخته بود و اخم غليظي داشت و هر
دو دستش روي شمشیر دور کمرش بود.
خدایااا چقدر دلتنگش بودم
- ۵۲۴
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط