{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟
چه میخواهی تو از جانم؟که دست از عشق بردارم؟

به من احساس غم دادی چقدر از زندگی سیرم
چه کردی با دل تنگم، که بی اندازه می بارم…

نشستم باز هم امشب، میان عقل واحساسم
که شاید منطقی باشد، کند از عشق بیزارم…!

چه دنیای غم انگیزی…مرا یادت نمی ماند
منم آنکه به چشم تو، شبیه نقش دیوارم

فریبم دادی و حالا ، نمی بینی که دلخونم
غریبی می کنی با من …به بیش از این،سزاوارم

فراموشم کنی یا نه…به یادت بودم و هستم
مخواه از من که بد باشم، که دست از عشق بردارم…
دیدگاه ها (۸)

بی همگان به سر شود . بی تو به سر نمیشودداغ تو دارد این دلم ....

ﻣﻦ ﺷﺒﯿﻪ ﮐﻮﻫﻢ ﺍﻣّﺎ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺗﺎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡﺗﻮ ﺗﺼﻮّﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﭼﻮﺏِ ﺧﺪﺍ...

دوستت دارم ولی تقدیر چیز دیگری استخواب می بینم تو را،تعبیر چ...

نازنین چشم تمنای مـرا یادت هست؟روز تشییع دلم حال و هـوا یادت...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

چرا شعری نمی گویی برای حال تبدارمچه میخواهی تو از جانم که دس...

چرا شعری نمی گویی،برای حال تبـــــدارم؟چه میخواهی تو از جانم...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبـــــدارم؟چ...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبـــــدارم؟چه میخواهی تو از جان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط