{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟
چه میخواهی تو از جانم؟که دست از عشق بردارم؟

به من احساس غم دادی چقدر از زندگی سیرم
چه کردی با دل تنگم، که بی اندازه می بارم…

نشستم باز هم امشب، میان عقل واحساسم
که شاید منطقی باشد، کند از عشق بیزارم…!

چه دنیای غم انگیزی…مرا یادت نمی ماند
منم آنکه به چشم تو، شبیه نقش دیوارم

فریبم دادی و حالا ، نمی بینی که دلخونم
غریبی می کنی با من …به بیش از این،سزاوارم

فراموشم کنی یا نه…به یادت بودم و هستم
مخواه از من که بد باشم، که دست از عشق بردارم…
دیدگاه ها (۳)

باز باران زده و دل نگرانم بانومی برد خاطره ات در خفقانم بانو...

مرد اگر عاشق شوددشوار خوابش می بردمثل بیماری که بلاجبار خواب...

. سیمین بهبهانی.زندگی را ورق بزن...هر فصلش را خوب بخوان...با...

در بوی نارنجی پیرهنت تاب می‌خورمبی‌تاب می‌شومو دنبال دست‌ها...

شبنم کوچولو: 8

Part¹² 🦢 ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁷ ات مظلوم ترسیده: خب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط