پارت ۴ ( پایان )
چند پارتی جیمین
وقتی برات قلدری میکرد اما ...
---
یک ماه بعد، جشن سالانهٔ مدرسه
هفتهٔ آخر ترم بود و مدرسه داشت برای جشن سالانه آماده میشد. همه هیجان داشتن، همه به جز من. چون جیمین یه هفته بود که عجیب شده بود. نه، دیگه زورگویی نمیکرد، ولی انگار یه رازی داشت که ازم قایم میکرد. هر وقت میپرسیدم چی شده، فقط لبخند میزد و میگفت «صبر کن تا جشن».
صبح روز جشن، وقتی رسیدم مدرسه، دیدم تمام راهرو با بادکنکهای صورتی و سفید تزئین شده. یه تابلو بزرگ جلوی در ورودی بود با نوشته: «به بهترین دختر دنیا تقدیم میشه».
دلم یه ریخت. میدونستم این کار کیه.
همون موقع که داشتم به سمت کلاس میرفتم، دستی از پشت کشوندم به یه گوشهٔ خلوت. جیمین بود. با یه کت و شلوار مشکی که تا حالا ندیده بودمش. موهاش رو برق انداخته بود و یه دسته گل رز سفید دستش بود.
«چ-چی شده؟» صدایم میلرزید.
جیمین نفس عمیقی کشید. دستش میلرزید. پسر زورگوی بیباک مدرسه، پشت این همه آمادهسازی، داشت مثل یه بچهٔ کوچیک میلرزید.
«میدونم که اولش با بدی شروع کردم،» گفت و چشمهاش رو به زمین دوخت. «میدونم که ترسوندمت، اذیت کردم، گریهنداختت. ولی تو موندی. تو بهم فرصت دادی. تو بهم یاد دادی که عشق یعنی چی.»
زانو زد. وسط راهرو. جلوی همهٔ دانشآموزا که جمع شده بودن و نگاه میکردن.
«ازت میخوام که مال من باشی. نه برای زورگویی، نه برای ترسوندن. برای اینکه دیگه نمیتونم یک روز رو بدون دیدن صورتت سپری کنم. برای اینکه هر شب به فکر فردا هستم که دوباره ببینمت. برای اینکه...»
صداش شکست. اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
«برای اینکه عاشقتم.»
همه ساکت بودن. منم ساکت بودم. دستم رفت جلوی دهنم تا گریه نکنم، ولی اشکها سرازیر شدن.
«جیمین...»
«هنوز جوابمو ندادیا،» گفت با لبخندی گریان. «بیا دیگه، به این بندهخدا رحم کن.»
خندیدم از ته دل. جلو رفتم و دستش رو گرفتم که بلند بشه. ولی اون بلند نشد. دستمو کشید پایین و من مجبور شدم خم بشم. همون موقع بود که لبام رو به لباش فشار داد.
بوسهٔ سوم، این بار جلوی همه. عمیق، طولانی، پر از همهٔ چیزایی که بینمون گذشته بود. از اون روز اول که کتابام رو پرت کرد دور، تا امروز که زانو زده بود پایم. دستش رفت تو موهام و منو محکم بغل کرد. وقتی از هم جدا شدیم، همه داشتند کف میزدن.
«جوابته؟» پرسید با چشمای خیس.
«آره،» گفتم، پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم. «مال توام، قولدریِ سابق.»
---
همون شب، پشت بوم مدرسه
جشن تموم شده بود و همه رفته بودن خونه. من و جیمین نشسته بودیم روی پشت بوم، زیر نور ماه. گلهاش رو گذاشته بود کنارم و دستش رو انداخته بود دور کمرم.
«میدونی،» گفت و نگاه به ستارهها دوخت، «اگه یکی یه سال پیش بهم میگفت که من عاشق کسی میشم که اولش اذیتش میکردم، میگفتم دیوونهاس.»
«خب، دیوونهای،» گفتم و خندیدم.
جیمین برگشت و نگاهم کرد. توی نور ماه، صورتش انقدر قشنگ بود که دلم لرزید. دستش رو گذاشت رو گونهام و شستم رو کشید روی لب پایینیم.
«میدونی اون روز که اول بار بوسیدمت، چی به خودم گفتم؟»
«چی؟»
«گفتم این دختره، یا مال منه، یا هیچکس دیگه نمیتونه مالِ من باشه. چون اگه ازم فرار میکرد، دیگه هیچوقت نمیتونستم به کسی دیگه عشق بورزم. تو اولین و آخرین عشقی.»
اشک از چشمم دراومد. این بار از خوشی.
«چرا گریه میکنی؟» دستش رو کشید روی گونهام تا اشکم رو پاک کنه.
«چون هیچوقت فکر نمیکردم،» گفتم و گریه میکردم و میخندیدم، «که همون پسری که ازش میترسیدم، بشه امنترین جای دنیا برام.»
جیمین لبخند زد. اون لبخند واقعی، اون لبخندی که فقط من میدیدمش. و بعد، با ملایمت تمام، لبام رو بوسید.
بوسهٔ آخر، ملایم و پر از عشق. نه پرخاشگری توش بود، نه تردید. فقط یه وعده. وعدهٔ موندن.
وقتی از هم جدا شدیم، پیشونیمون به هم چسبیده بود و دستاش توی دستام گره خورده بود.
«قول میدی هیچوقت ولَم نکنی؟» پرسید.
«قول میدم،» گفتم.
«قول میدی همیشه مال من باشی؟»
«قول میدم.»
جیمین من رو بغل کرد و من سرم رو گذاشتم روی سینهاش. ضربان قلبش رو حس میکردم. تند و محکم. همین.
---
سه ماه بعد
حالا دیگه جیمین همون پسر زورگوی سابق نبود. حالا شده بود پسر شیرینی که هر روز صبح جلوی خونم میومد و با هم میرفتیم مدرسه. دستش رو توی دستم میگذاشت و هیچکس دیگه جرأت نداشت به من نگاه بد کنه. نه چون میترسیدن ازش، چون میدونستن که من مال اونم و اون مال من.
و هر شب، قبل از خواب، یه پیام میفرستاد: «دوستت دارم، موش کوچولوی من.»
و من جواب میدادم: «دوستت دارم، قولدریِ سابق.»
چون بعضی عشقها از زورگویی شروع میشن، ولی اگه راست باشن، تبدیل میشن به قشنگترین چیز دنیا.
پایان.
---
💜 تموم شد!
اقا چطور بود
به خدا به زور اپ کردم
نتم ضعیف بود پارت ها اپ نمیشودن
وقتی برات قلدری میکرد اما ...
---
یک ماه بعد، جشن سالانهٔ مدرسه
هفتهٔ آخر ترم بود و مدرسه داشت برای جشن سالانه آماده میشد. همه هیجان داشتن، همه به جز من. چون جیمین یه هفته بود که عجیب شده بود. نه، دیگه زورگویی نمیکرد، ولی انگار یه رازی داشت که ازم قایم میکرد. هر وقت میپرسیدم چی شده، فقط لبخند میزد و میگفت «صبر کن تا جشن».
صبح روز جشن، وقتی رسیدم مدرسه، دیدم تمام راهرو با بادکنکهای صورتی و سفید تزئین شده. یه تابلو بزرگ جلوی در ورودی بود با نوشته: «به بهترین دختر دنیا تقدیم میشه».
دلم یه ریخت. میدونستم این کار کیه.
همون موقع که داشتم به سمت کلاس میرفتم، دستی از پشت کشوندم به یه گوشهٔ خلوت. جیمین بود. با یه کت و شلوار مشکی که تا حالا ندیده بودمش. موهاش رو برق انداخته بود و یه دسته گل رز سفید دستش بود.
«چ-چی شده؟» صدایم میلرزید.
جیمین نفس عمیقی کشید. دستش میلرزید. پسر زورگوی بیباک مدرسه، پشت این همه آمادهسازی، داشت مثل یه بچهٔ کوچیک میلرزید.
«میدونم که اولش با بدی شروع کردم،» گفت و چشمهاش رو به زمین دوخت. «میدونم که ترسوندمت، اذیت کردم، گریهنداختت. ولی تو موندی. تو بهم فرصت دادی. تو بهم یاد دادی که عشق یعنی چی.»
زانو زد. وسط راهرو. جلوی همهٔ دانشآموزا که جمع شده بودن و نگاه میکردن.
«ازت میخوام که مال من باشی. نه برای زورگویی، نه برای ترسوندن. برای اینکه دیگه نمیتونم یک روز رو بدون دیدن صورتت سپری کنم. برای اینکه هر شب به فکر فردا هستم که دوباره ببینمت. برای اینکه...»
صداش شکست. اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
«برای اینکه عاشقتم.»
همه ساکت بودن. منم ساکت بودم. دستم رفت جلوی دهنم تا گریه نکنم، ولی اشکها سرازیر شدن.
«جیمین...»
«هنوز جوابمو ندادیا،» گفت با لبخندی گریان. «بیا دیگه، به این بندهخدا رحم کن.»
خندیدم از ته دل. جلو رفتم و دستش رو گرفتم که بلند بشه. ولی اون بلند نشد. دستمو کشید پایین و من مجبور شدم خم بشم. همون موقع بود که لبام رو به لباش فشار داد.
بوسهٔ سوم، این بار جلوی همه. عمیق، طولانی، پر از همهٔ چیزایی که بینمون گذشته بود. از اون روز اول که کتابام رو پرت کرد دور، تا امروز که زانو زده بود پایم. دستش رفت تو موهام و منو محکم بغل کرد. وقتی از هم جدا شدیم، همه داشتند کف میزدن.
«جوابته؟» پرسید با چشمای خیس.
«آره،» گفتم، پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم. «مال توام، قولدریِ سابق.»
---
همون شب، پشت بوم مدرسه
جشن تموم شده بود و همه رفته بودن خونه. من و جیمین نشسته بودیم روی پشت بوم، زیر نور ماه. گلهاش رو گذاشته بود کنارم و دستش رو انداخته بود دور کمرم.
«میدونی،» گفت و نگاه به ستارهها دوخت، «اگه یکی یه سال پیش بهم میگفت که من عاشق کسی میشم که اولش اذیتش میکردم، میگفتم دیوونهاس.»
«خب، دیوونهای،» گفتم و خندیدم.
جیمین برگشت و نگاهم کرد. توی نور ماه، صورتش انقدر قشنگ بود که دلم لرزید. دستش رو گذاشت رو گونهام و شستم رو کشید روی لب پایینیم.
«میدونی اون روز که اول بار بوسیدمت، چی به خودم گفتم؟»
«چی؟»
«گفتم این دختره، یا مال منه، یا هیچکس دیگه نمیتونه مالِ من باشه. چون اگه ازم فرار میکرد، دیگه هیچوقت نمیتونستم به کسی دیگه عشق بورزم. تو اولین و آخرین عشقی.»
اشک از چشمم دراومد. این بار از خوشی.
«چرا گریه میکنی؟» دستش رو کشید روی گونهام تا اشکم رو پاک کنه.
«چون هیچوقت فکر نمیکردم،» گفتم و گریه میکردم و میخندیدم، «که همون پسری که ازش میترسیدم، بشه امنترین جای دنیا برام.»
جیمین لبخند زد. اون لبخند واقعی، اون لبخندی که فقط من میدیدمش. و بعد، با ملایمت تمام، لبام رو بوسید.
بوسهٔ آخر، ملایم و پر از عشق. نه پرخاشگری توش بود، نه تردید. فقط یه وعده. وعدهٔ موندن.
وقتی از هم جدا شدیم، پیشونیمون به هم چسبیده بود و دستاش توی دستام گره خورده بود.
«قول میدی هیچوقت ولَم نکنی؟» پرسید.
«قول میدم،» گفتم.
«قول میدی همیشه مال من باشی؟»
«قول میدم.»
جیمین من رو بغل کرد و من سرم رو گذاشتم روی سینهاش. ضربان قلبش رو حس میکردم. تند و محکم. همین.
---
سه ماه بعد
حالا دیگه جیمین همون پسر زورگوی سابق نبود. حالا شده بود پسر شیرینی که هر روز صبح جلوی خونم میومد و با هم میرفتیم مدرسه. دستش رو توی دستم میگذاشت و هیچکس دیگه جرأت نداشت به من نگاه بد کنه. نه چون میترسیدن ازش، چون میدونستن که من مال اونم و اون مال من.
و هر شب، قبل از خواب، یه پیام میفرستاد: «دوستت دارم، موش کوچولوی من.»
و من جواب میدادم: «دوستت دارم، قولدریِ سابق.»
چون بعضی عشقها از زورگویی شروع میشن، ولی اگه راست باشن، تبدیل میشن به قشنگترین چیز دنیا.
پایان.
---
💜 تموم شد!
اقا چطور بود
به خدا به زور اپ کردم
نتم ضعیف بود پارت ها اپ نمیشودن
- ۱۱.۵k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط